 كه آفريده را به قدرتش آفريد و معبوثشان مى كند؛ او يگانه بى همتاست ؛ پدر و مادر و برادرم بهتر از من بودند؛ من و هر مسلمانى بايد به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اقتدا و تاءسى نماييم .
خواهرم ! تو را سوگند مى دهم ؛ پس بر اين سوگند استوار باش و گريبان چاك مكن و روى مخراش و فرياد و شيون و زارى براى من بلند مكن .
در آنسوى خيمه ها برير با ديگران شوخى مى كرد و مى گفت :
بخاطر ديدارى كه خواهيم داشت ، خوشحالم ؛ به خدا قسم ، بين ما و حور العين فاصله اى جز شمشير اينان بر ما نيست ؛ قسم مى خورم كه دارم الان بر ما بتازند.
و حبيب بن مظاهر خنده كنان بيرون آمد و ابن حصين به او گفت :
اكنون وقت خنده نيست .
او جواب داد:
كجا براى شادى بهتر از اينجاست ؛ پس از شهادت با حور العين همنشين خواهيم بود. (99)
خيمه هاى شيرمردان ميدان نبرد، از يك سو تبديل به عبادتگاه آنان شده بود و از سوى ديگر مكانى براى آماده كردن ادوات جنگى ؛ ياران عاشق در مناجات و سجده و ركوع ، با معبود خود آخرين لحظات زندگى خويش در اين دنيا را سپرى مى كردند.
امام حسين عليه السلام صبح روز عاشوراء كه مصادف با جمعه بود، بعد از نماز صبح ، پس از سخنان كوتاهى به يارانش ، ايشان را براى نبرد در ميدان ، آرايش نظامى داد و زهير بن قين را براى سمت راست ميدان (ميمنة ) و حبيب بن مظاهر را براى سمت چپ (ميسرة ) گذارد و خود حضرت با اهل بيتش در قلب ميدان صف كشيدند و پرچم را به دست با كفايت حضرت عباس عليه السلام داد و به موسى بن عمير فرمود كه بين يارانش ‍ ندارند:
هر كسى بدهكار است ، نبايد با من به پيكار آيد، هر شخصى با بدهى بميرد و براى پرداخت آن نينديشيده باشد، در آتش خواهد بود. (100)
عمر بن سعد نيز با لشكر سى هزار نفرى (101) به ميدان آمد كه ميمنة را به عمرو بن حجاج و ميسرة را به شمر بن ذى الجوشن داده بود.
وقتى نزديك آمدند، شعله هاى آتش را در خندقى كه به دستور حضرت در دور خيمه ها كنده بودند، مشاهده كرده و شمر با صداى بلند گفت :
حسين ! به سوى آتش قبل از قيامت پيشى گرفتى .
در اينحال مسلم بن عوسجه خواست تيرى به سوى آنان بياندازد وليكن حضرت او را از اينكار منع كرد و فرمود:
نمى خواهم شروع كننده جنگ باشم .
و به شمر پاسخ داد:
تو به آتش قيامت سزاوارتر از من هستى .
و سپس حضرت به دشمن فرمود:
آيا شما شك داريد كه من فرزند دخت پيامبرتان هستم ؛ به خدا قسم ، در مشرق و مغرب ، فرزند دخت پيغمبرى غير از من نيست ؛ آيا كسى از شما را كشتم يا مالى از شما را تلف كردم و يا كسى را مجروح ساختم و شما مى خواهيد قصاصم كنيد؟!
هيچ كس پاسخ نداد و حضرت فرمود:
شبث بن ربعى ! حجار بن ابجر! قيس بن اشعث ! زيد بن حارث ! آيا شما به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و باغ ها سرسبز و چاهها پر آب و تو را سپاهى آماده و آراسته است ؛ پس به ما رو كن .
آنها انكار كردند و حضرت فرمود:
سبحان الله ؛ به خدا سوگند، شما نوشتيد. اى مردم !اگر مرا نمى خواهيد، بگذاريد به جاى ديگرى پناه برم .
قيس بن اشعث گفت :
چرا به فرمان عمو زادگانت در نمى آيى ؟ ايشان هرگز جز نيكى به تو، كارى نكنند.
امام حسين عليه السلام فرمود:
تو با برادرت (محمد بن اشعث ) برادر هستى . آيا مى خواهى بنى هاشم بيش از خون مسلم طالبت باشند. قسم به خدا، دست ذلت به ايشان ندهم و چون بردگان فرار نكنم . بندگان خدا! من از اينكه مرا سنگسار كنيد و از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد به پروردگارمان پناه مى برم .
و سپس حضرت از شتر فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا زانوى شتر را ببندد و دشمن آهنگ حمله كرد و عبدالله بن حوزه فرياد زد:
آيا حسين در بين شماست ؟ اى حسين ! ترا آتش جهنم بشارت باد.
امام حسين عليه السلام فرمود:
دروغ گفتى ؛ من به پيشگاه پروردگارى آمرزنده و كريم و مطاع و شفيع وارد مى شوم . تو كيستى ؟
وقتى او خودش را معرفى كرد حضرت نفرينش كرد و هماندم اسبش رم كرد و او افتاد و پايش كه به ركاب اسب آويزان شده بود قطع شد و اسبش او را به سنگ هاى آنجا زد و سرانجام مرد و مسروق بن وائل وقتى اين صحنه را ديد، از آنجا كه خود را در اول صف آماده كرده بود تا سر حسين عليه السلام را به نزد ابن زياد ببرد، منصرف شد و برگشت . (102)
در اين حال زهير بن قين و برير، يكى پس از ديگرى براى لشكر عمر بن سعد سخنرانى كردند و آنان را به شيوه هاى مختلف به يارى حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرا خواندند و ليكن آنها با تيراندازى پاسخ دادند و حضرت در حالى كه قرآن را بر سر گرفته بود سخنرانى ديگرى براى آنان ايراد كرد و فرمود:
اى مردم ! بين ما كتاب خدا و سنت جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، موجود است . شما را به خدا، آيا مى دانيد كه جدم رسول خداست و مادرم فاطمه زهراء، دختر محمد مصطفى ، و پدرم على بن ابيطالب و مادر بزرگم خديجه ، اولين زن مسلمان و حمزه ، سيدالشهداء، عموى پدرم و جعفر طيار عمويم و اين شمشير و عمامه رسول خداست و على اولين مسلمان اين امت و داناترين و بردبارترين ايشان است و او سرور هر مرد و زن مؤ من است ؟
همگى تاءييد كردند و حضرت فرمود:
پس چرا مى خواهيد خونم را بريزيد.
گفتند:
اينها را مى دانيم و دست از تو بر نداريم تا از تشنگى بميرى .
در اينحال امام حسين عليه السلام فرمود:
اى مردم ! هلاك و اندوه بر شما باد؛ ما را براى فريادرسى خودتان خوانديد و ما شتابان آمديم شما شمشيرى را كه براى ما بر عهده شما بود، عليه ما به كار گرفتيد... واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام و دل ها آرام بود، ما را رها نكرديد... به خدا قسم ، اين نيرنگى است كه از دير زمان در شماست .
هان ؛ اين زنازاده فرزند مرا بر سر دو راهى ، شمشير و مبارزه و ذلت و خوارى قرار داده است و هيهات كه ما تن به ذلت دهيم ؛ خدا و رسولش و مردم با ايمان و دامان پاك و پاكيزه (كه ما را پرورانده است .) و مردم غيرتمند و به دور از ذلت ، هرگز به ما اجازه نمى دهند كه فرمانبرى فرومايگان را بر كشته شدن شرافتمندانه برگزينيم ...
و سرانجام دست رو به آسمان نمود و فرمود:
بارالها!باران آسمان را از آنان فرو بند و مانند سال هاى قحطى و خشكسالى يوسف را بر آنان بفرست و آن جوان ثقيف (حجاج بن يوسف ثقفى ) را بر ايشان بگمار تا ساغرهاى تلخ و ناگوار مرگ را به ايشان بچشاند كه ما را دروغ گفته (103) و خوار نمودند. تو پروردگار مايى و توكل ما فقط به توست و به تو روى مى آوريم . (104)
پس از ايراد خطبه و سخنرانى ، حضرت اسب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را كه مرتجز نام داشت ، خواست و سوارش شد و صف ياران را مرتب مى فرمود كه عمر بن سعد تيرى بيافكند و گفت :
نزد امير گواه باشيد كه اولين تير را من به سوى آنان رها كردم .
و به دنبال اين ، تير از ناحيه دشمن چون بارش باران ، بر ياران عشق فرود مى آمد.
در اينحال حضرت به اصحابش فرمود:
رحمت خداى شما را در بر گيرد؛ آماده مرگ شويد كه چاره اى جز آن نيست ؛ اين تيرها فرستاده اين مردم به سوى شماست .
در اينحال خداوند متعال امام حسين عليه السلام را با فرستادن امداد غيبى بين پيروزى بر دشمن و ديدا