ر بود كه فعلاً هم به اين طريق سينه مى زنند گاهى مرشد سكوت مى نمود و از سينه زنان فقط صداى زدن دستها به سينه شنيده مى شد در همان حال كه سكوت محض حرم مطهر را فرا گرفته بود.
ناگهان از ضريح مطهر صدائى حزين شنيده شد و گفت : يا خليل يعنى اى دوست ، جمعيت يك مرتبه دستهايشان سست شده و نفسها در سينه ها قطع گرديد و زمزمه يكبار متوقف شد و همگى متوجه شدند اين صدا از كجا بلند گرديد.
بار ديگر همين جمله كه يا خليل شنيده شد همگى فهميدند كه بدون ترديد اين صدا از ضريح مطهر آقا سيدالشهداء (ع ) است گويا بدون استثناء همه انتظار داشتند بار ديگر اين صدا را كه به منزله معجزه اى بود در حرم بشنوند.
ناگهان براى مرتبه سوم آن صدا از ضريح مطهر شنيده شد كه جمعيت از هر سو خود را به طرف ضريح پرتاب نمودند در همين بين بود كه سرپائى به شدت به پهلوى من رسيده و فورا غش كردم .
يك وقت كه به هوش آمدم خود را روى دست پدرم مشاهده كردم كه با چشم هاى گريان به من مى نگريست تا ديد من به هوش آمدم و سالم هستم صدا زد عزيزم بگو ببينم تو چه ديدى ؟ چرا به اين حال افتادى گفتم : من در حرم متوجه سينه زدن جمعيت و زمزمه گوشه و كنار حرم بودم نا گاه صدائى از ميان ضريح شنيدم كه گفت : يا خليل بار دوم كه اين جمله را شنيدم ديدم تمام اين جمعيت متوجه ضريح مطهر گرديدند.
امام مرتبه سوم كه آن صدا از ضريح مطهر بلند شد يك مرتبه ديدم جمعيت از جاى كنده شد و خود را به ضريح پرتاب نمودند ولى ناگهان لگدى به پهلوى من خورده و ديگر چيزى نفهميدم .
مرحوم ابويم گفت : عزيزم مى دانى گوينده آن جمله و صدا چه كسى بود؟ گفتم : نه . گفت : او خود آقا ابا عبداللّه بود كه چون وضع اخلاص و عزادارى بى رياى آن جمع را به طور مخصوصى احساس كرد ناگهان از شدت شوق سه بار فرمود: اى دوست و خود اين بيان اظهار تشكرى بود.(83)
يا حسين دلم خون شد در هواى كوى تو
دمبدم حسين گويم قاصدم به سوى تو
هر كسى به سر دارد آرزوى دنيا را
در دلم نمى باشد، غير آرزوى تو
يا حسين اگر پستم و خوارم و تهى دستم
دل ز هر جهت بستم تا رسم به كوى تو
خسرو كريمانى ، پادشاه ايمانى
سرور شهيدانى ، عاشقم به روى تو
تشنه جان سپردى تو،تشنه فراتم من
كى شود كنم ماءوى ، در كنار جوى تو
يا حسين گرفتارم ، از غم تو بيمارم
جان من به لب آمد، زنده ام به بوى تو
تو شفيع يزدانى ، ما گداى سبحانى
آبروى ما نبود، جز به آبروى تو
شيون و نوا دارند، جمله آرزومندان
اى خوش آن زمان آيد مژده اى ز سوى تو
ذاكرين تو گويند هر شبى ز سوز دل
كى شود به بَرگيريم ، مَرقد نكوى تو
شد مقدم ار خسته كنج عزلتى جسته
ديده از جهان بسته جز ز گفتگوى تو

اولين سفر به شام
متقى صالح حضرت آية اللّه حاج سيد حسن ابطحى ادام اللّه ظله فرمود:
در سفرى كه به شام مى رفتم و با ماشين شخصى با خانواده ام هم سفر بوديم ، حدود دويست كيلومتر كه به شام مانده بود عيبى در موتور ماشين پيدا شد كه به هيچ وجه روشن نمى شد در اين بين آقا مهدى در بيابان با ماشين بنزش پيدا شد و باكمال محبت ماشين ما را بكسل كرد و به شهر شام آورد ولى از اين وضع من خيلى ناراحت بودم و به حضرت زينب (عليهاالسلام ) عرض كردم : كه چرا ما با اين وضع در سفر اول وارد شام شديم .
شب در عالم رؤ يا خدمت حضرت زينب سلام اللّه عليها رسيدم آن حضرت در جواب من فرمودند: آيا نمى خواهى شباهتى به ما داشته باشى ؟ مگر نمى دانى كه ما در سفر اولى كه به شام آمديم اسير بوديم (چه سختى ها كشيديم ) تو هم چون از ما هستى (منظورشان اين بود كه چون تو سيد و از ذُريّه ما هستى ) بايد در اولين سفرى كه به شام وارد مى شوى اسير وار وارد شوى .
گفتم : قربانتان گردم قبول كردم و با اين توجيه همه خستگى سفر از تنم بر طرف شد.(84)
مرغ دلم پر مى زند اندر هوايت يا حسين
دارد دل بشكسته ام شوق لقايت ياحسين
من عاشق دل خسته ام بر مهر تو دل بسته ام
از قيد دنيا رسته ام گريم برايت ياحسين
طى شد بهار عمر من در آرزوى كوى تو
خواهم ز حق گيرم مكان در كربلايت ياحسين
هر گه كنم ياد غمت گريم براى ماتمت
دارم به سر شور و نوا در ماجرايت يا حسين
زان حالت جانسوز تو آتش زده بر جان من
آه و فغان زان تشنگى جانم فدايت يا حسين
اكنون ز پا افتاده ام بيمار و زار و خسته ام
يك دم قدم نه بر سرم دارم هوايت يا حسين
آن دم كه جان گردد روان از پيكر اى آرام جان
گويد مقدّم با فغان دارم عزايت يا حسين

تربت بهشت
در زمان شاه صفوى سفيرى (كه در علوم رياضيه و نجوم مهارتى تمام داشت و گه گاهى هم از ضماير و اسرار و اخبار غيبيه مى گفت ). از طرف دولت استعمارگر فرنگ به ايران آمد در آن زمان پايتخت ايران اصفهان بود وارد اصفهان شد تا كه تحقيقى درباره ملت و اسلام كند و دليلى براى آن پيدا نمايد
سلطان وقتى او را ديد و از خيالاتش آگاهى پيدا كرد تمام علماى شهر اصفهان را براى ساكت كردن و محكوم كردن آن شخص خارجى دعوت نمود كه از جمله آنها مرحوم آخوند ملا محسن فيض كاشانى رضوان اللّه تعالى عليه كه معروف بفيض كاشى بود حضور پيدا كرد. حضرت آخوند كاشى روبه آن سفير فرنگى نمود و فرمود قانون پادشاهان آنستكه از براى سفارت مردان بزرگ و حكيم و دانا و فهميده و باسواد را اختيار مى كنند. چطور شده كه پادشاه فرنگ آدمى مثل تو را انتخاب كرده ؟!
سفير فرنگى خيلى ناراحت شده و بر آشفت و گفت : من خودم داراى علوم و سرآمد تمام علمها مى باشم آنوقت تو بمن ميگوئى من حكيم و دانا نيستم ؟!
مرحوم فيض كاشى فرمود: اگر خود را آدم دانا و فهميده و تحصيل كرده مى دانى بگو ببينم در دست من چيست ؟
سفير مسيحى بفكر فرو رفت و پس از چند دقيقه اى رنگ صورتش زرد شد و عرق انفعال بر جبينش پيدا شد.
مرحوم كاشى لبخندى زد و فرمود: اين بود كمالات تو كه از اين امر جزئى عاجز شدى ؟ تو كه مى گفتى ازنهان و اسرار انسانها خبر مى دهم چه شد؟
سفير گفت : قسم به مسيح بن مريم كه من متوجه شده ام كه در دست تو چيست و آن تربتى از تربتهاى بهشت است لكن در حيرتم كه تربت بهشت را از كجا بدست آورده اى ؟!
مرحوم آخوند فيض كاشى فرمود: شايد در محاسباتت اشتباه كرده اى و قواعدى را كه در استكشافات اين امور بكار برده اى ناقص بوده سفير مسيحى گفت خير اينطور نيست لكن تو بگو تربت بهشت را از كجا آورده اى . مرحوم فيض فرمود: آيا اگر بگويم اقرار بحقيقت دين اسلام ميكنى ؟! آنچه در دست من هست تربت پاك آقا حضرت سيد الشهداء (ع ) است سپس دست خود را باز كرد و تسبيحى را كه از تربت كربلا بود به سفير نشان داد و فرمود: پيغمبر ما (ص ) فرموده كربلا قطعه اى از بهشت است . و تصديق سخن توست ؟! تو خود اقرار كردى و گفتى قواعد و علوم اين حديث من خطا نمى كند و حديث پيغمبر را هم در صدق گفتارش اعتراف كردى و پسر پيغمبر ما در اين تربت كه قطعه اى از بهشت است ، مدفونست اگر غير اين بود در بهشت و تربت آن مدفون نمى شد، سفير چون قاطعيت و برهان و دليل را مشاهده نمود مسلمان شد.(85)
بوى گلهاى بهشتى زفضا مى آيد
عطر فردوس هم آغوش صبامى آيد
دل بصحراى جنون سرنهد ازبوى نسيم
مگر از سلسله اى عقده گشا مى آيد