ريادم رسيدى ؟
فرمود: من حسين بن على هستم كه آمدم تلافى نمايم به جهت آن قطره اشكى كه براى من ريختى و آرزوى كمك مرا نمودى اينك بفرياد تو رسيدم .(68)
در هر دو جهان حسين جانانه ماست
آنكونه حسين است بيگانه ماست
گر هر شبه داريم عزايش چه عجب
چون بزم عزاى او شفا خانه ماست
در تاب و تب يوسف زهرا دل ماست
آميخته با عشق حسينى گل ماست
ما يكدله در صراط مولا هستيم
در روز جزا شفاعتش حاصل ماست


كار سقائى را پيش گرفت
در شهر كربلا سقائى بود به نام حاج محمّد على كه شايد فعلاً هم زنده باشد، اين مرد در اطراف حرم مطهر حضرت امام حسين (ع ) مشغول سقائى بود و روزى شرح حال زندگى خود را بيان كرد.
گفت : من قبلاً شغلم سقائى نبود بلكه درب صحن مطهر امام حسين (ع ) مشغول عطارى بودم در نزديكى خيمه گاه وبسيار كار و بارم خوب بود و مقدمه خوبى كار من اين شد كه وقتى كه اطراف حرم را كندند به خاطر تعمير ضريح مطهر من قدرى تربت اصل تهيه نمودم و شروع كردم به فروختن آن و هر مثقالى يك ليره عثمانى قيمت نهادم .
به خاطر آن كار كم كم شهرتى پيدا كردم به قسمى كه حتى از نقاط و شهرهاى اطراف مى آمدند به نشانى معين از من تربت خريدارى و به اين وسيله كار من خوب شد.
روزى در حرم مطهر حضرت اباعبداللّه (ع ) بودم ديدم مردى آمد و فرياد مى زند كه يا امام حسين پول مرا دزديدند اين چه وضعى است حالا من چه كنم .
من هم گفتم : يا امام حسين راست مى گويد چرا بايد اين طور به سرش بيايد چرا دزد را تحويل نمى دهى .
همان شب در عالم رؤ يا حضرت سيدالشهداء(ع ) را ديدم به من فرمود:اگر بخواهم دزد را معرفى نمايم خود تو هم دزد هستى خاك مرا مى دزدى و به قيمت گزافى مى فروشى آيا درست است ؟ به چه مجوزى اين ثروت را از اين راه درآوردى ؟
حالا صبح برو آن گداى درب صحن را از جايش بلند كن سنگى زير اوست آن سنگ رابردار اموال زيادى از زوار دزديده شده و در آنجا پنهان است بردار و مال اين مرد هم روى آنهاست به صاحبش رد كن .
صبح برخاستم و موضوع را با كفشدارى در ميان گذارده و با عده اى به سراغ آن وسائل رفته و او را از جايش بلند كرده و سنگ را برداشتيم و اموال را مشاهده كرده و تمامش را به صاحبان آن رد كرديم .
و خود من هم اعلان كردم هر كه پولى بابت تربت به من داده است بيايد بگيرد يا بجاى آن هر چه مى خواست جنس بردارد به همان ميزان همه را رد كردم و آنهائيكه از ولايت دور آمده و از من خريدارى كرده بودند به همان مقدار از علماء سئوال كردم بنا شد اجناس را فروخته و رد مظالمش را بدهم همه را رد كردم و خودم به سقائى مشغول شدم .(69)
عاشقان را آرزو باشد گل روى حسين
گل گرفته عطر خود از تربت كوى حسين
سر گذاريم از ره اخلاص هنگام نماز
بهر نزديكى به حق بر خاك گلبوى حسين

بى احترامى به مُهر تربت
مرحوم حاج ميرزا حسين نورى رضوان اللّه عليه فرمود:
يكى از برادرانم مهرى از تربت حضرت سيدالشهداء (ع ) داشت كه بر آن نماز و سجده مى نهاد و بعد درجيبهاى خود مى گذارد چون قبا مى پوشيد جيبهايش پشت رانش مى افتاد والده ام به او گوش زد مى نمود و مى گفت : چرا بى ادبى به تربت آقا سيدالشهداء(ع ) مى نمائى شايد روى جيبت بنشينى اين مهر بشكند و زير پايت بماند.
برادرم گفت : بلى تاكنون دو مهر به اين كيفيت شكسته ام پس متعهد شد كه ديگر تربت را در جيبهاى پائين قبا نگذارد.
چند روز از اين قضيه گذشت والدم در عالم خواب ديد كه حضرت سيدالشهداء (ع ) به ديدن او آمده و در كتابخانه اش نشسته است و اظهار ملاطفت بيش از حد به او نموده و فرمود: بگو پسرهايت بيايند تا آنكه من به آنها اكرام بنمايم و جايزه بدهم .
پدرم پسرهايش را حاضر ساخت و با من پنج نفر بوديم و همه در جلو در طاق كتابخانه ايستاديم و در نزد حضرت امام حسين (ع ) لباس هاى فاخر و اشياء نفيسه بود.
حضرت يك يك فرزندان پدرم را صدا زد و بر اندرون اطاق طلبيد و جائزه به او مرحمت مى فرمود و از اطاق بيرون مى آمد.
تا آنكه نوبت به همان برادرم رسيد كه مهر تربت را پيش از اين در جيبش ‍ مى گذاشت آنگاه حضرت نگاه غضب آلودى به سوى او نمود و به پدر فرمود: اين پسر تو تا به حال دو مهر از تربت قبر مرا در جيبش گذارده و شكسته است چون روى آنها نشسته .
سپس قاب شانه اى از ترمه در بيرون اطاق انداخته تا او بردارد او را مثل سايرين به نزد خود نطلبيد چون پدرم از خواب برخواست خوابش را به مادرم نقل كرد و او پدرم را از اين قضيه (مهريكه در جيب برادرم بوده و منع او را از اين امر، همه را) مطلع نمود سپس پدرم از صدق اين رؤ يا و خواب عجيبه تعجب نمود و حمد خداى را بجاى آورد كه موجب سَخَت حضرت واقع نشده است .(70)
حسين جان بر سرم باشد هوايت
عزيز فاطمه ، جانم فدايت
خوش آن روزى كه زوار تو گردم
ببندم بار سوى كربلايت
حسين جان گر بر آيد آرزويم
نشينم روز و شب در نينوايت
خوش آن ساعت كه بينم مرقدت را
حريم و بارگاه با صفايت
به ياد غربتت ،شيون نمايم
فغان از دل كشم در ماجرايت
به ياد آن مصيبتهاى جان سوز
حسين جان مى كنم بر پا عزايت
شود گر قسمتم آب فراتت
ز ديده ، اشكها ريزم برايت
ببوسم مرقدت را از دل و جان
ببويم تربت دارالشفايت
گذارم روى خود بر قبر اكبر
بنالم ازبراى ناله هايت
به وقت مرگ من در انتظارم
كه آئى بر سرم بينم لقايت
بميرم من اگر در كربلايت
پناهم ده حسين جان در سرايت
مقدم شد حسين جان ذاكر تو
فقير است و به سر دارد هوايتشفاى فلج
عالم و ثقة الاسلام شيخ حسن نواده صاحب جواهر از حاج مينشد كه مورد وثوق و شاهد كرامت بوده نقل مى كند:
مردى بنام مخيلف به فلج مبتلا و سه سال مرضش طول كشيد، به مجالس ‍ عزاى امام حسين (ع ) در مُحْمَرِه حاضر مى شد و به كمك مردم نشيمنگاه خود را روى دستها قرار مى داد و به سختى جلوس مى كرد و از همسرى و اولاد ناتوان بود.
ماه محرم در حسينيه عزادارى حسينى بر پا بود روز هفتم محرم مرسوم بود كه مصيبت آقا اباالفضل را مى خواندند مخيلف چون پاى خود را دراز مى كرد زير منبر به آن حال نشسته بود.
رسم بود وقتى كه ذاكر بخواندن شهادت مى رسيد اهل مجلس از زن و مرد قيام مى كردند و با نوحه و زارى بلهجه هاى مختلف و آهنگ عزاء لطمه به صورت و سينه مى زدند همين كه به جوش و خروش آمدند و فرياد وا عباسا بلند مى شد در و ديوار مجلس هم گويا با عزاداران هم ناله بودند.
يك مرتبه ديدند مخيلف در ميان آنها ايستاده و به سر و سينه مى زند و نوحه مى خواند انا مخيلف قيمنى العباس .. دانستند توجه اباالفضل (ع ) به عزادارانش معطوف شده و اين فضيلت و كرامت كه شفاى مرد افليج است به ظهور رسيده .
عزاداران هجوم آوردند و لباس مخيلف را براى تبرك پاره كردند و دست و صورت او را مى بوسيدند آن روز در محمره بزرگتر از روز عاشوراء عزادارى شد و در گريه و زارى و نوحه مردان هلهله و صراح و لطمه زنان .
هر روز عاشورا اطعام مى شد آن روز از گريه و عويل انقلاب احوال تا سه ى بعد از ظهر آرامش حاصل نكرد.
پس از اينكه جوش حسينى به حال عادى برگشت و غذا صرف و رفع خستگى شد از مخيلف جريان كرامت و مشاهداتش را پرسيدند؟
گفت در حينى كه اهل م