ا برداشتند و در كوچه بردند من نفهميدم كه چه مى خواهند بكنند كه دستشان از در دهان من كنار رفت من فرياد زدم آنها با چيزيكه در دستشان بود به سر من كوبيدند من بيهوش شدم و در بيمارستان بهوش آمدم .
در اين بين رئيس بيمارستان نزد ما آمد و گفت : متوجه شديد بالاخره ديشب چه شد؟
گفتم : نه ، گفت : بعد از جريان شما پنج نفر زن جوان ديگر را بهمين نحو زخمى كرده اند، و به اين بيمارستان كه مخصوص سوانح است آورده اند و ما به شرطه خبر داده ايم امروز رئيس شرطه با جمعى از متخصصين علل جرائم ، بسيج شده اند وعجيب اين است كه از هر كدام از اين مجروحين سئوال مى شد چه بر سر شما آمده آنها عين همين مطالبى را كه زنهاى شما مى گويند گفته اند.
بالاخره ما هفت نفر شوهرهاى آن زنهاى مجروح دور هم نشستيم و هر چه افكار مان را روى هم ريختيم كه ببينيم چرا اين بلاء مشترك به سرما آمده چيزى متوجه نشديم .
يكى از آنها گفت من دلائلى دارم كه اين كار را اجنه كرده اند بقيه خنديدند و گفتند: اجنه چه دشمنى با ما داشته اند كه هفت نفر را انتخاب كنند؟
من گفتم : لطفا دلائلتان را بفرمائيد استفاده كنيم ؟! گفت : ببينيد يك نواختى حوادث و يك نحو رفتار كردن با همه و نكشتن هيچكدام از آنها و بيهوش ‍ شدن همه و با اين سرعت بهبودى همه دليل بر اين است كه اين كار بشر نبوده .
من گفتم اين دليل نمى شود زيرا اولاً خيلى يك نواخت انجام نشده بلكه مختصرا اختلافى هم داشته ، ثانيا از كجا معلوم كه حتماً كار اجنه يكنواخت باشد و كار انسان نامنظم باشد و از طرف ديگر چه دشمنى با زنهاى ما داشتند اين كار را بكنند.
ديگرى گفت من كه مايلم هر چه زودتر خودم و زنم را از اين جريان بيرون بكشم يكى دو نفر ديگر هم كه من جمله شوهر آن زنى بود كه من او را به بيمارستان آورده بودم از بس ترسيده بودند با او موافقت كردند.
ولى من گفتم : بايد ريشه اينكار را به كمك پليس در بياورم و اين سه جوان جانى را به كيفر برسانم ، شما هم اگر با من موافقت كنيد بهتر است چون زودتر به هدف مى رسيم ولى آنها هر كدام اظهار بى ميلى كردند حق هم داشتند زيرا ديده بودند كه بخاطر رساندن يك مجروح به بيمارستان با من چه كردند، شيشه ماشينم را شكستند، خودم را مجروح كرده بودند و بالاخره ممكن بود كه اگر آنها هم وارد اين كار شوند به آنها هم صدمه وارد كنند.
اما من اين مسئله را تعقيب كردم حدود ده شب در كوچه هائيكه آنها اين عده را مجروح كرده بودند با اسلحه كه از شهربانى گرفته بودم مى گشتم ولى چيزى دستگيرم نشد بالاخره نزديك بود ماءيوس شوم كه به فكرم رسيد خوب است در اين موضوع با آقاى شيخ عبدالمجيد كه استاد دانشگاه در روان شناسى است مشورت كنم روز بعد نزد او رفتم و جريان را به او گفتم او به من گفت : آيا ممكن است من با مجروحين ملاقاتى داشته باشم ؟
گفتم : ترتيبش را هم مى دهم و لذا يكى دو روز معطل شدم تا توانستم از شوهرهاى آن زنهائيكه در آن شب دچار اين جريان شده بودند دعوت كنم آنها در يك جا با زنهايشان جمع شوند تا استاد از آنها سؤ الاتى كند.
محل ملاقات همين منزل من بود در همين اطاق همه آنها نشسته بودند استاد دانشگاه كه من تا آنروز نمى دانستم در علوم معنوى و روحى چقدر وارد است سئوالاتى را به ترتيب از اول كسى كه دچار حادثه شده بود و منزلش هم در كنار شهر مدينه منوره بود و بعد هم به ترتيب از يك يك آنها سئوالهائى كرد تا آنكه آخرين آنها اتفاقا زن من بود سئوالش اين بود كه بايد به من بگوئيد روز قبل از حادثه از اول صبح تا وقيتكه جريان اتفاق افتاده چه مى كرديد؟
آنها همه را براى او نقل كردند و او آنچه آنها مى گفتند مى نوشت ، سئوال دوم او اين بود كه چگونه آن حادثه براى شما اتفاق افتاد و چند نفر در كار شركت داشتند؟
آنها هر كدام خصوصياتى را براى او نقل كردند و او نوشت . سئوال سوم او اين بود كه آيا بعد از اين حادثه چه تغيير حالى پيدا كرديد؟ آنها هر كدام حالاتى را از خود نقل كردند كه باز او آنها را نوشت و بعد گفت : من بايد در اين مطالب كه نوشته ام سه روز مطالعه كنم و سپس نتيجه را به شما بگويم .
من كه عجله داشتم و نمى خواستم موضوع اين قدر طول بكشد به استاد گفتم : به اين ترتيب آنها ديگر فرار مى كنند و ممكن است بخاطر طول زمان موفق به دستگيرى آنها نشويم .
استاد به من گفت : حالا هم موفق به دستگيرى آنها نمى شوى و اگر بيشتر از اين در تعقيب آنها كوشش كنى خودت هم دچار حادثه اى خواهى شد كه جبران ناپذير است .
گفتم : پس مطالعه سه روزه شما به چه درد مى خورد، گفت : اولاً از نظر علمى اهميت زيادى دارد. ثانيا احتمالا شما كارى مى كنيد كه ارواح خبيثه و يا اجنه با آن مخالفند و شما را اذيت كرده اند و اگر آنرا ادامه دهيد ابتلائات بيشترى پيدا خواهيد كرد.
من كه آنوقت اين حرفها را خرافى مى دانستم خنده تمسخر آميزى كردم و گفتم : من كه تا آخرين قطره خونم پاى تحقيق از اين موضوع ايستاده ام و خودم آن سه جوان را ديدم كه فرار مى كردند ولذا حتى احتمال هم نمى دهم كه آنها اجنه و يا چيز ديگرى از اين قبيل باشند.
استاد گفت : پس احتياج به جواب نداريد؟ ولى من به شما توصيه مى كنم كه بيش از اين كار را تعقيب نكنى كه ناراحتت مى كنند. دوستانيكه زنهايشان مبتلا به آن جريان شده بودند همه متفقا گفتند: ولى ما تقاضا داريم كه جواب را به ما بدهيد و حتى يكى دو نفر از آنها هم او را در اينكه اينكار ممكن است از اجنه صادر شده باشد تأ ييد كردند.
به هر حال آن روز آن مجلس بهم خورد و من از اينكه اين استاد دانشگاه را براى تحقيق از اين موضوع دعوت كرده بودم پشيمان بودم تا آنكه تا سه روز گذشت ، استاد دانشگاه به من مراجعه كرد وگفت : حاضرم در جلسه ديگريكه شوهرهاى آن زنها جمع شوند ولى زنها و يا شخص غريبه اى در مجلس نباشد نتيجه ، مطالعاتم را براى آنها و شما بگويم من گفتم : بسيار خوب ، باز هم در منزل ما جلسه تشكيل شود ولى چون كار زيادى دارم چند روز ديگر آنها را دعوت مى كنم تا شما با آنها حرف بزنيد.
گفت : دير مى شود اگر شما همين امروز اقدام نمى كنيد كه جلسه تشكيل شود من خودم آنها را دعوت مى كنم و مطلب را به آنها مى گويم گفتم نه من وقت ندارم خودتان اين كار را بكنيد (اما من وقت داشتم ولى نمى خواستم حرفهاى خرافى او را گوش كنم .)
او وقتى از من جدا شد آهى كشيد و به من گفت : جوان تو حيفى خودت را به خاطر نادانى و سر سختى بى چاره مى كنى ، من اهميت ندادم او ظاهراً همان روز در منزل خودش جلسه اى تشكيل مى دهد و طبق آنچه يكى از دوستان كه زنش دچار جريان شده بود مى گفت :
او چند موضوع از حالات زنها را قبل از حادثه و چند موضوع را در وقت حادثه و چند موضوع بعد از حادثه مشترك مى دانست اما موضوعات مشتركه براى آنها قبل از حادثه اتفاق افتاده بود اين بود:
1 همه آنها روز قبل از حادثه در منزل يا براى تفريح و يا براى سرگرمى و يا بخاطر عقايد خرافى وسائل سرور و شادى متجاوز از حد تشكيل داده بودند و از صبح تا شب مى خنديدند.
2 آنها آن روز نماز و اعمال عبادى خود را انجا