ز غم تو
كرم ز پشت در و عذر خواهى از سائل
نمونه اى بود از رحمت مجسم تو
از آنچه را كه خدايت به حشر مى بخشد
شفاعت است در آن عرصه رتبه كم تو
تو كعبه دل و هر ركن تو جدا افتاد
كه شد قوام بناى قيام محكم تو
خليل دشت بلائى و ذبح بسيارت
على اصغر شش ماهه ذبح اعظم تو
هزار لاله زخم تنت شكفته و هست
ز خاك گرم بيابان عشق رهم تو

يادى از لب تشنه حسين (ع )
حضرت آقاى موسى خسروى در كتاب پند تاريخ نقل مى فرمود:
روز قيامت اعمال بنده را مى سنجند كارهاى نيك در يك طرف و افعال ناپسند در طرف ديگر پس از بررسى ، اعمال زشت او سنگين تر از كردار نيكش مى شود.
ملائكه مى خواهند او را به طرف جهنم ببرند، خطاب مى رسد نگاه داريد اين بنده من عملى داشته كه در نزد من است و شما خبر و اطلاع از آن نداريد.
عمل او اين است كه هر وقت آب مى آشاميده يادى از تشنگى اولاد پيغمبر حسين بن على (عليهماالسلام ) مى كرده و بر ستمگران او لعنت مى نموده .
وقتى آن عمل را در طرف كردار نيك مى گذارند حسناتش زيادتى پيدا مى كند بر كردار زشتش .(59)
به جز حسين مرا ملجاء و پناهى نيست
در اين عقيده يقين دارم اشتباهى نيست
ره نجات حسين است و دوستى حسين
به سوى حق به جز از اين طريق راهى نيست
به غير درگه تو يا حسين در دو جهان
مرا به درگه ديگر حواله گاهى نيست
گداى درگهت اى پادشاه كشور عشق
به چشم اهل نظر كم ز پادشاهى نيست
غلام ترك سياه تو يا حسين به حشر
ز روشنى رخش چهر مهر و ماهى نيست
اگر مرا به غلامى خود قبول كنى
به دل دگر غم و اندو هم از گناهى نيست
هر آنكه را تو پذيرى خداش بپذيرد
كه قرب و بعد و سفيدى و نى سياهى نيست
شهان بجاه و جلال غلام تو نرسند
كه فوق آن به دو عالم جلال و جاهى نيست
گه حساب كه روز قيامتش خوانند
به جز حسين مرا يار و دادخواهى نيست
ز كوه گرچه گناهم فزون تراست ولى
به پيش عفو تو كوه گناهى كاهى نيست
خدا نكرده بر آئيم از درگه خويش
به هيچ درگهم اى شه پناه گاهى نيست
غلام و ذاكر و مدّاح و خانه زاد تواءم
به دادگاه الاهم جز اين گواهى نيست
اگر تو حكم غلامى من كنى امضاء
به هيچ محكمه خوفم ز دادگاهى نيست
مپوش چشم ز فانى به وقت جان دادن
اميد او ز تو آن دم به جز نگاهى نيستبه خاطر غبار زوار كربلا نسوخت
مرحوم قاضى نوراللّه رضوان اللّه تعالى عليه در آخر كتاب مجالس ‍ المؤ منين در ذيل حالات شعراء مى نويسد:
جمال الدين الخليعى موصلى پدر او حاكم موصل و ناصبى و يكى از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام ) بود، مادرش هم ناصبيه بود چون پسرى برايش متولد نمى شد به مقتضاى عقيده فاسد خودش نذر كرد كه اگر خداى تعالى به او پسرى عطا كند به شكرانه او پسر را سر راه زوارهاى حضرت اباعبداللّه (ع ) بفرستد تا زوارها از شام و جبل عامل كه مى آيند و عبور آنها به موصل مى شود آنها را به قتل برساند.
بعد از مدتى جمال الدين متولد مى شود چون به حدّ جوانى رسيد مادرش ‍ او را از نذر خود با خبر مى كند لاجرم با مادرش از عقب زواريكه از موصل عبور كرده بودند رفت .
چون به مسيب رسيد، ديد زوار از جسر عبور كرده اند همان جا توقف كرد تا هنگامى كه مراجعت كردند آنها را به قتل برساند.
در كنارى كمين كرده بود كه در همين حال خوابش برد در عالم رؤ يا ديد قيامت شده ملائكه آمدند او را گرفتند و در آتش انداختند آتش او را نسوزاند وبه او اثر نكرد.
ملك جهنم خطاب كرد به آتش ، چرا او را نمى سوزانى ؟
آتش گفت : غبار (زوّار) كربلا به او نشسته است ، او را بيرون آوردند، شستشويش دادند دو باره او را در آتش انداختند باز آتش او را نسوزاند.
ملك گفت : چرا ديگر او را نمى سوزانى ؟
آتش گفت : شما ظاهر او را شستيد اما غبار داخل درجوف او شده !
از خواب بيدار شد و از آن عقيده فاسد برگشت و مذهب تشيع را اختيار كرد و مشغول مداحى حضرت اميرالمؤ منين (ع ) شد و بعضى مى نويسند آمد كربلا و بعضى شعراء به او اين شعر را نسبت داده اند.
اِذا شِئْتَ النَّجاةَ فَزُرْ حُسَيْنا
لِكَىْ تَلْقى اِلا لَه قَريرَ عَيْنِ
فَاِنَّ النّارَ لَيْسَ تَمُسُّ جِسْما
عَلَيْهِ غُبارُ زُوّارِ الْحُسَيْنِ
يعنى اگر نجات از آتش مى خواهى پس زيارت كن آقا امام حسين (ع ) را زيرا كه آتش نمى رسد به بدن كه غبار زوار حسين (ع ) بر او نشسته باشد.(60)
اگر خواهى رهى از آتش قهر
زيارت كن غريب كربلا را
نمى سوزد به آتش آنكه از شوق
زيارت كرد شاه نينوا را

امام حسين (ع ) سه بار به زيارتش آمد
مرحوم حاج شيخ عباس قمى (رضوان اللّه تعالى عليه ) در مفاتيح الجنان نقل فرموده كه صالح متقى ملاحسن يزدى كه يكى از نيكان و مجاورين نجف اشرف است و پيوسته مشغول عبادت و زيارت است نقل كرده از ثقه امين حاج محمّد على يزدى كه مرد فاضل صالحى بود در يزد كه دائما مشغول اصلاح امر آخرت خود بوده .
شبها در قبرستان خارج از يزد كه در آن جماعتى از صلحاء مدفونند و معروف است به مزار به سر مى برد گفت :
يكى از رفقاء كه از كوچكى با هم همسايه بوديم و با هم نزد يك معلم مى رفتيم و با هم بزرگ شديم ما براى خودمان يك شغلى انتخاب كرديم و او هم شغل عشارى را براى خود پيشه گرفت و بود تا از دنيا رفت و در همان قبرستان نزديك محله اى كه من در آن بيتوته مى كردم به خاك سپردند.
چند روز از فوتش گذشته او را بود در خواب ديدم كه بسيار خوشحال و در جاى خوبى است پس نزد او رفتم و گفتم : من مى دانم كه تو در دنيا كارهاى خوبى نداشتى و اين حالات در مقام تو نيست و شغل تو مقتضى اين مكان نبود و تو بايد در عذاب باشى با كدام عمل به اين مقام رسيدى .
گفت : همين طور است كه مى گوئى من از روزى كه از دنيا رفتم به بدترين عذابها گرفتار بودم تا ديروز كه همسر استاد اشرف حداد فوت شد و در اين مكان او را دفن كردند و اشاره كرد به موضعى كه نزديك 50 مترى بود.
گفت : در شب وفات او آقا ابا عبداللّه (ع ) سه مرتبه او را زيارت كرد و در مرتبه سوم امر فرمود به رفع عذاب از اين قبرستان والحمدللّه حالم به اين نحو است كه مى بينى و در نعمت الهى افتاده ايم .
از خواب متحيرانه بيدار شدم و حداد را نمى شناختم و محله او را هم نمى دانستم ، پس به بازار آهنگران رفته و آدرس اشرف حداد را گرفتم و او را پيدا كردم .
از او پرسيدم تو زوجه داشتى ؟
گفت : بله دو سه روز است كه وفات كرده و او را فلان محل (همان موضع را اسم برد) دفن كردم .
گفتم : او به زيارت كربلاى آقا اباعبداللّه (ع ) رفته بود؟
گفت : نه گفتم : ذكر مصائب حضرت را مى كرد؟ گفت : نه گفتم : مجلس تعزيه دارى داشت ؟ گفت : نه .
پرسيد براى چه اينها را مى پرسى ؟ خوابم را برايش نقل كردم گفت : اين زن مواظبت بر زيارت عاشوراء داشت .(61)
اى كه بر درگه حق عزّت و جاهى دارى
بود آيا به عشاق نگاهى دارى
خاك پا را نظرى از سَر رحمت انداز
تو سليمانى و مور سر راهى دارى

توسّل به حضرت اباالفضل (ع ) و شفاى چشم
حضرت حجّة الاسلام و المسلمين سيد حسن ابطحى دامت بركاته فرمودند:
يك روز به حرم رؤ وس شهداء در باب الصغير رفته بودم كسى در حرم نبود ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته بود مثل اينكه خوابش ‍ برده بود.
من هم تنها بودم 