بن سعد ساكت ماند و وقتى امام حسين عليه السلام از هدايت او ماءيوس شد، فرمود:
ترا چه شده است ! خدا ترا بزودى بر بسترت نابود نموده و در روز حشرت ترا نيامرزد؛ به خدا سوگند، اميدوارم از گندم عراق جز اندكى نخورى .
عمر بن سعد به استهزاء گفت :
بجاى گندم جو مى خورم . (94)
سپس شمر بن ذى الجوشن و عبدالله بن ابى المحل به ميدان آمده و امان نامه اى را كه از ابن زياد براى فرزندان خواهر خود، عباس و عبدالله و جعفر و عثمان ، گرفته بودند، آورده و شمر با صداى بلند گفت :
اى فرزندان خواهرم ! شما در امان هستيد؛ خودتان را با حسين به كشتن ندهيد و از امير المؤ منين يزيد، اطاعت و پيروى نماييد.
عباس فرمود:
لعنت خدا بر تو و امان تو باد؛ آيا ما را امان مى دهى و فرزند رسول خدا را امانى نيست ؟! آيا به ما دستور مى دهى كه به اطاعت لعنت شدگان و اولادشان در آييم . (95)
روز نهم ، عمر بن سعد دستور پيشروى به لشكرش داد و به سوى خيمه هاى حسينى حركت كردند و در آن سو، امام حسين عليه السلام بيرون خيمه اش ، در حالى كه سر مبارك بر زانو و دسته شمشير به دستش بود، اندكى خوابش برد و در خواب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را ديد كه فرمود:
بى گمان ، به همين زودى تو نزد ما خواهى بود.
زينب عليها السلام صداى لشكريان دشمن را شنيد و رو به امام حسين عليه السلام آورد و خبر نزديك شدن دشمن را داد و حضرت به عباس ‍ فرمود:
خودت برو و ببين چه مى خواهند.
حضرت عباس عليه السلام با بيست سوار رفت و آنها گفتند:
امير فرمان داده است كه يا به اطاعت او درآييد و يا با شما جنگ كنيم .
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نزد امام حسين عليه السلام آمد و پيام عمر بن سعد را رساند و امام عليه السلام فرمود:
نزد ايشان برو و امشب را مهلت بگير تا امشب را مشغول نماز و راز و نياز با پروردگارمان شده و از او استغفار و آمرزش خواهيم ؛ خداوند متعال مى داند كه من نماز و تلاوت قرآن و مناجات و نيايش و استغفار و آمرزش ‍ خواهى را دوست دارم .
حضرت ابوالفضل عليه السلام يارانش را جمع كرد و بعد از حمد و سپاس ‍ الهى فرمود:
بارالها! ترا سپاس گويم كه با نبوت ما را كرامت بخشيدى و قرآن را به ما آموختى و ما را در دين دانا نمودى و براى ما چشم (بينا) و گوش (شنوا) و دلى (بيدار) عطا فرمودى و ما را از شرك ورزان قرار ندادى .
اما بعد؛ بطور يقين من يارانى بهتر از يارانم و خاندانى نيكوكارتر و با وفاتر و به صله ارحام پاى بندتر از خاندانم ، سراغ ندارم ؛ خداوند به همه پاداش ‍ زيب عطا فرمايد.
بطور يقين جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، مرا خبر داده بود كه من به عراق خوانده شده و بر محلى به نام عمورا و كربلا فرود آمده و به شهادت نائل خواهد شد و اينك وقت آن نزديك شده است .
به اعتقاد من ، دشمن فردا جنگ را آغاز خواهد كرد و اكنون شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم ؛ به همه شما اجازه مى دهم كه در تاريكى شب ، هر يك از شما دست يكى از خانواده ام را گرفته و به شهر و آبادى خويش حركت كنيد؛ اينها فقط به دنبال من بوده و بعد از من ، با ديگران كارى ندارند. خداوند به همه شما پاداش خير عطا فرمايد.
در اينحال همه افراد خانواده اش از آن جمله عباس عليه السلام گفتند:
خداوند آنروز را نياورد كه بعد از تو زنده باشيم ؛ هرگز از تو جدا نمى شويم .
امام حسين عليه السلام رو به فرزندان مسلم بن عقيل فرمود:
شهادت مسلم شما را بس است ؛ شما برويد.
فرزندان عقيل گفتند:
در آن حال مردم به ما چه گويند و ما براى ايشان چه گوييم ؛ آيا به ايشان بگوييم كه سرور و آقايمان و فرزندان عمويمان كه بهترين عموست ، رها كرديم و تيرى در ياريش رها نكرده و شمشير و نيزه اى نزديم و ندانيم كه بر سرش چه آمد.
قسم به خدا، ترا رها نكنيم ؛ جان و مال و خانواده مان را فداى تو مى كنيم و تا آخرين قطره خون در راه تو به نبرد مى پردازيم ؛ خداوند زندگى پس از تو را نصيب ما نگرداند.
مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت :
آيا ترا رها كنيم ؟! جواب خدا را چه دهيم ؟! قسم به خدا، از تو جدا نمى شوم تا آنها را تا آخرين لحظه حياتم با نيزه و شمشيرم و اگر سلاحى نداشته باشم ، با سنگ زنم .
سعيد بن عبدالله حنفى گفت :
به خدا سوگند، ترا رها نمى كنيم تا خداوند بداند كه پس از رسولش حدود و حريم شما را حفظ كرديم ؛ قسم به خدا، اگر بدانم كه هفتاد بار كشته شده و پيكرم را سوزانده و به باد دهند؛ از تو جدا نمى شوم ؛ چگونه روم و حال آنكه پس از شهادت ، كرامت ابدى در انتظار ماست .
زهير بن قين گفت :
به خدا قسم ، دوست دارم كه هزار بار كشته شده و زنده شوم و از تو و خاندانت دفاع كنم .
ديگر ياران حضرت نيز اينچنين اعلام آمادگى نمودند و امام عليه السلام براى همه ايشان از خداوند متعال پاداش و سزاى خير طلبيد. (96)
وقتى همه ياران عشق ، اخلاص و صدق نيت خود را ثابت كردند، امام حسين عليه السلام فرمود:
بى گمان فردا جز على ، فرزندم ، همه ما حتى قاسم و طفل شيرخوار كشته خواهيم شد.
همه را ياران گفتند:
خدا را سپاس كه ما را به ياريت كرامت بخشيد و با شهادت در كنارتان شرافت عطا فرما؛ آيا به اينكه با تو خواهيم بود، خشنود نباشيم يا بن رسول الله !
در اينحال امام حسين عليه السلام براى همه آنها دعا فرموده و با كرامت خود، مقام و منزلت و نعمت هاى بهشتى هر كدام را به ايشان نشان داد و فرمود:
بهشت بر شما بشارت باد؛ به خدا قسم ، پس از شهادتمان ، خداوند متعال بعد از ظهور قائم آل محمد (عج ) كه انتقام از ستمگران مى گيرد، همه ما و شما را به دنيا باز خواهد گرداند و همه اينها (دشمن ) را در غل و زنجير و عذاب و شكنجه هاى مختلف خواهيم ديد. (97)
شب عاشورا حضرت شمشيرش را آماده مى كرد و چند بار اشعار ذيل را زمزمه لب فرمود:

يا دهر اف لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب او طالب قتيل

والدهر لا يقنع بالبديل

وانما الامر الى الجليل

و كل حى سالك سبيلى
اى روزگار! اف بر تو از دوستى ات ؛ چه بسيار در بامداد و شامگاه يار و عاشق (حق ) را كشته اى ؛ روزگار همسان و بديل را نمى پذيرد؛ جز اين نيست كه تمام امور به سوى خداست و عاقبت هر شخص زنده همين است كه من مى روم .
زينب عليها السلام اين ابيات را شنيد و نتوانست خود را نگهدارد؛ از اينرو سراسيمه نزد امام حسين عليه السلام آمد و فرمود:
واى از اين مصيبت ! اى كاش مرگم فرا مى رسيد. امروز روزى است كه پدر و مادرم ، على و فاطمه ، و برادرم ، حسن ، از دنيا مى رود؛ اى يادگار و جانشين رفتگان و پناه بازماندگان . (98)
در اينحال امام حسين عليه السلام به خواهرش نگريست و فرمود:
خواهرم ! شيطان بردباريت را نبرد.
زينب پرسيد:
آيا ترا به ستم مى گيرند و اين دل آزرده ام ، داغدارتر خواهد شد؟
و سيلى بر چهره خود نواخت و گريبان چاك كرد و بيهوش افتاد. امام حسين عليه السلام آب به روى خواهرش ريخت و به او فرمود:
خواهرم ! تقواى الهى پيشه كن و با صبر و شكيبايى الهى ، تسلى جوى ؛ بدانكه همه اهل زمين و آسمانها مى ميرند و بى گمان هر چيزى غير از وجه الهى فانى مى شود؛ همان خدايى