تماشائى بود او همانطور كه نشسته بود مقعد شرا روى زمين حركت مى داد و آنچنان سريع مى رفت كه گاهى من عقب مى افتادم .
در عين حال يك جوان قوى هيكلى هم كه بعداً معلوم شد نوكرش است هواى او را داشت و آماده بود كه اگر خسته بشود كولش كند البته احتياج نبود زيرا در همان نزديكى ماشين شورلت بزرگى مهيا بود و آن آقا نوكره او رابغل كرد و در صندلى راست عقب ماشين نشاند و به من گفت از طرف چپ ماشين سوار شويد.
من به همراهان گفتم : شما به مدينه برگرديد تا يكى دو ساعت ديگر من هم به شما ملحق مى شوم و سوار ماشين آنها شدم و به مدينه رفتم .
خانه اين مرد مفصل بود زندگى خوبى داشت و زن و فرزندان مؤ دبى داشت همه از او حساب مى بردند او را زياد احترام مى گذاردند.
اول كارى كه پس از ورود به منزل براى او انجام دادند زنش پيش او آمد و لباسهايش را عوض نمود و پيراهن تميزى به تن او كرد بعد او را بغل كردند و به اطاق پذيرائى بردند و به من هم تعارف كردند كه به آنجا بروم .
اين اطاق مفروش به فرشهاى ايرانى و كاملاً مرتب و تزئين شده به لوسترهائى بود وقتى نشستم او قصه خود را اينطور آغاز نمود من تابيست سالگى يعنى بيست سال قبل هم دست داشتم و هم پا داشتم در همين خانه با همين زن كه تازه ازدواج كرده بودم زندگى مى كردم .
در نيمه هاى شب پشت در منزل ما صداى فرياد زنى كه معلوم بود او را جمعى بقصد كشتن مى زنند بلند شد، من لباسم را پوشيدم و به در منزل رفتم ديدم آن زن بر روى زمين افتاده و خون از سرش كه شكافى برداشته بود جاريست و سه نفر جوان كه او را مى زدند وقتى مرا ديدند فرار كردند و من از آنها در تاريكى شبحى بيشتر نديدم فوراً ماشينم را برداشتم و آن زن را به بيمارستان رساندم كه شايد بتوانند او را از مرگ نجات دهند.
ولى از همان ساعتى كه روى زمين افتاده بود بيهوش بود كه من هر چه زير چراغ ماشين خواستم او را بشناسم ، نتوانستم قيافه اش را تشخيص دهم بهر حال مسئله از نظر من مهم نبود زيرا من روى حس انسان دوستى اينكار را انجام دادم و احتياج به شناسائى او زياد نداشتم .
او را به بيمارستان تحويل دادم متصدى بيمارستان طبق معمول گزارشى از من سئوال كرد و من هم تمام جريان را از اول تا آخر براى او گفتم او همه را نوشت و زير آن گزارش آدرس كامل مرا هم نوشت و من از بيمارستان بيرون آمدم .
وقتى به منزل رسيدم ديدم در منزل باز است و زن جوانم كه در منزل بوده از او خبرى نيست ولى يك لنگه از كفشهايش آنجا افتاده است .
فورا باز سوار ماشين شدم و جريان را بشرطه (پليس ) خبر دادم او مرا به شهربانى برد و اجازه گرفت كه با اسلحه همراه من بيايد و ما دو نفرى سوار ماشين شديم و در آن نيمه شب دور كوچه ها و خيابانها مى گشتيم .
من بى صبرانه گريه مى كردم و اسم زنم را با فرياد صدا مى زدم تا آنكه از عقب يك كوچه بن بست صداى ناله زنم را شنيدم كه مرا به كمك مى طلبيد. فوراً ماشين را متوقف كردم ديدم او بروى زمين افتاده و از سر و صورتش ‍ خون مى ريزد او را برداشتم و به داخل ماشين انداختم و آن شرطه هم كمك كرد تا او را به بيمارستان برسانيم كه ناگاه در وسط راه سنگ محكمى به شيشه ماشينم خورد و شيشه ماشينم خورد شد و روى زمين ريخت .
من باز ماشينم را در گوشه اى متوقف كردم و از ماشين بيرون آمدم كه ببينم چه كسى آن سنگ را زده است سنگ دوم به سرم خورد و من نقش زمين شدم .
شرطه متوحشانه در حاليكه يك پايش از ماشين بيرون گذاشته بود ولى جراءت نمى كرد كه كاملاً پياده شود اسلحه اش را كشيد و به اطراف شليك مى كرد.
مردم صداى تيراندازى را كه شنيدند از خانه ها بيرون آمدند و خيابان شلوغ شد يكى از ميان جمع صدا زد كه فعلاً مجروحين را به بيمارستان برسانيد تا بعد ببينيم چه كسى به اين كارها دست زده است يك نفر از اهالى همان خيابان پشت فرمان نشست و به شرطه گفتند تو تحقيق كن ببين آيا ضارب را پيدا مى كنى يا نه ؟
شرطه در واقع مى ترسيد كه بماند و لذا بهانه آورد كه دشمن ممكن است در تعقيب اينها باشد لذا بايد تا بيمارستان محافظ اينها باشم .
و بالاخره من و زنم را عقب ماشين انداختند و راننده و شرطه جلو ماشين شيشه شكسته نشستند و هر دوى ما را به بيمارستان رساندند.
زخم من سطحى بود چند تا بخيه اى بيشتر لازم نداشت ولى زخم زنم عميق تر بود او احتياج به عمل پيدا كرد و علاوه بدنش در اثر كتك خوردن سخت كوبيده و كبود بود و احتياج زيادى به استراحت داشت .
رئيس بيمارستان در حاليكه كاغذ و قلمى در دست گرفته بود براى تهيه گزارش پيش من آمد و اسم مرا پرسيد وقتى من جواب دادم به من گفت : شما همان آقائيكه دو ساعت قبل خانم مجروحى را به اينجا آورديد نيستيد؟
گفتم : چرا، گفت : ببخشيد من شما را نشناختم سر و صورتت خون آلود بود و قيافه تان خوب مشخص نبود شناخته نمى شديد.
من از رئيس بيمارستان سئوال كردم حال آن زن چطور است ؟ گفت : اگر مايليد با او ملاقات كنيد مانعى ندارد، گفتم : متشكرم و لذا با او رفتيم ، وقتى شوهر آن زن مرا ديد از من تشكر كرد و گفت : اگر به او نمى رسيديد آن طور كه اين آقا (يعنى دكتر بيمارستان ) مى گفت زنم مرده بود.
من ابتداء براى رئيس بيمارستان و شوهر آن زن جريان خودم را نقل كردم و بعد به شوهر آن زن گفتم جريان زن شما چه بوده است كه آن سه نفر او را اينطور كتك زدند و بعد به خاطر كمكى كه من به او كردم اين بلاء را سر من و زنم آوردند.
شوهر آن زن گفت من امشب ديرتر به منزل آمدم وقتى كه وارد منزل شدم زنم را در منزل نديدم و هيچ اطلاعى از جريان او نداشتم تا آنكه نيم ساعت قبل اين آقا (دكتر) به منزل ما تلفن زد و مرا به اينجا احضار نمود و هنوز زنم حالى پيدا نكرده كه بتواند جريان را نقل كند.
تا آنجا اين موضوع براى افراد كاملاً به بغرنج بود و تنها كسانيكه از جريان اطلاع داشتند زن من و آن زن بود كه متاءسفانه آنها هم حالى نداشتند كه بتوانند جريان را نقل كنند بعلاوه دكتر مى گفت : چون به آنها ضربه مغزى وارد شده هر چه ديرتر جريان را از آنها سئوال كنيد و ديرتر حرف بزنند بهتر است .
بالاخره آن شب گذشت و جريان در ابهام كامل باقى بود تا آنكه من صبح فرداى آن شب از زنم كه نسبتاً حالش بهتر بود سئوال كردم كه ديشب بعد از رفتن من چه شد كه مجروح شدى و در آن كوچه بن بست افتاده بودى .
گفت وقتى كه شما آن زن را برديد كه به بيمارستان برسانيد من هنوز دم در ايستاده بودم ناگهان سه جوان نقاب دار پيدا شدند اول يكى از آنها در دهان مرا گرفت كه فرياد نكنم ولى من تلاش مى كردم كه خودم را از دست آنها نجات بدهم .
يكى از آنها با چيزى كه در دست داشت به سر من زد من بيهوش شدم . ديگر نفهيمدم چه شد تا آنكه تازه قدرى بهوش آمدم كه شما مرا در آن كوچه پيدا كرديد و به بيمارستان آورديد.
موضوع از ابهامش بيرون نيامد شوهر آن زن هم وقتى از زنش سؤ ال مى كند كه چه شد مجروح شدى و در ميان آن كوچه افتادى مى گويد: زنگ در منزل زده شد گمان كردم كه شمائيد در را باز كردم ناگهان مورد هجوم سه نفر نقابدار واقع شدم آنها اول دهان مرا گرفتند و بعد م