لس قيام و براى مصائب حضرت عباس (ع ) بسر و صورت مى زدند و مى گريستند در زير منبر مرا حالتى ما بين خواب و بيدارى فرا گرفت ديدم مرد زيبا چهره نورانى و بلند قامت بر اسب سفيد بلند بالائى سوار و در مجلس حاضر شد و فرمود: يا مخيلف لم لا تلطم على العباس مع الناس يعنى اى مخيلف تو چرا به همراه مردم براى عباس به سر و صورت و سينه نمى زنى ؟
عرض كردم اى آقاجان به اين امر توانائى ندارم ، باز به من فرمود:
قم و الطلم على العباس يعنى بلند شو تو هم بر سَر و صورت و سينه براى عباس بزن ، شرح ناتوانى خود را تكرار كردم فرمود:
قم و الطم قلت له يا مولاى اعطنى يدك لاقوم يعنى فرمود: بلند شو و بر سر و سينه بزن گفتم آقاجان مولاى من دستت را بده تا بلند شوم .
فقال انا ما عندى يدين فرمود: برخيز و سينه بزن گفتم اى آقا جان دستت را مرحمت فرما تا بگيرم بلند شوم ، فرمود: دست در بدن ندارم گفتم : پس چگونه بايستم ؟ قال الزم ركاب الفرس و قم فرمود بگير ركاب اسب را و بلندشو.حسب الامر به ركاب اسب چسبيدم و از زير منبر بيرون آمدم از نظرم غائب شد و خود را صحيح و تندرست يافتم .(75)
اباالفضل انى جئتك اليوم سائلاً
لتيسير ما ارجوفانت اخوا الشبل
فلا غروان اسعفت مثلى بائسا
لانك للحاجات تدعى ابوالفضل
مشكل گشاى عالمى و دست كبريا
عباس آن يگانه علمدار كربلا
گوئى كه دست او نبود دست ايزدى
پس از چه اوست قاضى حاجات ما سوى
داد عاشقانه در ره جانان چو دست خود
دستى كه داد در ره حق شد گره گشا
نور و ضياء مهر و مه آل هاشم است
خورشيد و ماه ذره اى زين نور در سماء
پشت و پناه و مير سپاه شه وجود
آن يكه تاز عرصه رزم مظهر فتى
همت نگر ز آب گذشت و نخورد آب
بوده است چه ياد تشنه لب شاه كربلا
چون شد جدا دست يدالهيش ز تن
گفتا به آن گروه عنود دشمن خدا
گر دستم از تنم بره حق جداى گشت
كى باك باشدم ز شما قوم اشقياء
سوگند به حق ، حمايت آئين حق كنم
يارى دهم تا به ابد دين مصطفى
من حاميم به دين خدا و امام حق
آن زاده رسول خدا نور كبريا
پروانه اى به شمع وجود عزيز حق
جان داد بر نثار شه دشت نينوا


درد چشم بر طرف شد
حضرت آية اللّه بروجردى رضوان اللّه عليه علاقه زيادى به سوگوارى حضرت ائمه معصومين (عليهم السلام ) خصوصا حضرت سيدالشهداء (ع ) داشت و از اين رو پس از مراجعت از نجف اشرف به بروجرد برگشت و تا آخر عمر تمام ايام شهادت ائمه معصومين (عليهم السلام ) و بزرگان دين و ايّام عاشوراء و ده روز آخر صفر را در منزل اقامه عزا مى نمود.
علاوه بر ساير كمكهائى كه براى مجالس عزا و روضه خوانى به تكايا مى دادند و از كثرت علاقمندى معظم له به اين مجالس وصيت فرمودند كه : ثلث ما ترك او وقف باشد و به مصرف روضه خوانى حضرت سيدالشهداء و ساير ائمه هدى عليهم صلوات اللّه برسد و باكثرت مشغله اى كه داشتند حتى الامكان در مجلس روضه خوانى شركت مى كرد و از واردين قدر دانى مى نمود و مقيد به اين بودند كه مجالس متعلق به خودشان از هر جهت مرتب باشد و مشغول ذكر مصيبت مى شدند ايشان متوجه منبر بودند و زود منقلب مى شدند و اشك مى ريختند و براى وعّاظ و روضه خوانها مقام ارجمندى را قائل بودند و از آنها بسيار عملاً و قولاً تشويق مى فرمودند.
بلكه هر كس كوچك ترين ارتباطى به مجلس روضه خوانى داشت او را احترام مى كردند و از دستجاتى كه به منزل معظم له وارد مى شدند بسيار تقدير مى نمود و مى فرمودند به مقدارى كه حضرت امام حسين (ع ) بزرگ است منسوبين به آن حضرت هم لازم احترام مى باشند.
معظم له فرمودند: من در بروجرد كه بودم مبتلا به چشم درد سختى شدم و هر چه معالجه نمودم درد چشم ساكت نمى شد و حتى اطباء آنجا مرا از چشم ماءيوس نمودند.
تا اينكه روزى در ايام عاشوراء كه معمولاً دستجات عزادارى براى تسليت به منزل ما مى آمدند نشسته بودم (مرسوم عزادارى بروجرد در عاشوراء چنين بود كه خود را به گل آلوده مى كنند و اين خود موجب تاءثر و ابكاء است ) و در حاليكه به هيئت عزا نگاه مى كردم اشك مى ريختم و از جهت درد چشم هم ناراحت بودم .
در همان حال كاءنّه ملهم شدم كه قدرى از آن گلهايى كه به سر و صورت اهل عزا ماليده شده به چشم خود بكشم و لذا مقدارى از گلهاى سر شانه يك نفر از اهل عزا به نحوى كه كسى متوجه نشد گرفتم و به چشم ماليدم فوراً در چشم احساس تخفيف درد كردم و به اين نحو چشم من رو به بهبودى گذاشت . تا اينكه به كلى كسالت آن رفع شد و بعداً هم در چشم خود نور و جلائى ديدم كه خط بسيار ريز را مى ديدم و ابداً محتاج به عينك نگشتم و در چشم معظم له در سن هشتادو نه سالگى ابدا اثر ضعف ديده نمى شد و اطباء حاذق چشم اظهار تعجب نمودند كه ممكن نيست چشم شخصى كه مادام العمر ازچشم خود به اين اندازه استفاده خواندن و نوشتن برده باشد باز در سن هشتاد و نه سالگى محتاج به عينك نباشد.(76)
من كه از كودكى عاشق رويت شدم
كن قبولم كه من زنده به بويت شدم
چون شدم ريز خوار خوان احسان تو
زان جهت من سگ حلقه به گوشت شدم
حاصل عمر من جمله حسين جان توئى
از همان كودكى خادم كويت شدم
شير با اشك چشم مادرم خورده ام
تا به پيرى چنين تشنه جويت شدم
دستگيرى نما پير غلام تواءم
مادح مجلس سوگ و عزايت شدم
جان آن پهلوى شكسته مادرت
بين محبّت تو و صحن و سرايت شدم
تو مرانى مرا ز درگهت اى شها
از ادب جان نثار خاك پايت شدم
از محبّت نما ز راه احسان قبول
رو سياهم ولى عاشق خويت شدم

توسل به حضرت سيدالشهداء (ع )
مرحوم آيه اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى رضوان اللّه عليه نقل مى كنند:
در موقعى كه سرپرستى حوزه علميه اراك رابه عهده داشتند براى حضرت آية اللّه حاج مصطفى اراكى نقل فرموده بودند.
هنگامى كه من در كربلا بودم شبى كه شب سه شنبه بود در خواب ديدم شخصى به من گفت : شيخ عبدالكريم كارهايت را انجام بده سه روز ديگر خواهى مرد. من از خواب بيدار شدم و متحير بودم گفتم : البته خواب است و ممكن است تعبير نداشته باشد.
روز سه شنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم تا خواب از خاطرم رفت روز پنج شنبه كه تعطيل بود با بعضى از رفقاء به طرف باغ مرحوم سيد جواد رفتيم در آنجا قدرى گردش و مباحثه علمى نموديم تا ظهر شد ناهار را همانجا صرف كرديم پس از ناهار ساعتى خوابيديم .
در همين موقع لرزه شديدى مرا گرفت رفقاء آنچه عبا و روانداز داشتم روى من انداختند ولى همچنان بدنم لرزه داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم حس كردم كه حالم بسيار وخيم است به رفقا گفتم مرا به منزلم برسانيد آنها وسيله اى فراهم كرده و زود مرا به شهر كربلا آوردند و به منزلم رساندند
در منزل بى حال و بى حس افتاده بودم بسيار حالم دگر گون شد در اين ميان به ياد خواب سه شب پيش افتادم علائم مرگ را مشاهده كردم با در نظر گرفتن خواب احساس آخر عمر كردم .
ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند وبه همديگر نگاه مى كردند و گفتند: اجل اين مرد رسيده مشغول قبض روحش ‍ شويم .
در همين حال با توجه عميق قلبى به ساحت مقدس حضرت اباعبداللّه (ع ) متوسل شدم و عرض كردم : اى حسين عزيز دستم خالى است ك