د: ملاعباس آن شبهاى جمعه اى كه ما مازندران بوديم توى ده مان مى آمديم دورت جمع مى شديم تو يك نوحه مى خواندى . ما براى امام حسين ع سينه مى زديم ، حالا شب جمعه آمديم كربلا توى صحن و حرمش .
گفت : چَشم . امشب هم برايتان نوحه مى خوانم .
ملاعباس مى گويد: من با خودم گفتم مى رويم توى حرم آقا امام حسين ع و زيارت مى خوانم برايشان . بعد مى رويم بالاى سر امام حسين ع اين دفترچه نوحه ام را در مى آورم لايش را باز مى كنم هر نوحه اى آمد همان نوحه را مى خوانم . گفت : آمدم بالاى سر امام حسين ع دفترچه را در آوردم لاى دفتر را باز كردم ديدم سرصفحه نوحه على اكبر ع آمد. فهميدم اين اشاره خود ابى عبداللّه ع است : گفت : نوحه على اكبر خواندم حالا شما مناسبتها را ببينيد. يك مشت جوان و سفر اول و توى حرم امام حسين ع و دل شب جمعه و نوحه على اكبر و يك حالى پيدا كردند. بعد صدا زد رفقا بس است برويم استراحت كنيم همه را برداشت آمد توى سرى . همه خسته ومانده افتاديم ، خوابمان برد.
ملاعباس مى گويد: تا خوابم برد، در عالم خواب يكوقت ديدم يك كسى در سرى را مى زند. مى گويد: من بلند شدم آمدم ببينم كيست ؟ ديدم يك غلام سياهى است . به من سلام كرد گفت : ملاعباس ‍ چاوش شمائيد؟! گفتم : بله . گفت : آقا فرمودند به رفقا بگوئيد مهيا بشويد ما مى خواهيم به ديدن شما بيائيم . گفتم . آقا كيه ؟!
گفت : آقا كيه ؟! آقا همانى است كه اين همه راه به عشق و علاقه او آمدى . گفتم آقا حسين ع را مى گوئى ؟! گفت : آرى .
گفتم : امام حسين ع مى خواهد بيايد اينجا؟! گفت : آرى .
گفتم : كجاست ما مى رويم براى پا بوسيش . گفت : نه آقا فرموده مى آيم .
ملا عباس مى گويد: آمدم تو عالم خواب رفقا را خبر كردم و همه مؤ دّب نشستيم كه الا ن آقا مى آيند. طولى نكشيد يك وقت ديدم دَرِ سرى باز شد مثل اينكه خورشيد طلوع كند، همچنين نورى ظاهر شد، يكدفعه من با رفقايم آمديم بلند شويم يكوقت ديديم آقا اشاره كرد و فرمود: ملاعباس تو را به جان حسين بنشينيد، شما خسته ايد تازه رسيده ايد راحت باشيد. يك يك احوال ما را پرسيد، يكوقت فرمود: ملاعباس ؟! گفتم : بله آقا جان . فرمود: مى دانى چرا من امشب اينجا آمدم ؟! گفتم : نه آقا جان . فرمود من سه تا كار داشتم گفتم : چيست آقا جانم ؟ فرمود: اولا بدان هر كس زائر ما باشد به ديدنش ‍ مى رويم مرحوم كافى فرمود: حسين جان هركس تو را زيارت كند بديدنش مى روى اگر اينجوره من الا ن امشب به همه اين مردم مى گويم بگويند السلام عليك يا اباعبداللّه . اى حسين ترا به خدا امشب يك پا بيا مهديه يك سرى به اين مردم بزن آى پسر فاطمه ... فرمود: ملاعباس كار دوم اين است كه شبهاى جمعه وقتى مازندران هستى و جلسه داريد دورهم مى نشينيد يك پى رمردى دَمِ در مى نشيند و كفش ها را درست مى كند سلام حسين را به او برسان اى حسين ... اى مردم هركارى از دست تان مى آيد براى امام حسين ع مضايقه نكنيد همه اش را منظور دارد. صدا زد ملاعباس كار سوّم هم اين است آمدم بِهِتْ بگويم اگر دو مرتبه رفقا را شب جمعه حرم آوردى . گفتم : بله آقا. يك وقت ديدم بغض راه گلويش را گرفت گفتم آقا چيه ؟! فرمود: ملا عباس اگر دومرتبه رفقايت را شب جمع حرم آوردى و خواستى نوحه بخوانى ديگر نوحه على اكبر نخوانى . گفتم : چرا نخوانم ، مگر بد خواندم ، غلط خواندم ؟! فرمود: نه گفتم : چرا نخوانم ؟!
صدا زد: ملا عباس مگر نمى دانى شبهاى جمعه مادرم فاطمه زهرا سلام اللّه عليها كربلا مى آيد.
خدا قسمت همه كند برويم كربلا شب هاى جمعه عده اى از طرف حرم ابى الفضل ع دسته سينه زنى در مى آورند و مى روند به حرم امام حسين ع و اين دو شعر را مى خواندند من هم براى شما بخوانم .
شبهاى جمعه فاطمه ، با اضطراب و واهمه
آيد به دشت كربلا گويد حسين من چه شد
گردد به دور خيمه گاه آيد ميان قتلگاه
گويد حسين من چه شدنور دوعين من چه شد


پسر مرده
ثقة عادل ملا عبدالحسين خوانسارى رحمة اللّه عليه كه در كربلاى معلى معروف بتربت پيچ بود زيرا تربت آقا ابى عبداللّه الحسين ع را از مواضع شريفه و با آداب ماءثوره برميداشت و بزوار عطا مى نمود. داستانى از اوائل مجاورتش در كربلا دارد كه مرحوم عراقى مى فرمايد من او را در مجلسى ملاقات كردم و در چهره اش حالت صلاح و تقوى را ديدم و متوجه شدم كه سالهاست موفق به مجاورت حضرت آقا ابى عبداللّه ع است و ملازم حرم مطهر بوده از او خواستم كه از عجايب و غرائب و كرامات و معجزاتى كه خود مشاهده نموده اى برايم نقل كن . از جمله غرائبى را كه نقل كرد اين بود كه گفت : مسقط الراءس من خوانسار است ولى در بعضى از قراى جابلق كه از توابع شهر بروجرد است مدتى توقف داشتم تا آنكه عشق و علاقه و شوق مجاورت قبرمطهر آقا امام حسين ع بسرم زد هواهم سرد بود مقدمات سفر هم جور نبود امّا عشق است چه مى شود كرد خلاصه دوتا الاغ تهيه كردم و بارها و بچه ها را روى الاغ بستم همينكه آمدم حركت كنم ملا محمد جعفر كه ملاى اين ده بود و خيلى آدم مهربان و خوبى بود اطلاع پيداكرد و آمد سر راه مرا گرفت و گفت : كجا مى خواهى بروى ؟ هوا به اين سردى نرو و از او ممانعت و از من اصرار تا آخر كه ماءيوس شد و با دست خود روى زمين خطى كشيد و گفت ميروى ولى بچه ها را بكشتن مى دهى خلاصه ما هم حركت كرديم و بفضل خدا و توجه عزيز زهراء سلام اللّه عليها همگى سالم وارد كربلا شديم و چند وقتى از آمدن ما گذشت تا اينكه موقع زيارتى آقا اباعبداللّه الحسين ع فرارسيد و چند نفر يكى از اهل همان ده كه يكى همشيره زاده ملا محمد جعفر مذكور بود كه با آنها آمده بود كه من باخودم گفتم خوبست آنها را مهمان كنم و يكى اينكه ببينند بحمد اللّه همه سالم رسيديم و زندگى خوبى داريم و خوف ملاجعفر هم درست در نيامد كه براى ما خطى كشيد. لهذا آنها را براى صبحانه به منزل دعوت نمودم كه در حال حرف زدن و خوردن بوديم كه فرزند بزرگم بنام حسن ميان حياط بازى ميكرد و از پله بالا مى رود و از آنجا آويزان مى شود كه ما را تماشا كند كه از طبقه سوم سقوط و روح از بدنش مفارقت ميكند چون خلاف مطلوب خود را ديدم و عيش و سرور مبدل بحزن و اندوه شد تا اين حالت را ديدم با سروپاى برهنه بسوى حرم آقا ابى عبداللّه الحسين ع دويدم و به محض ‍ ورود بصحن و حرم مطهر عرضكردم السلام عليك يا وارث عيسى روح اللّه و خود را به باب ضريح مطهر چسبانيدم و شال را از كمرم باز كردم يكسر آن را بقفل و سر ديگرش را بگردنم بستم و با صداى بلند صيحه زدم و گريه كردم و گفتم : كه نشد وبحق مادرت زهرا سلام اللّه عليها نخواهد شد كه خود را راضى كنم برآنكه خط ملامحمد جعفر بر من راست آيد و سخن او بر كرسى نشيند نشد و نخواهد شد، خدام و زوار و اهل حرم گرد من جمع شدند و از حالت من متعجب بودند و سبب عروض حالت مرا از هم مى پرسيدند كه چه چيز باعث اين كار شده بعضى خيال مى كردند كه من ديوانه و مجنون شده ام ...
يكى از همسايه هائى كه از اهل علم بود جهت تشييع جنازه دنبال من آمد كه مرا بلند كند و ببرد وبا زبان خوش مرا موعظه و نصيحت كرد كه اى آخوند تو مرد عالمى هستى و مُر