ى عليه فرمود:
سالى در ايام عاشورا جزء دسته سينه زنان محله سردزك بودم . جوانى زيبا در اثناء زنجير زدن بزنان نگاه مى كرد من طاقت نياورده و غيرت كردم و او را سيلى زدم و از صف خارجش كردم .
چند دقيقه بعد دستم درد گرفت و تدريجا شدت كرد تا اينكه به ناچار به دكتر مراجعه كردم . دكتر گفت :اثر درد و جهت آن را نفهميدم ولى روغنى است كه دردش را ساكت مى كند.
روغن را به كار بردم نفعى نبخشيد بلكه ديدم هر لحظه دردش شديدتر و ورمش و آماسش بيشتر مى شود.
به خانه آمدم و فرياد مى زدم ، شب خواب نرفتم ، آخر شب لحظه اى خوابم برد. حضرت شاهچراغ (ع ) را ديدم ، فرمود: بايد آن جوان را راضى كنى .
چون بخود آمدم دانستم سبب درد چيست . رفتم جوان را پيدا كردم و معذرت خواستم و بالاخره راضيش كردم در همان لحظه درد ساكت و ورمها تمام شد و معلوم شد كه من خطا كرده بودم و سوء ظن بوده است و به عزادار حضرت سيدالشهداء (ع ) توهين كرده بودم .(20)
اى كه از دوست تمناى نگاهى دارى
بهر اثبات ارادت چه گواهى دارى
بايدت واله چو يعقوب شدن در شب و روز
گر چه او يوسف گم گشته به چاهى دارى
از برون اشك و درون سوز نهانى بايد
گر كه از درگه او خواهش جاهى دارى
تا كه هستى به گدائى در دربار حسين (ع )
عزت و فخر به هر مهتر و شاهى دارى
نام تو ثبت به ديباچه عشاق شود
گر كه مهرش بدل خود پر كاهى دارى
اى كه در راه حسين (ع ) استى و اولاد حسين (ع )
خوش به فرداى دگر پشت و پناهى دارى
اشك امروز بود توشه ره فردايت
گر به ديوان عمل جرم و گناهى دارى
اجر پيوسته تو نزد حسين بن على (ع ) است
تا كه در ماتم او اشكى و آهى دارى
كربلا آرزوى ماست حسين (ع ) جان مددى
چه بسى منتظر چشم براهى دارى
خاك راه تو بود حامد و زر مى گردد
گر كه بر خاك ره خويش نگاهى دارىمهمان نوازى حضرت
آقاى حاج سيدعبدالرسول خادم نقل فرمود: از سيد عبدالحسين كليددار حضرت سيّدالشّهداء (ع ) پدر كليددار فعلى كه آن مرحوم اهل فضل و از خوبان بود.
شبى در حرم مطهر مى بيند عربى پابرهنه خون آلود پاى خونين و كثيف خود رابه ضريح زده و عرض حال مى كند. آن مرحوم او را نهيب مى دهد و بالاخره امر مى كند كه او را از حرم بيرون نمايند در حال بيرون رفتن آن عرب رو به ضريح حضرت امام حسين (ع ) كرد و گفت : يا حسين من گمان مى كردم اين خانه تو است حالا معلوم شد خانه ديگريست و با حال منقلب از در حرم بيرون رفت .
همان شب آن مرحوم در خواب مى بيند آقا حضرت امام حسين (ع ) روى منبر در صحن مقدس تشريف دارند در حالى كه ارواح مؤ منين در خدمت هستند حضرت از خادم خود شكايت مى كند كليددار مى ايستد و عرض ‍ مى كند يا جدا مگر چه خلاف ادبى از ما صادر شده ؟
حضرت مى فرمايد امشب عزيزترين مهمانان مرا از حرم من با زجر بيرون كردى و من از تو راضى نيستم و خدا هم از تو راضى نيست مگر اينكه او را راضى كنى . عرض كردم يا جداه او را نمى شناسم و نمى دانم كجاست ؟
حضرت فرمود: الان در خان حسين پاشا (نزديك خيمه گاه ) خوابيده و به حرم ما آمده بود زيرا او را با ما كارى بود كه انجام داديم و آن شفاى فرزندش ‍ كه مفلوج بوده و فردا با قبيله اش مى آيند آنان را استقبال كن .
چون بيدار مى شود با چند نفر از خادمها به سوى خان پاشا مى رود و آن غريب را در همانجائى كه حضرت فرموده بود مى يابد و دستش را مى بوسد و با احترام بخانه خود مى آورد و از او بخوبى پذيرائى مى نمايد. فردا هم به اتفاق سى نفر از خدام به استقبال مى رود چون مقدارى راه مى رود مى بيند جمعى هوسه كنان (شادى كنان ) مى آيند و آن بچه مفلوج را كه شفا يافته بود همراه آوردند و به اتفاق به حرم مطهر آقا امام حسين (ع ) مشرف مى شوند.(21)
اى حسين جان ما بدرگاهت پناه آورده ايم
همره خود سينه اى پر سوز و آه آورده ايم
جملگى دلداده و سر گشته و ديوانه ات
قلب سوزان چشم گريان را گواه آورده ايم
كربلايت آرزوئى بر دل بى تاب ماست
با دو صد حسرت به سوى آن نگاه آورده ايم
شد مزارت قبله گاه عاشقان بى قرار
ما اميد خويش بر آن جايگاه آورده ايم
برف پيرى آمد و شد تارهاى مو سفيد
ليك با خود نامه تار و سياه آورده ايم
در كف ما نيست از نيكى نشانى اى دريغ
كوله بارى از خطاها و گناه آورده ايم
قطره هاى اشك ما ريزد به بحر رحمتت
كوه عصيانيم و همره پر كاه آورده ايم
بارگاهت ملجاء درماندگان بى پناه
ما پناه خود سوى اين بارگاه آورده ايم
اى كه كشتى نجات هستى و مصباح الهدى
ما ز تاريكى و ظلمت رو به ماه آورده ايم
رحمتى بر حامد و عشاق كويت يا حسين
ما گدايانيم و حاجت سوى شاه آورده ايم

خدا را به حق حسين قسم داد
جناب حجة الاسلام آقاى شيخ محمّد انصارى رحمة اللّه عليه ساكن سر كوه داراب نقل فرمود:
در سنه 1370 كربلا مشرف شدم و پسرم مريض شد، و او را به قصد استشفاء همراه بردم .
روز اربعين شد با فرزندم در كنار و گوشه اى از شريعه فرات براى غسل زيارت در آب رفتيم و مشغول غسل كردن بودم كه ناگهان ديدم آب فرزندم را برد و فاصله زيادى بين من و او قرار گرفت و تنها سر او را مى ديدم و توانائى شنا كردن نداشتم و كسى هم نبود كه بتواند شنا كند و او را نجات دهد پس با كمال حضور قلب و خلوص و شكستگى دل به پروردگار ملتجى شده و خدا را بحق حضرت سيدالشهداء (ع ) قسم دادم و فرزندم را طلب كردم هنوز فرزندم را مى ديدم ، كه ناگاه ديدم رو بمن بر مى گردد تا نزديك من رسيد دست او را گرفته از آب بيرون آوردم از حالش پرسيدم .
گفت : كسيرا نديدم ولى مثل اينكه كسى بازوى مرا گرفته بود و مرا به شما رسانيد پس به سجده رفتم و خداى را بر اجابت دعايم شكر نمودم .(22)
اى حسين جون به هوايت دل ما پر مى زنه
بى قرارت شده و به سينه و سر مى زنه
هر كه درهاى ديگه بسته روى خود مى بينه
عاشقونه مياد و اين خونه رو در مى زنه
هر كه مضطر ميشه و در دل خود دردى داره
دست حاجت به تو و زينب مضطر مى زنه
عشق تو، تو قلبش و نام تو بر زبونشه
از دل و جون دم از مولا و سرور مى زنه
هر كه اين راه اومد و ضره عشق تو چشيد
سنگ عشقت رو به سينه تا به آخر مى زنه
هر كه از تشنگى و سوز تو يادى ميكنه
چوب نفرين به سر خصم ستمگر مى زنه
ياد ياران تو و لحظه تنهائى تو
بر دل و ديده ما شعله آذر مى زنه
آتشى بر دل ما مى زنه بى كس شدنت
ياد مظلومى تو آتش ديگر مى زنه
خون پاك تو وابناى به خون خفته تست
كز زمين سر همه جا لاله احمر مى زنه
حامد مونده براه اومده و بهر نجات
دس به دامان تو و ساقى كوثر مى زنه

شاهرگهاى بريده در دل سنگ كارگر شده
جناب حجة الاسلام عالم جليل صدرالدين ابن ملاحسن قزوينى رضوان اللّه عليه در كتاب خود رياض الاحزان ذكر نموده .
در سفرى كه به مكه داشتم عبورم به شهر حماء افتاد كه در ميان باغات و بستانهاى آن شهر مسجدى را مشاهده نمودم كه مسمى به مسجد الحسين (ع ) بود.
وارد آن مسجد شدم در بعضى از عمارات آن مسجد پرده كشيده شده بود و آن پرده از سقف به پائين آويخته بودند چون كنار پرده را برچيدم ديدم سنگى بديوار نصب است و اثر موضع گلوى بريده و شريان در آن سنگ نقش بسته بود و خون خشكيده در آن موضع از جاى گلو در آن سنگ موجود بود.
از خدام مسجد 