ا آوردم چون سر برداشتم آن آقا را نديدم هر طرف كه رفتم او را نيافتم از كفش دارى پرسيدم گفت آقا را نشناختم .
خلاصه چون از صحن خارج شدم و شيخ مهدى كتابفروش را ديدم قبل از آنكه از او مطالبه كتاب كنم اين مفاتيح را بمن داد و گفت نشانه صفحه زيارت وارث و امين اللّه را گذاشتم خواستم قيمت آنرا بدهم گفت پرداخت شده و بمن سفارش كرد اين مطلب را فاش نكن .
چون به منزل رفتم متذكّر شدم كاش از شيخ مهدى پرسيده بودم شخصى كه حواله مفاتيح مرا به او داده چه كسى بوده است ؟ از خانه بيرون آمدم كه از او بپرسم ، فراموش كردم و از پى كار ديگرى رفتم ، مرتبه ديگر بقصد اين پرسش از خانه بيرون شدم باز فراموش كردم خلاصه تا وقتى كه در كربلا بودم موفق نشدم .
سفرهاى ديگر كه مشرف مى شدم در نظر داشتم اين پرسش را بكنم تا سه سال هيچ موفق نشدم پس از سه سال كه موفق بزيارت شدم شيخ مهدى مرحوم شده بود(رحمة اللّه عليه )(31)
خواهى كه به روز حشر گريان نشوى
درمانده به پاى عدل و ميزان نشوى
در سوگ حسين (ع ) اشكى امروز بريز
تا در صف حشر اشك ريزان نشوى

شفا دادن حر
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى مولوى (حفظه اللّه ) نقل فرمود:
بنده 23 سال قبل در كربلا بودم و به مرض تب مزمن و اختلال حواس مبتلا بودم رفقا مرا براى تفريح و تغيير هوا به سمت قبر جناب حر شهيد عليه الرحمه بردند.
در حرم حر بودم و قدرت ايستادن نداشتم نشسته زيارت خواندم در اين اثناء ديدم زن عربى بيابانى وارد شد و نزديك ضريح نشست و انگشت خود را در حلقه ضريح گذارد و اين دعا را خواند.
يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ مَوْلانا الْحُسَيْن ((ع )) اِكْشِفْ لَنَا الْكَرْبِ الْعِظامِ بِحَقِّ مَوْلانَا الْحُسَيْن ((ع ))
پس انگشت خود را بر مى داشت و در حلقه متصل به آن گذاشته و آن ذكر را مى خواند و دور مى زد و دور پنجم يا ششم او بود كه من هم آن جمله را حفظ كردم .
چون توانائى ايستادن نداشتم كه از بالا شروع كنم خود را كشان كشان به ضريح رسانده و انگشتم را به حلقه پائين ضريح گذاشتم و همان جمله را خواندم و بعد در حلقه ديگر و چون به حلقه سوم مشغول خواندن شدم گرمى مختصرى از داخل ضريح به انگشتانم رسيد بطوريكه به داخل بدن و تمام رگهاى بدنم سرايت كرد مانند دوائى و آمپولى كه تزريق مى كنند، حس ‍ كردم مى توانم برخيزم ، پس برخواستم و بقيه حلقها را ايستاده خواندم و به كلى آن مرض بر طرف گرديد و اثرى از آن پيدا نشد.
خوش آن كسى كه در عالم شود غلام حسين
خوش آن سرى كه در آن سر بود هواى حسين
خوش آن نفس كه در آيد به عشق خسرو دين
خوش آن زبان كه بگويد كلام حسين
خوش آنكه دست توسل بر حسين دراز كند
خوش آنكه خوانده خدارا در مقام حسين
خوش آن دلى كه در آن دل بود مهر حسين
خوش آنكه هست مرامش چو مرام حسين
خوش آنكه زد قدم اندر سراى شاه شهيد
خوش آنكه داده جانرا به يك سلام حسين
خوش آن ديده كه بيند جمال نورانيش
خوش آن لبى كه گشوده شود بنام حسين

مقام گريه كنندگان حسين (ع )
صالح متقى جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيدهادى روضاتى نوه آية اللّه سيد حبيب اللّه روضاتى (رضوان اللّه تعالى عليه ) در راه جمكران برايم نقل فرمود:
يكى از خويشان (موسوى الكاظمى ) كه مردى با اخلاص و يكى از (در اصفهان ) روضه خوانهاى آقا ابا عبداللّه الحسين (ع ) بود و هر جا مجلسى از حضرت سيّد الشّهداء(ع ) از او دعوت مى كردند مى رفت از دنيا رحلت نمود.
چند شب پيش خواب او را ديدم كه بالاى منبرى است و تمام علماء پاى منبر ايشان هستند و مى فرمايند اين است مقام كسى كه استغفار و طلب رحمت زياد كند و اين است مقام كسى كه براى امام حسين (ع ) گريه كند.(32)
گر گريه كنى حسين بى همتا را
خوشنود كنى جان و دل زهرا را
غافل منشين و بهر خود روشن كن
با گوهر اشك ، ظلمت فردا را

ارواح طيبه عصمت بزيارت حسين (ع )
جناب حاج ملا على كازرونى رحمة اللّه عليه كه يكى از افراد و با ايمان با اخلاص بود نقل فرمود: شب 23 ماه رمضان بالاى منزل تنها احياء داشتم كه هنگام سحر ناگاه حالت سستى و بى خودى به من دست داد.
در آن حال متوجه شدم كه تمام عالم اعلاء مملو از جمعيت و غلغله است و سر و صداى فراوانى است از صدائى كه فصيحتر و به من نزديكتر بود، پرسيدم تو را به خدا تو كيستى ؟ فرمود: من جبرائيل هستم ، گفتم : چه خبر است امشب ؟ فرمود: حضرت بى بى عالم فاطمه زهراء با مريم و آسيه و خديجه و كلثوم (هنّ) براى زيارت قبر حضرت سيدالشهداء(ع ) مى روند.
و اين جمعيت ارواح پيغمبران و ملائكه هستند.
گفتم : براى خدا مرا هم ببريد، فرمود: زيارت تو از همين جا قبول است و سعادتى داشتى كه اين منظره را ببينى .
حضرت آية اللّه شهيد دستغيب فرمود براستى حاجى مزبور علاقه شديدى به حضرت سيدالشهداء (ع ) نصيبش شده بود كه در همان مجلس دو ساعتى چند مرتبه كه اسم مبارك حضرت را مى برد بى اختيار گريان و نالان مى شد
و تا چند دقيقه نمى توانست سخن بگويد و فرمود: من طاقت ذكر مصيبت آن حضرت را ندارم .(33)
اين دل تنگم عقده ها دارد
گوئيا ميل كربلا دارد
قلب سوزانم ، ناله ها دارد
چشم گريانم اشكها دارد
اين دلم يارب كربلا خواهد
چون حسين (ع ) نام دلربا دارد
قلب من سوزد بر شهيدى كه
فاطمه بهر او عزا دارد
مى رود بوسد، آن مزارى كه
تربت پاك جان فزا دارد
تربت پاك شاه مظلومان
بهر بيماران ، بس شفا دارد
پر زند اين دل در هواى او
كه شهيدان باوفا دارد
بر ابوالفضلش ديده مى گريد
كه دو دست از تن او جدا دارد
مى رود بيند قاسم نا شاد
دستها را از خون حنا دارد
بر على اصغر، اين دلم سوزد
كز دم پيكان ، ناله ها دارد
ميرود بيند تا على اكبر
پيكرى پر خون ، از جفا دارد


عطاى حسينى (ع )
جناب حاج ملاعلى مذبور فرمود:
پس از عنايتى كه حضرت سيدالشهداء (ع ) به من عنايت كردند و مفاتيح را فرا گرفتم اينك به آن حضرت متوسل شدم كه چون چنين عنايتى را فرموديد خوب است توانائى قرآن را به من مرحمت فرمائيد.
شبى آن حضرت را در خواب ديدم پنچ دانه رطب دانه دانه بمن مرحمت فرمود و بنده هم مى خوردم و طعم و عطرش قابل وصف نيست و فرمود مى توانى قرآن بخوانى .
پس از آن اين قرآن مجيد را شخصى از مصر برايم هديه آورد و من مرتب از آن مى خوانم .(34)
ما از خم حسين قدح نوش گشته ايم
در عشق او فتاده و مدهوش گشته ايم
تا شاد و رو سفيد در آئيم روز حشر
در سوگ او غمين و سيه پوش گشته ايممقام و سلطنت حسين (ع )
مرحوم آقاى سيد محمّد تقى گلستان (مدير روزنامه گلستان سابق ) نقل نمود:
در اوائل سن جوانى چند همسال و با هم يك دل و يك جهت بوديم و دورانى داشتيم ، هر شبى در منزل يكى از دوستان مى رفتيم و با هم بوديم .
يكى از آنان پدرش حسينى بود يعنى به حضرت سيدالشهداء (ع ) سخت علاقمند بود و در تعزيه و گريه و زارى بر آن حضرت بى اختيار بود تا جائيكه شبى كه نوبت ميهمانى پسرش بود مى گفت : من راضى نيستم در منزل من بيائيد مگر اينكه روضه خوانى هم بيايد و ذكرى از حضرت سيدالشهداء (ع ) كند.
و لذا هر شبى كه نوبت آن رفيق بود مجلس ما به تعزيه و روضه خوانى تبديل مى گشت .
پس از چندى آن پير مرد محترم 