الاخره آن روزاسلحه مرا گرفتند و مرا از شهربانى بيرون نمودند من به منزل رفتم ، شب تا صبح براى درد سر درست كردن استاد دانشگاه و رئيس ‍ شهربانى و آن عده كه پول به شيعيان داده بودند نقشه مى كشيدم ، عاقبت فكرم به اينجا رسيد كه نزد قاضى القضات (ابن باز) بروم از همه شكايت كنم و جريان را از اول تا به آخر به او بگويم او قدرت دارد حتى رئيس ‍ شهربانى را هم تعقيب كند به خصوص كه آن روز وقتى شنيدم كه استاد دانشگاه مسافرت رفته و اين دستور رئيس شهربانى براى نجات او از محاكمه بوده بيشتر عصبانى شدم و مستقيما به در خانه (ابن باز) رفتم او تصادفا در منزل نبود به خدمتكارانش گفتم : فردا به محضرشان مشرف مى شوم .
دوباره شب را به منزل رفتم و در اطاق خواب استراحت كردم و از اذيت اين افراد بيرون نمى رفتم كه ناگهان ديدم شخصى وارد اطاق خواب من شد اول فكر كردم زنم از اطاق بيرون رفته و حالا برگشته است .
ولى وقتى به او نگاه كردم ديدم مرد قوى هيكلى است با حربه مخصوصى كه در دست داشت مى خواهد به من بزند، من فكر كردم اين يكى از همان هائيست كه آن زنها را مجروح كرده ، از جا برخاستم و با فرياد به او گفتم : بدبخت امروز كه اسلحه نداشتم از ترس به سراغم آمدى مى دانم با تو چكار كنم ، ولى او فقط يك دستش را دراز كرد و وقتى دستش نزديك من آمد بزرگ شد تا جائى كه هر دو پاى مرا با يك دست گرفت و به قدرى فشار داد كه از حال رفتم وقتى بهوش آمدم صبح شده بود پاهايم دردشديدى مى كرد.
زنم به من گفت : چه شده ؟ جريان را به او، گفتم او گفت : خواب بدى ديده اى حالا از جا برخيز تا بشارتى به تو بدهم هر چه كردم در اثر درد پا نتوانستم برخيزم به او گفتم : بشارتت چيست بگو؟
گفت : من علت كسالت خود را پيدا كرده ام و آن اينست كه روز قبل از جريان آن شب سيد فقيرى به در خانه ما آمد و از من چيزى درخواست كرد من از راديو آهنگ مخصوصى را گوش مى دادم فوق العاده خوشحال بودم و حتى گاهى مى رقصيدم و به او اعتنائى نكردم او به من گفت : امروز عاشوراء است شيعيان براى حضرت حسين (ع ) عزادراى مى كنند چرا تو اينقدر خوشحالى ؟
به او گفتم : خفه شو و چند جمله جسارت به حسين بن على ((ع )) و شيعيان كردم او مرا نفرين كرد و رفت كه شب آن اتفاق افتاد ولى ديروز غروب همان سيد فقير را ديدم از او عذر خواستم ، او به من گفت : اگر پولى به شيعيان نخاوله براى عزادراى سيدالشهداء (ع ) بدهى شفا خواهى يافت .
من به گمانم آن دوستان به زنم كلك زده اند و او اين دروغ را جعل كرده كه مرا به آنچه استاد دانشگاه گفته معتقد كنند سيلى محكمى به صورت زنم زدم و به او گفتم :
ديگر اين دروغ ها را به من نگوئى ولى بعد پشيمان شدم به خصوص كه آنچه استاد دانشگاه گفته بود از او پنهان مى كردم .
پاهايم هم به خاطر اين عصبانيت دردش شديدتر شد و من از طرفى فرياد مى زدم و زنم به خاطر كتكى كه خورده بود گريه مى كرد بالاخره طاقت نياوردم .
به او گفتم : مرا هر چه زودتر به مريض خانه برسان ، او مرا به مريضخانه برد.
دكتر گفت : مثل اينكه پاهاى شما ضربه شديدى خورده و خون از جريان افتاده اگر موفق بشويم خون را به جريان بيندازيم با ماساژ دادن درد پاى شما دفع مى شود.
آنها تا شب پاهاى مرا ماساژ مى دادند ولى نه خون به جريان افتاد و نه درد پاى من بهتر شد دكتر معالجم گفت : شما اگر اصل جريان پايتان را بگوئيد، ممكن است در معالجه اش مؤ ثر باشد.
من جريان را براى او گفتم ، او گفت : شما ترسيده ايد، چيزى نيست خيالم را راحت كردى ، ولى درد پا مرا بى طاقت كرده بود، قرصهاى مسكن ابداً تأ ثيرى نداشت .
اواخر شب نمى دانم به خواب رفته بودم يا اينكه بيدار بودم ديدم در اطاق باز شد اين دفعه سه نفر نقابدار وارد اطاق شدند پرستار هم ايستاده بود!!!
اما مثل اينكه او آنها را نمى ديد اول يكى از آنها صورتش را باز كرد ديدم همان مرديست كه شب قبل پاهايم را فشار داده بود.
به من گفت : تا بحال با شماها حرف نمى زدم چون مردمى كه تا اين حد نافهمند نبايد با آنها حرف زد ولى حالا مجبورم به تو چند چيز را بگويم :
اولاً ما همان سه نفرى هستيم كه به خاطر جسارتى كه آن هفت نفر زن به عاشوراء و حضرت حسين بن على (ع ) كرده بودند آنها را تنبيه كرديم .
ثانيا بدان كه پاهاى تو ولو توبه كنى خوب نمى شود و اگر آنها را قطع نكنند تو از بين مى روى در اين بين آن دو نفر هم نقابها را از صورت برداشتند و آن شخص كه با من حرف مى زد به يكى از آنها گفت : حالا به خاطر اينكه زنش ‍ را سيلى زده و هم موضوع را درست باور نمى كند يك دستش را تو فشار بده و دست ديگرش را او فشار بدهد، تا ديگر پا نداشته دستهم نداشته باشد دنبال اين كارها برود و دست هم نداشته باشد كه سيلى به صورت زنش ‍ بزند آنها دست مرا فشار دادند من داد كشيدم .
پرستار با آنكه در تمام اين مدت در مقابل من ايستاده بود مثل اينكه از خواب پريده گفت : چه شده و تا او نزديك تخت من آمد من از حال رفته بودم .
وقتى بهوش آمدم طبيب بالاى سرم ايستاده و شانه هاى مرا ماساژ مى داد و دستهايم هم مثل پاهايم درد مى كرد وقتى جريان را به طبيب گفتم .
پرستار گفت : پس چرا من كسى را نديدم ؟
من به طبيب اسرار كردم دست و پاى مرا قطع كنيد تا من از درد راحت شوم ، طبيب گفت : ما حالا معالجات لازم را انجام مى دهيم اگر فايده اى نكرد بعد آن كار را خواهيم كرد.
به هر حال اطباء حدودبيست روز براى معالجه من تلاش كردند علاوه بر آنكه نتيجه اى نداشت روز بروز دست و پايم بدتر مى شد كم كم مثل اينكه رگهاى دست و پاى مرا قطع كنند از همان جائى كه ملاحظه مى كنيد سياه شده و اطباء تجويز كردند كه آنها را يكى پس از ديگرى قطع كنند و مرا به اين روز بنشانند.
چند شب قبل از آنكه از بيمارستان بيرون بيايم و تقريبا جاى زخمم بهبود پيدا كرده بود خيلى نگران وضع خودم بودم كه حالا وقتى با اين وضع از بيمارستان بيرون بيايم چه بكنم ، زنم به من گفت : من تو را تا اين حد لجباز نمى دانستم بيا قبول كن كه مقدارى پول نذر عزادارى حسين بن على ((ع )) نمائى و آن را به شيعيان بدهى شايد وضعت از اين بدتر نشود.
گفتم : مانعى ندارد پولى براى آنها فرستادم و به آنها پيغام دادم كه مجلس ‍ عزادارى براى حضرت حسين بن على (ع ) ترتيب بدهند و براى رفع كسالت من دعاء كنند.
آنها هم ظاهرا آن مجلس را بر پا كرده بودند و متوسل به حضرت اباالفضل (ع ) شده بودند من از اين توسل اطلاعى نداشتم .
در عالم رؤ يا حضرت اباالفضل (ع ) را ديدم كه به بالينم آمده اند و مرا به خاطر آنكه آنها براى من توسل كرده اند شفا دادند و بحمداللّه از آن روز تا به حال همين زندگى خوبى را كه مى بينى دارم اين بود قضيه من ، بنده به او گفتم : شما با اين كراماتى كه از عزادارى حضرت سيدالشهداء (ع ) ديده ايد چرا شيعه نمى شويد؟ گفت : هنوز حقانيت مذهب شيعه برايم ثابت نشده ولى به عزادارى براى حضرت سيدالشهداء (ع ) خيلى عقيده دارم و در ايام عاشوراء خودم مجلس ذكر مصيبت تشكيل مى دهم و از شيعيان دعوت مى كنم كه در آن مجلس اجتماع كنند اميد است كه اگر حق با شيع