ن بيرون زيارت نموده به كربلا برگردانيديم .
اصرار مى كرد مرا به كاظمين و سامراء ببريد، گفتم : تلف مى شوى ، گفت : مى خواهم اگر بميرم اين مشاهد را زيارت كرده باشم بالاخره او را فرستادم .
در مراجعت خانمش نقل كرد: پس از بيرون آمدن از سامراء راننده پرسيد: آيا امام زاده سيد محمّد (فرزند حضرت هادى (ع ) ) را مايل هستيد زيارت كنيد؟
آقاى رهبرى گفت : مرا ببريد (در آن زمان قبر آن حضرت چند كيلومتر از جاده آسفالت دور بود و جاده هم خاكى و خراب بود)پس حضرت سيد محمّد را باكمال سختى زيارت كرديم .
در مراجعت يك نفر عرب كه عمامه سبز بر سرداشت جلو ماشين ما را گرفت و به عربى با راننده سخن گفت و راننده جوابش مى داد آقاى رهبرى پرسيد: آقا، سيد چه مى گويد؟
آقاى راننده گفت مى گويد: من را سوار كن تا اول جاده آسفالت ، من گفتم : ماشين دربست شما است و اجازه ندارم .
آقاى رهبرى گفت : آقا را سوار كن چون سوار شد سلام كرد و نزد راننده نشست .
در اثناء راه آقاى رهبرى ناله مى كرد و مى گفت : يا صاحب الزمان ، سيد فرمود: از آقا چه مى خواهى ؟
خانم جريان مرض آقاى رهبرى را مى گويد، سيد فرمود: نزديك بيا، گفتم : نمى تواند، بالاخره كمى نزديك شد، سيد دست را دراز كرد و بستون فقرات او كشيد و فرمود: انشاءاللّه اگر خدا بخواهد شفاء مى يابى .
از فرمايش سيد اميدى در ما پيدا شد، گفتم : آقا ما براى شما نذر مى كنيم فرمود: خوب است .
گفتم : اسم شما چيست ؟
گفت : عبداللّه . آقاى رهبرى گفت : محل شما كجاست تا بوسيله پست براى شما بفرستيم ؟
فرمود: به وسيله پست به ما نمى رسد شما هر چه براى ما نذر كرديد هر سيدى را كه ديديد باو بدهيد و چون نزديك جاده آسفالت رسيديم ، فرمود: نگه داريد.
موقعى كه خواست پياده شود فرمود: آقاى رهبرى امشب شب جمعه است و خداوند اجابت دعاء را تحت قبه جدّم حسين (ع ) قرار داده و شفاء را در تربت او، امشب خود را به قبر او برسان و پيغام مرا به او برسان .
گفتم : هر چه مى فرمائيد مى رسانم . فرمود: بگو يا امام حسين (ع ) فرزندت براى من دعاء كرده و شما آمين بگوئيد.
آن سيد بزرگوار رفت و من به خود آمدم كه اين آقا كه بود؟ به راننده گفتم : ببين از كدام سمت رفت و او را پيدا كن ، چون راننده نگاه كرد ابداً اثرى از آن بزرگوار پيدا نبود.
خلاصه آقاى سيدعبدالرسول در همان شب او را در حرم امام حسين (ع ) برده و مكرر مى گفت : آقا من از شما يك آمين مى خواهم فرزندت چنين گفته است و حالش طورى بود كه هر كس نزديك او بود همه را گريان مى ساخت .
سپس او را به منزل آورده خوابانيدم روى تخت و چون سختى مسافرت در او اثر كرده بود حالش بدتر از قبل بود.
پيش از اذان خوابيده بودم خادمه منزل درب حجره ام مرا صدا زد بيرون آمدم .
گفتم : چه خبر است ؟
گفت : بيا تماشا كن كه آقاى رهبرى نماز مى خواند. تعجب كردم از آئينه درب نظر كردم ديدم ايشان روى سجاده ايستاده و مشغول نماز است .
از خانمش جريان را پرسيدم ؟
گفت : مرا سحر صدا زد بلند شدم .
گفت : آب وضو بياور.
گفتم : ناراحت هستى ، نمى توانى .
گفت : در خواب آقا امام حسين (ع ) به من فرمود: خدا تو را شفاء داد برخيز نماز بخوان و من هم مى توانم .
پس آب وضوء آوردم با كمال آسانى برخواست وضوء گرفت گفت : سجاده بياور.
گفتم : نشسته نماز بخوان .
گفت : چون امام فرموده البته مى توانم ، فنرهاى آهنى سينه و پشت مرا باز كن ، بالا خره با اصرارش همه راباز كردم و حالا ايستاده مشغول نماز خواندن است چنانچه مى بينى .
سپس وارد حجره شدم و او را در بغل گرفتم و هر دو گريه شوق كرديم و حمد خدا را بجا مى آورديم .
سپس تلگراف بشارت به تهران مخابره كرديم چند تن از بستگان ايشان آمدند و با كمال عافيت به شام مشرف شدند سپس به تهران برگشتند و تا اين مدت تاريخ در كمال عافيت در تهران هستند و چند مرتبه زيارت كربلا و يك حج مشرف شده اند.(41)
مهر تو را به روضه رضوان نمى دهم
اين لطف ذوالعطاست من آسان نمى دهم
اشكى كه در عزاى تو ريزم ز ديدگان
آن اشك را به لؤ لؤ و مرجان نمى دهم
من عاشقم بروى تو اى شاه تشنه لب
آن عشق را بقيمت اين جان نمى دهم
جان مى دهم در سر كوى تو يا حسين
آن تربتت به ملك سليمان نمى دهم
مى ميرم از فراق تو شاها نظرنما
لطف ترا به لعل بدخشان نميدهم
من دارم آرزوى جمال تو ياحسين
اين آرزو به منصب شاهان نمى دهم
در وقت احتضار كشم انتظار تو
تا بر سرم پا ننهى جان نمى دهم .
شيرى كه خورده ام شده با حب تو عجين
اين حبّ را بطور موّى عمران نمى دهم

اجنه هم عزادارى مى كنند
عالم بزرگوار حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد حسن ابطحى (دامت بركاته ) نقل فرمود: يك روز با همراهان به زيارت قبور شهداء احد و حضرت حمزه سيدالشهداء (ع ) در دامنه كوه رفتيم و آن پاسداران اسلام را زيارت كرديم و در مسجد نماز خوانديم .
در گوشه اى مردى كه هر دو پايش از ران و هر دو دستش از بازو قطع شده بود و در عين حال خيلى چاق مانند توپى روى زمين افتاده و گدايى مى كرد.
مردم هم به حال او رقّت مى كردند و روى دستمالى كه پهن كرده بود پول زيادى مى ريختند. من در كنارى ايستاده و منتظر شدم سرش خلوت شود تا چند دقيقه احوالش را بپرسم او متوجه من شد و با زبان عربى مرا صدا زد گفت : مى دانم بچه فكر مى كنى ، مايلى شرح حال مرا بدانى و من بدون استثناء هر كه باشد اگر اصرار هم كند شرح حالم را برايش نمى گويم ، نمى دانم چرا دلم خواست براى شما قصه ام را نقل كنم .
در اين بين يك نفر متوجه حرف زدن ما شد و طبعاً فهميد ما راجع به علت قطع شدن دست و پاى آن مرد گدا حرف مى زنيم او هم نزديك آمد مى خواست گوش بدهد كه آن مرد گدا به من گفت اينجا نمى شود با هم حرف بزنيم چون مردم جمع مى شوند بيا باهم به منزل برويم تا من جريان را براى شما نقل كنم ، من به دو علت از اين پيشنهاد استقبال كردم .
1 بخاطر آنكه راست مى گفت ممكن نبود كنار معبر عمومى با او حرف زد زيرا مردم جمع مى شدند.
2 بخاطر آنكه ببينم او چطور به خانه مى رود زيرا او نه پا داشت و نه دست لذا موافقت نمودم ولى به او گفتم الان زوار زياد است اگر ازاينجا بروى احسان مؤ منين از دستت مى رود.
گفت : نه من هر روز به قدريكه مخارج خودم و زن و بچه و خدمتگذارنم رو براه شود بيشتر پول از مردم نمى گيرم و وقتى آن مقدار معين تهيه شد به منزل مى روم و استراحت مى كنم .
گفتم : امروز آنقدر را بدست آوردى ؟ گفت : بله . گفتم : هنوز اول صبح است ؟ گفت : هر روز همان اول درظرف مدت دو ساعت آن پول مى رسد، گفتم : ممكن است بگوئيد در روز چقدر مخارج داريد و بايد چقدر پول برسد؟
خنده اى كرد و گفت : خواهش مى كنم از اسرار ناگفتنى سئوال نكن و از طرفى هم شايد در ضمن نقل جريان خودم مجبور شوم اين را هم برايتان بگويم .
گفتم : با شما مى آيم اگر مايليد برويم او اول با يك حركت سريع و مخصوص ‍ بدنش را روى دستمال پولها انداخت و آنچنان ماهرانه آنرا جمع كرد و وارد جيبيكه برروى پيراهنش دوخته بودند نمود كه خود اين عمل به قدرى شگفت انگيز بود كه ديگر براى من مسئله رفتن به منزل حل شده بود ولى در عين حال حركات ماهرانه او 