قل فرمود:
چند روز قبل يك نفر يهودى در اصفهان يك كيسه نقره از قبيل گلدان و ساير چيزهاى نقره قديمى و پر ارزش داشته وارد اتوبوس خط واحد مى گردد و روى يكى از صندلى ها مى نشيند و كيسه را هم كنار پايش مى گذارد و چون راه مقدارى طولانى بوده او را مقدار خوابى مى ربايد.
وقتى چشم باز مى كند مشاهده مى كند كه كيسه اش نيست بر سرزنان پياده مى شود. در راه به آقا قمر بنى هاشم (ع ) توسّل پيدا مى كند و يك گوساله نذر مى نمايد (اى قمر بنى هاشم من نمى دانم تو كى هستى اما همين را مى دانم كه اين شيعه ها به تو توسل مى كنند وتو حوائج آنها را مى دهى حالا از تو مى خواهم كه مال و دارائيم را به من برگردانى من هم همين الان يك گوساله نذر تو مى كنم .)
مى گفت : آمد درب مغازه قصابى پول يك گوساله را به او مى دهد و مى گويد: اين گوساله را ذبح كن و به فقراء و مستمندان و مستضعفان بده و بگو نذر آقا ابوالفضل (ع ) است .
مى گويد: فرداى آن روز آمدم درب مغازه نشسته بودم و در فكر بودم يك وقت ديدم يك نفر وارد شد و دو گلدان نقره دستش است و مى گويد: آقا اينها را مى خرى ؟
نگاه كردم ديدم گلدانهاى نقره خودم است گفتم : اينها خوب نقره هائى است و قيمتش خيلى است من مى خواهم اگر باز هم دارى با قيمت خوب از شما مى خرم .
گفت : بله دارم اما در منزل است ، گفتم : خوب نمى خواهد بياورى مى ترسم برايت اسباب زحمت شود و دكاندارهاى ديگر بفهمند و ترا اذيت كنند، تو آدرس منزل را بده من خودم با شاگردم مى آيم ، آدرس را به من داد و رفت من هم رفتم كلانترى يك پليس مخفى را كه يكى از رفقا بود جريان را به او گفتم و او را با خود سر قرار و آدرس بردم .
درب را زدم آمد درب را باز نمود ما را به زير زمين منزلش برد ديدم همان كيسه خودم است .
به پليس گفتم : همان كيسه خودم است و اسلحه اش را در آورد او را دستگير كرد و به كلانترى برد.
من هم كيسه نقره ام را برداشتم و به مغازه بردم ..اى مسلمانها و اى شيعه ها قدر آقاى خود حضرت ابوالفضل را داشته باشيد كه آقا خيلى كارها از دستشان بر مى آيد.(47)
ساقى لب تشنگان ميرو علمدار حسين
اى ابو فاضل توئى يار و سپهدار حسين
خيمه ها بى آب و طفلان از عطش افسرده اند
يك نظر كن كودكان از تشنگى پژمرده اند

حسين (عليه السّلام ) از عذاب نجاتش داد
شهيد بزرگوار متقى عالم و عارف ربانى استاد اخلاق آية اللّه دستغيب در يكى از كتابهاى پربهاى خود(گنجينه اى از قرآن ) فرمود: يكى از علماء در حدود بيست سال پيش براى بنده نقل فرمود كه يكى از شيوخ عرب در عراق مُرد.
در خواب ديدند كه معذب است و با غل هاى آتشين در محضر آقا اميرالمؤ منين (ع ) حاضرش كردند حضرت از او پرسيدند: در دنيا چه عملى داشتى ؟
گفت : خرابكارى داشتم ولى كارهاى خوب هم داشته ام مثلاً مردم رابه خيرات وامى داشتم و به مجالس روضه خوانى دعوت مى كردم .
حضرت فرمود: آرى ولى مردم را به رودربايستى وادار مى كردى .
عرض كرد: بلى ولى جلال شما را با اين كار ظاهر مى كردم .
حضرت فرمود: غرضت آن بود كه رياستت محفوظ بماند، عرض كرد: صحيح است كه من يك عمل صالح و خالص نداشتم ولى شما خودتان شاهديد كه در دلم خوش داشتم نام شما بلند شود عزاى حسينت (ع ) بر پا گردد.
حضرت فرمود: پس حسابت با حسين (ع ) است يعنى بايد از باب الحسين وارد گردى و گرنه از طريق عدل راهى برايش نيست .
گفت : ديدم در گوشه اى حضرت سيدالشهداء(ع ) قرار گرفته اين شيخ عرب را نزد آقا آوردند.
حضرت فرمود: (خلوه ) او را رها كنيد.(48)
يا حسين جانها فدايت
جان به قربان وفايت
در دلم همواره باشد
آرزوى كربلايت
تو عزيز مصطفائى
كشته راه خدائى
تو شهيد سر جدائى
روز و شب گريم برايت
من كه غرق سياّتم
تو عطا فرما براتم
تشنه آب فراتم
شربتى ده از عطايت
در دلم مهر تو باشد
هر كجا ذكر توباشد
مى زنم بر سينه و سر
روز و شب اندر عزايت
در عزايت دل غمينم
از غمت ، زار و حزينم
كى شود، آيم نشينم
يا حسين ، در نينوايت
تو اصيل مجد و عزتّ
از كرم ، روز قيامت
بهر ما، بنما شفاعت
يا حسين ، نزد خدايت
تو حبيب كربلائى
نور چشم مرتضائى
زاده خير النسائى
بر سرم باشد هوايت
ذكر تو سامان ما شد
تربتت درمان ما شد
مى كند دلهاى ما را
زنده نام دلربايت
از غمت دلها پر از غم
بهر تو بر پاست ماتم
يا حسين دارد مقدّم
بر سرش شوق لقايت

مبادا شكايت حسين را به پدرش كنى
مرحوم آقا شيخ مرتضى انصارى (رضوان اللّه عليه ) اين مرد جليل القدر اسلام بين طلاب و شاگردانى كه داشته يك شيخ طلبه بوده است كه گاهى از وضع طلبگى ناراحت و از فقرجان به لب آمده بود.
تصميم مى گيرد كه در نزد قبر حضرت امام حسين (ع ) تحت قبه دعا كند جهت دو حاجتى كه داشته ، مرسومش اين بوده است كه هر شب جمعه كه درس تعطيل است از نجف به كربلا مى آمده .
آن شب جمعه در كربلا تحت قبه در خواست كرده يا حسين من از تو دو چيز مى خواهم يكى خانه و ديگرى زن .
زيرا شيخ مرتضى انصارى به غير از خرج نان و پنير چيزى اضافه به من نمى دهد. پيش خود مدتى معين كرد كه تا يك هفته ديگر بايد حاجتم را بدهى چنانچه به من داده نشد شكايت تو را به پدرت على (ع ) خواهم كرد.
شب جمعه ديگر موعد من است چنانچه نگرفتم ديگر به زيارتت نخواهم آمد پس از مراجعت به نجف اشرف هفته ديگر بنا به مرسوم خودش به جانب كربلا رهسپار گرديد همچون كه به وادى ايمن كربلا رسيد و چشمش ‍ به گنبد مطهر افتاد گفت : آقا حالا كه حاجت مرا روا نساختى و يك هفته منقضى شد من هم به زيارتت نمى آيم و از همانجا برگشت خسته و مانده وارد نجف شد خواست به حرم على (ع ) برود قارد نبود گفت : صبح مى روم .
اول آفتاب طلبه اى از طرف مرحوم شيخ با عجله آمد و گفت : شيخ شما را پيغام داده كه حتما قبل از تشرف به حرم اميرالمؤ منين (ع ) نزد من بيا زيرا امر واجبى در كار است طلبه هم خدمت مرحوم شيخ رفت .
مرحوم شيخ فرمود: حضرت امام حسين (ع ) به من امر كرده كه به وضع تو رسيدگى كنم و رضايتت را به عمل آورم قبل از اينكه به حرم مشرف شوى .
مبادا شكايت حسين را به پدرش بنمائى .
سپس شيخ خانه اى براى او خريدارى نمود و يكى از تجار را طلبيد و در خواست كرد كه دخترش را جهت شخص طلبه مزاوجت نمايد خلاصه به توسط توسل به آقا امام حسين (ع ) به هر دو حاجت خود رسيد.(49)
مهر تو شد روضه جنات ما
كوى تو شد عرش و سماوات ما
گشت مُعلّى از تو كرب و بلا
روا شد از سوى تو حاجات ما
قبله عشاق همه عالمى
بهر تو شد ذكر و مناجات ما
به عاشقان گر بنمائى نظر
دفع شود جمله بلّيات ما
چشم اميد همه بر سوى تست
تو عارفى به قلب و نيّات ما
به مجلس سوگ تو گريان همه
توئى نماز شب و آيات ما
به اشك چشمان محبت نگر
نما تو امضاى زيارات ما به خاطر عزادارى بلاء را از مردم تهران برداشت
حاج شيخ باقر ملبوبى (رضوان اللّه تعالى عليه ) از حناب ثقه لحسائى نقل مى كند در خواب ديدم حضرت بى بى عالم زهراء مرضيه (عليهاالسلام ) را پيراهنى از فرزندش بدست دارد و از ظلم امت شكايت مى كند.
و نيز نقل مى فرمود كه :
در خواب ديدم خداوند متعال مى خواهد برساكنان تهران عذاب نازل فرمايد در اين هنگام آقا حضرت سيدالشهداء (ع ) 