انبود و مادر كوپه اى بوديم كه محل بارچهار پايان بود و صندلى هم نداشت و مردم اكثرا سراپا ايستاده بودند در راهرو و كوپه ها هيچ جاى اضافى نبود در عين حال باز در هر ايستگاه بر جمعيت و تزاحم افزوده ميشد خصوصا در يكى از ايستگاه ها بعضى از اعراب بَدَوى و كثيف باپاى برهنه و گل آلود سوار شدند و بعضى ها را در داخل كوپه اى كه ما بوديم جا كردند البته وضع لباس و اندام آنها نحوه اى بود كه من واقعا متنفر بودم و با خود ميگفتم كه اينها كى هستند و باپاهاى گل آلود ميخواهند بكجا بروند؟!
با اين وضع چه زيارتى ؟ آيا اينها از زوار محسوبند؟! در اين فكر بودم كه ناگاه بفكرم رسيد كه لباس و صورت و تجملات ظاهرى نشانه آدميت نيست ،
تن آدمى شريف است بجان آدميت
نه همين لباس زيباست نشان آدميت
از كجا كه اينها زائر واقعى امام حسين ع نباشند چه بسا مردمى بزيارت مى روند كه صاحب تجملند ولى در اثر خبث باطنى زائر نيستند پس اينها راسبك نشمار شايد تقربشان نزد حق زيادتر باشد، و دمى از اين انديشه آرام گرفتم بعد بياد اين افتادم كه من در سن بيست سالگى و گل جوانى بضعف چشم گرفتار شدم . خدايا مى شود بر من توجهى كنى و در اثر توكل بامام حسين ع سلامت چشم را بمن باز دهى آيا توسل من امشب نتيجه دارد؟ آيا امام حسين ع به من عنايتى مى فرمايد؟ آيا خدا امشب حاجتم را بر مى آورد اجابت دعا كه در تحت قبه و بارگاه حضرت امام حسين ع از وعده هاى حق است ، ناگاه بخود گفتم بزيارت ميروم كه عرض حاجت كنم وه چه مقام بزرگى وه چه حاجت كوچكى مقام رفيع و بلند اباعبداللّه جانباز زكوى حق كجا شفاى ضعف چشم ، چه انتظار و خواسته كوچكى براى نيل به اين حاجت مى توانم بخواست خدااز زوار حضرتش استفاده كنم در اين حال باقلبى دور از شائبه باصفاى باطنى و معنوى باتوجه بمقام زائرين آن حضرت چشمم بر خورد به پاى يكى از مسافرين كربلا كه پايش گل آلود بوده آهسته دست بردم و به مقدار عدسى از گل خشكيده پاى او را برداشتم و در دست سرمه كردم و با دست چپ عينك از چشم برداشتم و بادست راست آن خاك را بچشم ماليدم ، ماليدن همان شد خوب شدن و رفع ضعف چشم هم همان ديگر نيازى به عينك پيدانكردم اللهم ارزقنا زيارة قبره و شفاعة جده آمين رب العالمين .(14)
من ذاكر و مداح و ثناخوان حسينم
من خاك كف پاى غلامان حسينم
يك دست كتاب اللّه و يك دست به عترت
در محفل پر فيض محبّان حسينم
اين فخر مرا بس كه در اين ره اعظم
يك عمر سر سفره احسان حسينم
با آب ولايش بسرشتند گلم را
زين روست كه در خط عزيزان حسينم
در سفره من هر شبه نان و نمك اوست
عمريست نمك خوار نمكدان حسينمماءيوس از معالجه
دانشمند محترم حضرت حجة الاسلام حاج آقاى لنگرودى فرمود: يكى از مطالبى كه از مسموعات حقير است و قطعا واقعيت دارد اينست كه در حدود ده سال قبل شخصى ثقه و راستگو كه معروف به سردار بود و حدود صدسال از عمرش ميگذشت و فعلا برحمت ايزدى پيوسته خداى رحمتش كند براى بنده نقل ميكرد: روزى دخترم مرض سختى گرفت بطوريكه تمام دكترهاى حاذق تهران از معالجه اش ماءيوس شدند و از دادن نسخه خوددارى كردند ولى در اثر شدت علاقه نتوانستم از او دل برگيرم و از طرفى چون محبت محمد و آل محمد ص در سرشت و نهادم بود روزى باقلبى شكسته و پريشان دراطاق خلوتى نشستم و يك استكان بدست گرفته و يك يك از مصائب حضرت سيد الشهداء اباعبداللّه الحسين ع را بياد مى آوردم متاءثر شده و در حال تاءثر گاهى بياد على اكبر و ناكامى او و گاهى بياد على اصغر و تشنه كامى او و گاهى بياد حضرت زينب و پريشانى او و گاهى بياد ابوالفضل و نااميدى او و.... تا اينكه اشكم سيل آسا جارى گرديد، موقع را مغتنم شمرده استكان را زير ديده گانم قرار دادم و اشكها را در استكان جمع نمودم ، بعد از اين عمل ببالبين دختر مريضم آمده و با قاشق كوچكى از همان اشك چشم كه در راه مصائب حضرت امام حسين ع ريخته بودم در دهان مريضه ريختم طولى نكشيد كه دوچشم باز كرده و بمن سلام كرد، پرسيدم حالت چطور است ؟ گفت قلبم روشن شده از آن روز به بعد بحمد اللّه كم كم كسالت او مرتفع گرديد و شفاى كامل نصيبش شد منهم شكرانه چنين موهبتى را بجاى آورده و از نگرانى واندوه نجات يافتم .(15)
اى كه بر درد دل عاشق بيچاره دوائى
پسر فاطمه و سبط رسول دوسرائى
نور چشمان على ونبى و حضرت خاتم
كشتى راه نجات تو و مصباح هدائى
فخر دين ، نور مبين ،شافع امت ، يم رحمت
به حيات وبه ممات و به صراط و به جزائى
نَبى ات خواند حسين از من و من هم زحسينم
جان پيغمبر و قلب على و خون خدائى
اى اميد دل غمديده عشاق جگر خون
چه شود گر نظر لطف سوى مابنمائى


خاتون دو سرا
مرحوم فيض الاسلام از علماء وارسته و سيد بزرگوارى است كه تاءليفات بسيارى دارد منجمله كتابهاى معروف وى ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم و ترجمه و شرح نهج البلاغه و ترجمه و شرح صحيفه كامله سجّاديه و ترجمه خاتون دو سرا ميباشد، اين بزرگوار در تاريخ شب يكشنبه بيست و پنجم ماه صفر هزار وسيصد و نود و پنج هجرى قمرى كتاب ترجمه خاتون دو سرا را تمام كرده و در مقدمه نوشته بيش از دوازده سال پيش به درد شكم گرفتار شدم و مُعالَجه اَطِبّاء سودى نبخشيد براى استشفاء به اتفاق و همراهى اهل بيت و خانواده به كربلاء مُعَلّى مشرف شديم ، در آنجا هم سخت مُبتلى گشتم ، روزى دوستى از زائرين در نجف اشرف ، من و گروهى را به منزلش دعوت نمود با اينكه رنجور بوده رفتم ، در بين گفتگوى گوناگون يكى از عُلماء رحمة اللّه عليه كه در آن مجلس بوده فرمود: پدرم ميگفت : هرگاه حاجت و خواسته اى دارى خداى تعالى را سه بار بنام عليا حضرت زينت كبرى سلام اللّه عليها بخوان بى شك و دو دلى ، خداى عزّوجل خواسته ات را روا ميسازد از اين رو منهم چنين كرده و شِفاء و بهبودى بيماريم را از خداى تعالى خواستم ، و علاوه بر آن نذر نموده و با پروردگارم عهد و پيمان بسته كه اگر از اين بيمارى بهبودى يافته كتابى در احوال سيده معظمه صلوات اللّه عليها بنويسم تا همگان از آن بهرمند گردند، حمد و سپاس خداى جل شاءنه را كه پس از زمان كوتاهى شِفا يافتم .
از بسيارى اشتغال و كارها و نوشتن و چاپ و نشر كتاب ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم به نذر خود وفاء ننمودم تا اينكه چند روز پيش يكى از دخترانم مرا آگاه ساخت كه به نذر وفا ننموده من هم از خداى عَزَّاسمهُ توفيق و كمك خواسته بنوشتن آن شروع نمودم و آن را كتاب ترجمه خاتون دو سرا سيّدتنا المعصومه زينب الكبرى ارواحنا لتراب اقدامها الفداء ناميدم .(16)
كيست زينب ، واله و شيداى حق
همچو مادر عصمت كبراى حق
كيست زينب ، بنت زهراى بتول
دخت حيدر، پاره قلب رسول
كيست زينب ، زاده بيت الحرام
حورزمزم ، دختر ركن و مقام
كيست زينب ، مظهر صبر خدا
بر زمين و آسمان فرمانروا
تاج فخر دانش و عقل و ادب
زان عقيله داده شد او را لقب


درمان مرض
از حارث بن مغيره بصرى روايت شده كه گفت : من به آقا امام صادق ع عرض كردم من مردى هستم كه به علل مزاجى به بيمارى بسيارى مبتلا هستم ، دوائى هم نبوده كه ا