 بصره باشيد خوبست وسيله حركت خود را به بغداد فراهم كنيد زيرا بغداد توسعه معاملاتش خيلى بيشتر است .
مرد نصرانى مطالبات خود را نقد كرده و با كليه سرمايه اش به طرف بغداد حركت نمود.
در بين راه دزدان به او بر خورد كردند و تمام موجوديش را گرفتند چون خجالت مى كشيد با آن وضع وارد بغداد شود ناچار پناه به اعراب باديه نشين بُرد و به عنوان مهمانى در مهمانسراى اعراب كه در هر قبيله اى يك خيمه مخصوص مهمانان بود به سر بُرد.
بالاخره به يك دسته از اعراب رسيد كه در ميان آنها جوانانى بودند بر اثر تناسب اخلاقى كم كم با آنها انس گرفت چندى هم در مهمانسراى آن دسته ماند.
يك روز جوانان قبيله او را افسرده ديدند علت افسردگى اش را سئوال نمودند؟ گفت : مدتى است كه من در خوراك تحميل بر شما هستم از اين جهت غمگينم .
باديه نشينان گفتند: اين مهمانسرا مخارج معينى دارد كه با بودن و نبودن تو اضافه و كم نمى گردد و بر فرض رفتنت اين مقدار جزء مصرف هميشگى ميهمانان خانه ماست .
تاجر وقتى فهميد توقف آن در آنجا موجب مخارج زيادتر و تشريفات فوق العاده اى نيست شادمان گشت و بر اقامت خود در آنجا افزود روزى عده اى از قبائل اطراف به عنوان زيارت كربلا با پاى برهنه وارد بر اين قبيله شدند.
جوانهاى آنها نيز با شوق تمام به ايشان پيوسته و مرد نصرانى هم به همراهى آنها حركت كرد و در بين راه تاجر نگهبانى اسباب آنها را مى كرد و از خوراكشان مى خورد.
آنها ابتداء به نجف آمدند پس از انجام مراسم زيارت مولااميرالمؤ منين (ع ) شب عاشوراء وارد كربلا شدند اسباب و اثاثيه خود را داخل صحن گذاشتند و به نصرانى گفتند: تو روى اسباب و اثاثيه ما بنشين ، ما تا فردا بعد از ظهر نمى آئيم و براى زيارت به طرف حرم مطهر رفتند.
تاجر وضع عجيبى مشاهده كرد ديد همراهانش با اشكهاى جارى چنان ناله مى زدند كه در و ديوار گوئى با آنها هم آهنگ است .
مرد نصرانى بواسطه خستگى راه روى اسباب و اثاثيه خوابش برد پاسى از شب گذشت در خواب ديد شخص بسيار جليل و بزرگوارى از حرم خارج شد در دو طرف او دو نفر ايستاده اند به هر يك از آن دو نفر دفترى داده يكى را ماءمور كرد اطراف خارجى صحن را بررسى كند هر چه زائر و مهمان امشب وارد شده يادداشت نمايد ديگرى را براى داخل صحن ماءموريت داد.
آنها رفتند پس از مختصر زمانى باز گشته و صورت اسامى را عرضه داشتند آقا نگاه كرده فرمود: هنوز هستند كه شما نامشان را ننوشته ايد براى مرتبه دوم به جستجو شدند برگشته اسامى را به عرض رساندند باز هم آن جناب فرمود: كاملاً تفحص كنيد غير از اينها من هنوز زائر دارم .
پس از گردش در مرتبه سوم عرض كردند ما كسى را نيافتيم مگر همين مرد نصرانى كه بر روى اسباب و اثاثيه به خواب رفته و چون نصرانى بود اسم او را ننوشتيم .
حضرت فرمود: چرا ننوشتيد (اما حل بساحتنا) آيا به در خانه مانيامده نصرانى باشد وارد بر ما است .
تاجر از مشاهده اين خواب چنان شيفته توجه مخصوص اباعبداللّه (ع ) گرديد كه پس از بيدار شدن اشك از ديده گانش ريخت و اسلام اختيار نمود سرمايه مادى خود را اگر از دست داد سرمايه اى بس گرانبها بدست آورد.(64)
اى حسين جان كه ترا عاشق شوريده بسى است
هر كه شد واله و دلداه عشق تو كسى است
عاشقان را مكن از كرب و بلايت محروم
تا كه از عمر دمى مانده و باقى نفسى است

خادم العباس
مرحوم شيخ محمّد طه كه يكى از علماى بزرگ و از متاءخرين بوده فرموده است :
در سفرى به قصد زيارت حضرت سيدالشهداء (ع ) از نجف اشرف بيرون آمده و با جمعى از علماء و طلاب دينى به جهت احترام امام حسين (ع ) پاى پياده به جانب كربلا رهسپار شديم .
بين راه به مضيف خانه (مهمانخانه ) يكى از بزرگان عشاير به جهت صرف غذا و استراحت وارد شده اتفاقاً صاحب خانه نبود ولى زنى در آنجا بود كه خيلى از ما پذيرائى گرم و تعارف زيادى كرد.
فقط چيزى كه باعث نگرانى و ناراحتى ما بود اين بود كه در تمام احوال بين تعارف ، به ما خادم العباس خطاب مى كرد و همه ما از اين عنوان ناراحت بوديم كه چرا اين زن به يك عده از علماء خادم العباس خطاب مى نمايد.
وقتى كه صاحب خانه يعنى شوهر آن زن به خانه آمد و خيلى گرم خوش ‍ آمد گفت و از پذيرائى اهل خانه نسبت به آنها سئوال كرد؟ خيلى اظهار امتنان نمودند فقط در باره اين نكته سئوال كرديم كه چرا خانواده شما عنوانيكه جهت ما قائل شده اند خادم العباس است در حاليكه ما از خدام حضرت عباس (ع ) نيستيم .
صاحب خانه بيان كرد كه آقايان همسر بنده نهايت احترام را از براى شما قائل شده اند زيرا او يك داستان عجيبى راجع به حضرت اباالفضل (ع ) دارد روى همين اصل هر كس را كه بخواهد عنوانى جهتش قائل شود او را خادم العباس مى گويد.
فرزند اين جانب به مرض صعب العلاجى مبتلا گرديده بود كه همه دكترها از معالجه او عاجز ماندند.
ما دسته جمعى به كربلا مشرف شده و طفل مانرا كه يكتا پسر مورد علاقه همه بود به ضريح مطهر حضرت اباالفضل (ع ) بستيم و براى او ناله و گريه و دعاى بسيار نموديم ولى نتيجه نگرفتيم و به فاصله كمى طفلمان از دنيا رفت و جان تسليم كرد.
در اين وقت عيال من مادر همان طفل كارى كرد در حرم مطهر كه تمام زوار بى اختيار به حالش گريان شدند به قسمى كه صداى ضجه از ميان جمعيت برخاست فقط فرياد مى زد اى اباالفضل تو باب الحوائج بودى من فرزندم را در پناه تو قرار دادم و براى شفاى طفلم در خانه تو آمدم عجب شفايش ‍ دادى بجاى شفا بچه ام را كشتى .
در همين وقت جوانى وارد شد و بر ما سلام كرد و فورا صاحب خانه متوجه ما شد و گفت : آقايان اين جوان همان طفل مريض مذكور است كه مجددا خدا او را زنده گردانيده و البته بقيه احوال را مى گذارم تا از خودش سئوال كنيد و رو به جوان كرد و گفت : بقيه را خودت بگو.
جوان گفت : بلى من در كنار ضريح قبض روح شدم و روح من داشت بالا مى رفت بين آسمان رسيدم به انوارى چند كه كسى گفت : اينها انوار محمّد و آل محمّد(عليهم السلام ) هستند.
يكى از آنها خاتم الانبياء (ص ) و يكى على مرتضى (ع ) و ديگرى فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) و ديگرى حسن مجتبى (ع ) و يكى حضرت سيدالشهداء (ع ) مى باشد سپس نور ديگرى كه گفتند: اين قمر بنى هاشم (ع ) است .
آقا حضرت اباالفضل (ع ) آمد نزد حضرت امام حسين (ع ) و تقاضا نمود كه آقا شما ببينيد اين زن ، مادر طفل در حرم چه مى كند و مرا رسوا نموده و من استدعا مى كنم شما از خدا بخواهيد كه اين لقب باب الحوائجى را از من بردارد زيرا اين زن آبروى مرا برده .
حضرت سكوت نمودند سپس به نزد حضرت اميرالمؤ منين (ع ) رفت و شكايت نمود حضرت سكوت فرمودند سپس نزد حضرت زهراء (عليهاالسلام ) رفت خلاصه همگى فرمودند: ما در برابر مشيت خدا هيچ گونه اقدامى نمى توانيم بكنيم .
بالاخره حضرت اباالفضل (ع ) نزد پيغمبر (ص ) رفت با چشم گريان التماس ‍ كنان تقاضا كرد كه در شما از خدا بخواهيد اين لقب باب الحوائجى را از من بردارد زيرا اين زن مرا رسوا كرده .
حضرت سكوت فرمود و همان جواب را داد كه در اين وقت حضرت اباالفضل (ع ) گريان و انوار مقدسه هم محزون يك 