ن عرب بود و قادر بر مكالمه با ما نبود به ناخدا گفت كه ديشب در ساحل با همراهان دور هم حلقه داشتيم و آتشى بر افروخته بوديم و ماهى كباب مى كرديم .
ناگهان صدائى شنيديم كه فرمود هذا وديعة الحسين يعنى اين امانت امام حسين (ع ) است و اين مرد را در حلقه ما گذاشت و ديگر كسى را نديديم وقتى لباس او را مشاهده كرديم او را غريق ديديم و چون به حالش ‍ آورديم و از حال او پرسيديم ؟ چون زبانش عربى نبود همين قدر بما فهمانيد كه اهل اين مركب بوده و ديشب در ساحل مخا غرق شده .
به او گفتيم كه غم مخور ما آن كشتى را مى شناسيم و معبرش از اينجا خواهد بود چون بيايد تو را به آن مى رسانيم ، تا آنكه روز بر آمد و اين كشتى نمايان گرديد اگر چه طى اين مسافت در ظرف يكشب بعيد بود لكن از مشاهده علامات دانستيم كه همانست لهذا او را سوار كرده رسانيديم .
اهل كشتى او را به نزد خود آوردند و آن مرد بزرگوار را احسان و انعام نمودند كشتى به راه خود ادامه داد، سپس اهل كشتى بعد از سكوت از گريه شوق و مصافحه و معانقه با سيد مذكور شرح حالش را پرسيدند؟
فرمود: وقتى كشتى واژگون گرديد من شنا بلد بودم و ديدم نجات غريق به كمك ما آمدند من شنا مى كردم تا خود را روى آب نگه دارم ديدم آنها در غير محل جستجو مى كنند تا هوا قدرى تاريك شد و من هم صدا مى زدم كه مرا در اينجا دريابيد ناگاه موج دريا مرا فرو برد دوباره با زحمت خود را از آب بيرون آوردم هوا تاريك تر و خود را دورتر ديدم .
باز نفس تازه كردم و صدا زدم باز موج مرا فرو برد تا آنكه در دفعه سوم خارج شدم مشاهده كردم هوا تاريك شده و كسى براى نجات ما نيامد ماءيوس گشتم و خود را متوجه بسمت كربلا و عزيز زهرا سيدالشهداء(ع ) كردم و عرض نمودم يا جدا يا اباعبداللّه ادركنى مرا درياب زيرا عيال و اطفالم چشم براه من هستند.
اين بگفتم و ديگر بار غرق گشتم و ديگر حالم را نفهيمدم تا آنكه خود را در ميان حلقه عرب ها ديدم .(25)
هر دم كه خاك پاك ترا آرزو كنم
از تربت معطر كوى تو بو كنم
دستم نمى رسد چو به گلزار كربلا
هر گلشنى نشان تو را جستجو كنم
از ناى من برون نشود جز نواى عشق
باز سوز اين نوا همه جا گفتگو كنم
خونى كه هست مانده بدل از غم فراق
جز آب ديده با چه توان شستشوكنم
دل پاره شد ز ياد تن پاره پاره ات
نفرين بى حساب نثار عدو كنم
گر سوز سينه كم شود از عشقت اى حسين
آن سينه را برون و ز پى زير و رو كنم
گاه نماز سجده به خاك معطّرت
پيوند اشك چشم به آب وضو كنم
بر درگهت روان شده با چشم اشكبار
خواهم بدين سبب طلب آبرو كنم
بى توشه دست ما شد و خالى بسوى ما
باز آمدم ز بحر سخا پر سبو كنم
حامد غريق بحر گنه گشته يا حسين (ع )
اى كشتى نجات به سوى تو روكنماحترام به پدر و مادر
عالم زاهد و وارسته زمانش مرحوم شيخ حسين بن شيخ مشكور رضوان اللّه تعالى عليه فرمود:
در عالم رؤ يا ديدم در حرم مطهر حضرت ابا عبداللّه (ع ) مشرف هستم و حضرت در آنجا تشريف دارند.
يك نفر جوان عرب معدى (دهاتى ) وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام كرد و حضرت با لبخند جوابش دادند.
فرداى آن شب كه شب جمعه بود به حرم مشرف شدم و در گوشه حرم توقف كردم ناگهان آن جوان عرب معدى را كه در خواب ديده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضريح مقدس رسيد با لبخند به آن حضرت سلام كرد ولى حضرت سيدالشهداء (ع ) را نديدم و مراقب آن عرب بودم تا از حرم خارج شد.
عقب سرش رفتم و سبب لبخندش را با امام (ع ) پرسيدم .
و تفصيل خواب خود را برايش نقل كردم و گفتم چه كرده اى كه امام (ع ) با لبخند بتو جواب مى دهد.
گفت : مرا پدر و مادر پيرى است و در چند فرسخى كربلا ساكنيم و شبهاى جمعه كه براى زيارت مى آيم يك هفته پدرم را سوار بر الاغ كرده مى آوردم و يك هفته هم مادرم را مى آوردم .
تا اينكه شب جمعه اى كه نوبت پدرم بود چون سوارش كردم مادرم گريه كرد و گفت : مرا هم بايد ببرى شايد هفته ديگر زنده نباشم .
گفتم : باران مى بارد، هوا سرد است ، مشكل است ، نپذيرفت ناچار پدر را سوار كردم و مادرم را بدوش كشيدم و با زحمت بسيار آنها را به حرم رسانيدم و چون در آن حالت با پدر و مادرم وارد حرم شدم حضرت سيدالشهداء (ع ) را ديدم و سلام كردم آن بزرگوار برويم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا بحال هر شب جمعه كه مشرف مى شوم حضرت امام حسين (ع ) را مى بينم و با تبسم جوابم را مى دهد.(26)
اى كه بر دوست تمناى نگاهى دارى
بهر اثبات ارادت چه گواهى دارى
بايدت واله چو يعقوب شدن در شب و روز
گر چو او يوسف گم گشته به چاهى دارى
از بردن اشك درون سوز نهانى بايد
گر كه از درگه او خواهش جاهى دارى
تا كه هستى به گدائى در دربار حسين (ع )
عزّت و فخر به هر مهتر و شاهى دارى
نام تو ثبت به ديباچه عشاق شود
گر كه مهرش بدل خود پر كاهى دارى
اى كه در راه حسين استى و اولاد حسين (ع )
خوش به فرداى دگر پشت و پناهى دارى
اشك امروز بود توشه ره فردايت
گر به ديوان عمل جُرم و گناهى دارى
اجر پيوسته تو نزد حسين بن على است
تا كه در ماتم او اشكى و آهى دارى
كربلا آرزوى ماست حسين جان مددى
چه بى منتظر چشم براهى دارى
خاك راه تو بود حامد و زر مى گردد
گر كه بر خاك ره خويش نگاهى دارى

شفاى بچه
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى مولوى حفظه اللّه نقل فرمود: كه برادرم محمّد اسحاق در بچگى مسلول شد و از درمان نا اميد گرديديم .
پدرم او را به كربلا برد و در حرم حضرت اباالفضل (ع ) او را به ضريح مقدس ‍ بست و از آن بزرگوار خواست كه از خداوند متعال شفاء يا مرگ او را بخواهد. بچه را بست و خود در رواق مشغول نماز شد.
هنگاميكه برمى گشت بچه گفت بابا گرسنه ام بصورتش نگاه كردم ديدم رخسارش تغيير كرده و شفا يافته است .
او را بيرون آورده و فرداى آنروز انار خواست و 8 دانه انار و يك قرص نان بزرگ خورد و اصلاً از آن مرض خبرى نشد.(27)
ما غريقيم و توئى هادى و كشتى نجات
دست ما گير كه يكقطره ز درياى توئيم
تو چراغ شب تارى و همه مانده براه
گمرهانيم كه هر دم به تمناى توئيم

عزادارى شير
عالم بزرگوار جناب حاج سيد محمّد رضوى كشميرى فرزند مرحوم آقا سيد مرتضى كشميرى فرمود:
در كشمير بدامنه كوهى حسينيه ايست و اطراف آن طوريست كه مى توان از بيرون داخل آن را ديد و پشت بام آن جهت روشنائى و هوا مقدارى باز است .
هر سال ايام عاشوراء در آن اقامه عزاى حضرت سيدالشهداء(ع ) مى شود و گروهى از شيعيان جمع مى شوند و عزادارى مى كنند از شب اول محرم از بيشه نزديك شيرى مى آيد و بپشت بام حسينيه مى رود و سرش را از همان روزنه داخل مى كند و عزادارى را مى نگرد و قطرات اشگ پشت سر هم مى ريزد.
و تا شب عاشوراء هر شب بهمين كيفيت ادامه مى دهد و پس از پايان مجلس مى رود. و فرمود در اين قريه اول محرم هيچ وقت مشتبه و مورد اختلاف نمى شود و با آمدن شير معلوم مى شود شب اول عاشوراى حضرت امام حسين (ع ) است .(28)
در عشق حسين (ع ) با دلى پاك بيا
بسيار سر و به سينه چاك بيا
با ياد ز عطشان لب و سوزان جگرش
دلسوخته و ديده نمناك بيا

اى حسين (ع ) يا مرگ يا شفا
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى مولوى دامت بركاته نقل فرمود: در قند