مرتبه خطاب رسيد به ملك الموت كه روح اين طفل را برگردان به واسطه قرب و منزلت قمربنى هاشم ((ع )) به درگاه ما.
در آن حال روح من به بدنم برگشت و احساس كردم كه هيچ گونه كسالتى ندارم .(65)
دوست دارم شمع باشم تا كه خود تنها بسوزم
بر سر بالينت از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روى ماهت
يا شوم پروانه ازشوق تو بى پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم تا سحر بيدار باشم
تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
دوست دارم سايه باشم تا در آغوشم بخوابى
چشم دوزم بر جمالت ز ان رخ گيرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشينم
تا نهى پا بر سرم و ز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرينت
از لبت آتش بگيرم تا جهانى را بسوزم
دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگيرم
تا ز مهر آتشينت اى گل زهرا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاك پايت افتم
تا چه گل شاداب باشى و من از گرما بسوزم
دوست دارم خادمت باشم كنم دربانيت را
دل نهم در بوته عشقت شها يك جا بسوزم
دوست دارم كام عطشان ترا سيراب سازم
گر چه خود از تشنه كامى بر لب دريا بسوزم
دوست دارم اشك ريزم تا مگر از اشك چشمم
تو شوى سيراب و من خود جاى آن لبها بسوزم
دوست دارم دستم افتد شايد از دستم بگيرى
لحظه اى پيشم نشينى تا سپند آسا بسوزمشفاى نيمه بچه
سيد جليل القدر حاج آقا عطاء اللّه شمس دولت آبادى نقل فرمود:
يكى از علماء كه براى حاجتى ده شب در حرم مطهر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) بيتوته كرده و نتيجه نگرفت .
پس به حرم حضرت اباعبداللّه (ع ) رفته و در كربلا ده شب در حرم آن حضرت بيتوته كرد باز هم نتيجه نگرفت .
پس ده شب در حرم آقا اباالفضل (ع ) بيتوته كرد و نتيجه نديد، آخرين شب بيتوته در آنجا ديد زنى وارد حرم آن حضرت شد و يك طفل نيمه بچه را انداخت كنار ضريح و گفت يا ابوالفضل من از شما اولاد خواستم اينك خدا به من يك بچه ناقص و نيمه طفلى لطف كرده است . و من از اينجا نمى روم مگر اينكه معجزه كنى و طفل كاملى از براى من بگيرى . ناگهان غوغا بر پا شد و گفتند: بچه نيمه طفل سالم گرديد زن بچه را در آغوش گرفته و بيرون رفت .
اين مرد عالم خيلى دل تنگ شد آمد كنار ضريح گفت : يا اباالفضل ببين من يك ماه است كه كنار قبر پدر و برادر تو از خدا حاجت خواستم حاجتم داده نشد ولى اين زن عرب باديه نشين را فورا حاجت داديد.
سپس در كنار ضريح خوابش برد در عالم رؤ يا حضرت به او فرمود: هر كس ‍ به قدر معرفت خود حاجت مى خواهد و خداوند هر نوع صلاح بداند به او كرامت مى كند او همين اندازه نسبت به ما آشنائى دارد اما حساب شان با تو جداست و ما به نظر لطف به تو مى نگريم و صلاح شما را در اين حال مى بينيم .(66)
قربان عاشقى كه شهيدان كوى عشق
در روز حشر رتبه او آرزو كنند
عباس نامدار كه شاهان روزگار
از خاك كوى او طلب آبرو كنند
سقّاى آب بود لب تشنه جان سپرد
مى خواست تا كه آب كوثرش اندر گلو كنند
دستش فتاد داد خدا دست خود به وى
آنانكه منكرند بگو روبرو كنند
گر دست او نه دست خدائى است پس چرا
از شاه تا گدا همه رو سوى او كنند
در بار او چه قبله ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو كنند


يادى از لب تشنه حسين (ع )
مرحوم حاج ميرزا حسين نورى رضوان اللّه تعالى عليه شرحى دارد كه از كليددار حضرت امام حسين (ع ) روايت كرده :
در زمان مرحوم فتحعلى شاه قاجار شبى او را در حرم امام حسين (ع ) ديدم خيلى تعجب نمودم كه چطور شده است شاه بى سر و صدا به كربلا آمده و به زيارت حرم مطهر مشغول است .
بيرون آمدم و از كفش داريها پرسيدم گفتند: همچه چيزى نيست و ما در اين باره خبرى نداريم به حرم برگشتم او را نديدم سه روز بعد خبر رسيد كه او مرحوم شده است .
من در اين فكر بودم كه اين چه قضيه اى بود تا آنكه شبى در عالم خواب ديدم ميان حرم حضرت سيدالشهداء (ع ) است به ايشان گفتم : آقا من چند شب پيش شما را در حرم مطهر امام حسين (ع ) ديدم .
گفت : بلى من بودم و علت اين كه مرا در حرم ديديد اينست كه شبى در بستر در حال استراحت بودم چون آن شب ماهى شورى خورده بودم خيلى عطش بر من غالب شده بود به قدرى كه نزديك بود هلاك شوم و كسى هم به بالينم حاضر نبود.
خودم برخاستم ظرف آبى پيدا كرده آب خوردم و يادى از لب تشنه امام حسين (ع ) نمودم و حضرت بياد آنكه من آنشب در آن حال بيادش بودم روح مرا به اينجا آوردند.(67)
مهر تو را به عالم امكان نمى دهم
اين گنج پر بهاست من ارزان نمى دهم
گر انتخاب جنت وكويت به من دهند
كوى تو را به جنت و رضوان نمى دهم
نام تو را به نزد اجانب نمى برم
اين اسم اعظم است به ديوان نمى دهم
جان مى دهم به شوق وصال تو يا حسين
تا بر سرم قدم ننهى جان نمى دهم
اى خاك كربلاى تو مُهر نماز من
آن مُهر را به مُلك سليمان نمى دهم
ما را غلامى تو بود تاج افتخار
اين تاج را به افسر شاهان نمى دهم
دل جايگاه عشق تو باشد نه غير تو
اين خانه خداست به شيطان نمى دهم
گر جرعه اى ز آب فراتم شود نصيب
آن جرعه را به چشمه حيوان نمى دهم
تا سر نهاده ام چو مويد به درگهت
تن زير بار منت دو نان نمى دهم

قطره اشكى براى من ريختى
مرحوم فقيه و محقق ربانى دانشمند بزرگ شيعه مربى زهد و تقوا احمد بن محمّد معروف به مقدس اردبيلى (رضوان اللّه عليه ) فرمود:
عمروبن ليث امر نمود كه لشكرهايش از جلوى او به صف رژه روند و مقرر نموده بود كه هر سردارى با خود هزار نفر مجهز نمايد و دست هر سردار لشكر يك پرچم به عنوان علامت باشد(كه اين لشكر هزار نفر است ) بر او عرضه نمايد و يك گرز از طلا به عنوان جايزه بگيرد... .
در اين هنگام صد و بيست پرچم بر پا شد كه هر علمى علامت هزار نفر بود چون از مشاهده لشكر خود فارغ گرديد صد و بيست گرز طلا به آنها داد وقتى كه لفظ صد و بيست گرز كه نشانه صدوبيست هزار مرد باشد به او گوش زد شد خود را از اسب به زمين انداخت و سر به سجده نهاد و روى خود را به خاك ماليد و زار زار مى گريست و زمانى ممتد در آن گريه و زارى بماند و بى هوش گرديد.
و بعد از آنكه به هوش آمد هيچ كس قدرت نداشت كه جهت گريه و زارى را از او بپرسد ولى يك نديمى داشت كه از او پروائى نداشت پيش آمد و گفت : اى پادشاه كسى كه اينطور لشكرى دارد بايد خوشحال و خندان باشد و حالا كه وقت گريه نبود چرا اينكارها را نمودى ؟
عمروبن ليث گفت : شنيدم كه عدد لشكريان من صدو بيست هزار نفر بودند يك وقت واقعه كربلا به خاطرم افتاد حسرت بردم و آرزو كردم كه كاشكى آن روز در آن صحرا مى بودم و دمار از كفار بر مى آوردم . يا من نيز جان را فدا مى كردم .
چون عمروبن ليث وفات نمود خوابش را ديدند كه تاج بر سر دارد و در جاى بسيار رفيعى است و حوريان در خدمت او مى باشند به او گفتند: از كجا به اين مقام رسيدى ؟
گفت : وقتى كه مرا در قبر گذاردند و ملك براى سئوال از من بر آمدند از عهده جواب بر نيامدم خواستند مرا عذاب دهند يك وقت سمت راست قبرم شكافته شد و جوانى خوش رو وارد قبرم گرديد و فرمود او را واگذاريد زيرا خدا او را به من بخشيده .
گفتند: سمعا وطاعةً يا سيدى و مولاى رفتند.
من دست بردامنش انداختم و گفتم : تو كيستى كه در اين وقت به 