خورشيد سماء و مه نو
ذّره از رخ نيكوى حسين است حسين
گر در آئينه اركان عوالم نگرى
اندر آئينه عيان روى حسين است حسين
آنكه ره از همه مشتاق زده روز الست
بخدا طاق دو ابروى حسين است ، حسين
جاودانست اگر گلشن فردوس ‍ برين
اثر نكهت گيسوى حسين است حسين
آن قيامت كه شود روز قيامت بر پا
از قد و قامت دلجوى حسين است حسين


شفاى افليج
در ايران گه گاهى شبيه صحنه كربلا را در حسينيه ها يا كنار خيابانها يا در صحرا درست مى كنند مثلا چند نخل و خيمه و اسب و وسائل جنگ افزار قديمى مثل شمشير و نيز ... درست كرده و صحنه كربلا را در اين محلها پياده نموده كه هر بيننده اى كه مى بيند به ياد واقعه اسفبار و غم انگيز كربلا و مصائب وارده بر اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام بيفتند و رقّت قلب نمايند و ناراحت و متاءثر و گريان شوند و حالى درشان پيدا شود.
من با خود بارها شنيده و ديده ام كه در اينچنين تعزيه ها و شبيه خوانيها، بسيارى از مردم غم ديده حوائج مشروعه خود را گرفته ، اگر مريض بوده شفا پيدا كرده و اگر مريضى داشته سلامتى او را بازگرفته و اگر گرفتارى داشته رفع گرفتارى شده و اگر حوائجى داشته ... گرفته است بله كسى كه با نيت پاك و خالص در خانه اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام على الخصوص آقا سيدالشهداءع برود، بدون هيچ بروبرگرد مطلب و مهم خود را خواهد گرفت .
يكى از كسانيكه با نيت خالص و پاك در خانه سيدالشهداءع رفته ، پدر و مادر يك بچه فلج مادرزادى است كه در شهميرزاد شفاى فرزند شش ساله خود را از آقا اباعبداللّه الحسين ع گرفته اند.
خبرنگار كيهان نقل ميكرد: يك كودك بنام محسن منصورى كه فلج مادرزادى بود در شهميرزاد شفا يافت ، پدر مادر محسن بچه شش ‍ ساله خودشان را در مراسم تعزيه شب عاشورا مدت سه شبانه روز به نخل محل اسراى كربلا بستند، هنگاميكه مردم عزادار شهميرزاد در مصيبت سالار شهيدان آقا اباعبداللّه الحسين ع به سر و سينه خود ميزدند حالى پيدا كرده و شفا يافت .
دل واله نهضت حسين است
جان محو حقيقت حسين است
دلهاى همه خداپرستان
كانون محبت حسين است
شد كشته كه عدل و دين نميرد
اين سرّ شهادت حسين است
فتح هدف از شكست خوديافت
اين اصل سياست حسين است
بر پاست ز وى اصول اسلام
دين زنده به همت حسين است


ارمنى متوسل به ابوالفضل ع
ثقة الاسلام آقاى شيخ رضاى فاضل كه يكى از ثقات اهل منبر و نزيل تهران است در جمعى كه متعلق به آقايان اهل منبر بود مى گفت : روزى در يكى ازخيابان هاشمى كه ارامنه مسكن دارند ميگذشتم در اين حال زنى لچك به سر روسرى كه در درب خانه خود ايستاده بود بر من سلام كرد و بدنبال آن گفت آقا شما روضه مى خوانيد؟ گفتم بله گفت بفرمائيد، من بدرون خانه رفتم او مرا باطاقى راهنمائى كرد و صندلى گذاشت و اظهار داشت كه متوسل به حضرت ابوالفضل ع شويد. روضه را خواندم هنگام خدا حافظى براى چهار روز متواليا دعوتم كرد و در تمام روزها متوسل بحضرت ابوالفضل ع بود روز پنچم پاكتى بعنوان حق القدم بما داد وقتى كه بخانه آمدم و محتوى پاكت را شمردم جمعا چهار صدوهشتاد وشش ريال بود. از اينكه او چهار صدوپنچاه و يا پانصد ريال نداده بود تعجب كردم فكر مى كردم اين پول خورد چرا؟
روزى ديگر از همانجا گذشتم همان زن را در همانجا ايستاده ديدم مى خواستم از چگونگى آن پول بپرسم اما در عين حال انفعال مانع من بود ولى او از روحيه ام متوجه شد كه با او حرفى دارم نزديك آمد بعد از سلام گفت آقا پول شما كم بود؟ گفتم نه ولى از شما مى خواستم بپرسم چرا چهارصد و هشاد و شش ريال داديد و چهار صدو پنجاه يا پانصد ريال نداديد، گفت ما ارمنى هستيم شوهرم كاسب است براى اينكه شكستى بكار ما وارد نيايد به حضرت ابوالفضل ع متوسل شديم و در منفعت كسب و كار با او شركت داريم و هر سالى يك مرتبه حساب ميكنيم آنچه سهميه حضرت ابوالفضل ع شده براى او پنج روز روضه خوانى مى كنيم حساب امسال حضرت ابوالفضل ع همان بود كه تقديم شد.(21)
اى حرمت قبله حاجات ما
ياد تو تسبيح و مناجات ما
تاج شهيدان همه عالمى
دست على ماه بنى هاشمى
همقدم قافله سالار عشق
ساقى عشاق و علمدار عشق
سرور وسالار سپاه حسين
داده سرودست براه حسين
غم امام واخ و ابن امام
حضرت عباس ع
اى علم كفر نگون ساخته اى
پرچم اسلام برافراخته اى
مكتب تو مكتب عشق و وفاست
درس الفباى تو صدق و صفاست
شمع شده آب شده سوخته
روح ادب را ادب آموخته

يكى از دوستان كه خود اهل منبر و فنّ خطابه و گويندگى از مشاهير است و مكرّر به شام و زيارت قبر حضرت رقيه بنت الحسين عليهماالسلام رفته ، روزى بر روى منبر نقل مى كرد، در حرم حضرت رقيه عليهاالسلام زن فرانسوى را ديدند كه دوقاليچه گرانقدر و گرانقيمت بعنوان هديه به آستانه مقدسه آورده است مردم كه ميدانستند او فرانسوى و مسيحى است ازديدن اين عمل در تعجب شدند كه چه باعث شده يك زن نامسلمان به اينجا آمده و هديه قيمتى آورده است چنين موقع است كه حس كنجكاوى در افراد تحريك ميشود روى همين اصل از او علت راپرسيدند او در جواب گفت به همان نحوه اى كه ميدانيد من مسلمان نيستم ولى وقتى كه از فرانسه به عنوان ماءموريت به اينجا آمده بودم در منزلى كه مجاور اين آستانه بود مسكن كردم ، اول شبى كه مى خواستم استراحت كنم ، صداى گريه شنيدم چون آن صداها ادامه داشت و قطع نمى شد پرسيدم اين گريه و صدا از كجاست ؟ در جواب گفتنداين گريه ها از جوار قبر دخترى است كه در اين نزديكى مدفون است من خيال مى كردم كه آن دختر امروز مرده و امشب دفن شده است كه پدر و مادر و ساير بازماندگان نوحه سرائى مى كنند ولى گفتند الآن متجاوز از هزار سال است از مرگ و دفن او مى گذرد بر شگفتى من افزوده شد كه چرا مردم بعد از صدها سال اينگونه ارادت به خرج ميدهند بعد معلوم شد اين دختر با دختران عادى فرق دارد او دختر امام است كه پدرش را مخالفين و دشمنان كشته اند و فرزندانش را به اينجا كه پايتخت يزيد بوده به اسيرى آورده اند و اين دختر در همينجا از فراق پدر جان سپرده و مدفون گشته است . بعد از اين ماجرا روى به اين جا آوردم ديدم مردم از هر سو عاشقانه مى آيند و نذرها ميكنند و هديه ها مى آورند و متوسل مى شوند محبت او چنان در دلم جا گرفته كه علاقه زيادى بوى پيداكردم ، پس ‍ از مدتى بعنوانى زايمان مرابه بيمارستان و زايشگاه بردند پس ‍ ازمعاينه بمن گفتند كودك شما غير طبيعى بدنيا مى آيد و ماناچار به عمل جراحى هستيم من همين كه نام عمل جراحى را شنيدم دانستم كه در دهان مرگ قرارگرفته ام خدايا چه كنم خدايا ناراحتم گرفتارم چه كنم ؟ چاره چيست ؟ چاره اى جز توسل ندارم بايد متوسل شوم به ناچار دستم را بسوى اين دختر دراز كرده گفتم خدايا بحق اين دخترى كه در اسارت كتك و تازيانه خورده است و به حق پدرش كه امام برحق و نماينده رسولت بوده است و او را ازطريق ظلم كشته اند قسم مى دهم مرا از اين ورطه هلاكت نجات بده آنگاه خود اين دختر رامخاطب قرارداده و گفتم اگر من از اين ورطه هلاكت نجات يابم دو قاليچه قيمتى به آستانه