غبارها استفاده كنيم ، آمديم ميان غبارها و چشمهايمان را باز وبسته كرديم كه غبار داخل چشم رود هركس كه بامن بود و ضعف چشم داشت وقتى از روضه شريفه در آمديم ديدم چشمهايم نورانى و شفاف و روشن شده است و وقتى از رفقا پرسيدم آنها هم گفتند ما هم چشمهايمان نورانى شده است و از آن روز تا بحال هرگز چشم درد نگرفته ام و هميشه از تربت امام حسين ع مانند سرمه بر چشمهايم مى كشم .(30)
عشق تو در سينه دارم ياحسين
از فراقت بى قرارم ياحسين
نوكرى بردرگهت عمرى بحق
شد كمال افتخارم ياحسين
مهر تو داده مرا عزّ وشرف
هرچه دارم از تو دارم ياحسين
برتو و راه تو و نام توشد
عشق ورزيدن شعارم ياحسين
از در لطفت نگردم نا اميد
من گدائى كهنه كارم ياحسين
چونكه دردنيا به عشقت زنده ام
خوفى از عقبا ندارم ياحسين
تانهى يكدم قدم برديده ام
سالها چشم انتظارم ياحسين
بس كه دارم جرم و عصيان و گناه
از حضورت شرمسارم ياحسين
گرتوهم رانى مرا از درگهت
روبدرگاه كه آرم ياحسين


دو ماءمور پست
دانشمند محترم آقاى احمد امين نقل ميكرد كه شخص مورد اطمينانى براى من نقل نمود كه دو نفر ماءمور پست بمنظور زيارت قبر آقا امام حسين ع تهران را ترك كردند و چون دولت اجازه مسافرت بعتبات مقدسه را بكسى نمى داد، ناچار از راه قاچاق رفتند، در بيابان شوره زارى گرفتار شدند و بقدرى تشنگى بر آنها فشار آورد كه يكى از آنها از تشنگى مُرد و ديگرى بفضل خدا از مهلكه خود را نجات داد و تندرست نزد خانوده خود آمد پس از مدتى دوست و همكار خود را در خواب ديد كه در باغ زيبائى باكمال راحتى بسر ميبرد از حال او پرسيد، گفت : خدا را شكر و ستايش ميكنم كه ببركت آقا سيد الشهداء اباعبداللّه الحسين ع كاملا راحتم ولى عقربى همه روزه پيش من مى آيد و انگشت ابهام پايم را نيش ‍ مى زند و بقدرى مرا رنج مى دهد كه نزديك است جان بدهم ، گفتم ناراحتى تو از براى چيست ؟
گفت بمن خبر داده اند كه اين ناراحتى براى اينستكه يكروز به خانه فلان دوستم مهمان شدم و ضمن اينكه بادوست خود باقلا ميخوردم چاقوى كوچكى از خانه او سرقت نمودم و آنرا در گوشه سمت چپ فلان نقطه خانه ام پنهان ساخته ام از تو انتظار دارم كه به خانه من بروى و سلام مرا به همسر و فرزندانم برسانى و از قول من به او بگوئى كه چاقو را بتو بدهند و بصاحبش برگردانى و از او براى من طلب بخشش نمائى شايد خداوند از سر خطاى من درگذرد.
اين شخص ميگويد طبق خوابى كه ديده بودم عمل نمودم مرتبه ديگر دوستم را در خواب ديدم كه در منتهاى راحتى و خوشى است و از من تشكر و سپاسگذارى نمود.(31)
چه قبولت افتد؟گركه جان ندهم بپاى تو ياحسين
من و زيستن چكنم اگرنشوم فناى توياحسين
تو چو آفتاب برآمدى ز كران مشرق هستيم
منم آن ستاره كه دل نهاده روشناى تو ياحسين
تو مرابه جذبه كشانده اى تومرا زغير
رهانده اى
به اشارتى كه توخوانده اى شدم آشناى توياحسين
به قنوت نافله غمت چه شبانه ها كه نخوانده ام
كه به استجابت بيكران رسم از دعاى تو ياحسيناشعار حضرت زهرا س
دارالسلام مرحوم نورى جلديك صفحه دويست و چهارده از امالى مفيد نيشابورى نقل شده : خانم و مخدره اى كه نوحه گر و مداحه بنام زره بوده كه درتمام مجالس زنانه شركت ميكرده و اقامه عزادارى حضرت سيدالشهداء اباعبداللّه الحسين ع را برپا مى نموده و خانم خوب و جلسه اى و اهل تقوى بوده و مخدرات ديگر را تشويق به عزادارى و گريه مينموده خلاصه براى عزادارى اهلبيت هركارى كه از دستش برمى آمده انجام ميداده .
يكشب كه بعد از جلسات به منزلش برميگردد باحال خسته به بستر مى رود و بخواب مى رود. يكوقت در عالم خواب مى بيند كه مشرف شد محضر مقدس بى بى عالم فاطمه زهرا سلام اللّه عليها حضرت بى بى نزد قبر مقدس حضرت سيد الشهداء ع نشسته و گريه و زارى مى كند. و بعد با چشم گريان روبه اين مخدره عنايت فرموده و مى فرمايد اى زره درمجالس عزاى فرزند دلبندم سيدالشهداء ع اين اشعار را بخوان .
ايها العينان فيضا
واستهلا لاتغيضا
وابكيا بالطف ميتا
ترك الصدر و ضيضا
لم امرضه قتيلا
لا و لا كان مريضا
يعنى : اى دو چشمان واى دوديده من اشك بسيار از چشم و ديده اشكبار بريزيد، زياد گريه كنيد، و باشك كم اكتفا نكنيد، و گريه كنيد بر آنشهيدى كه در زمين كربلا افتاده و سينه اش زير سم اسبها شكسته شده است مريض نبود و از دار دنيا رفته است يعنى نه مريض از دنيا رفت و نه خودش از دنيا رفت بلكه او را كشتند.(32)
كنار قتلگه زهراى اطهر
كشد آه از جگر باديده تر
زداغ ماتم نور دوعينش
زندگاهى بسينه گاه برسر
همى گويد حسينم جان مادر
ترانشناختند اين قوم كافر
جوانان ترا كشتند و گشتى
غريب و بيكس و تنها حسينم
بگو مادر چه آمد بر سرتو
جدا كردند سر از پيكر تو
چه شد عباس و عون و جعفر تو
بخون خفته على اكبر تو
نكرده ساربان شرم از پيمبر
بريد انگشت و برد انگشتر تو
توماندى و بدنهاى عزيزان
بخون غلطان در اين صحرا حسينم


زيارت ابى عبداللّه ع
مرحوم نورى در دارالسلام جلد يك صفحه دويست و چهل و پنج ازمرحوم طريحى در منتخب روايت نموده از سليمان اعمش كه گفت من در كوفه همسايه اى داشتم كه گاهى شبها نزدش مى رفتم و با هم صحبت و اختلاط مى كرديم ، يك شب در ميان صحبت ها اتفاقا صحبت كربلا پيش آمد الكلام يجرالكلام حرف حرف را مى آورد. من از او سئوال كردم كه عقيده تو درباره زيارت حضرت سيد الشهداء آقا ابى عبداللّه الحسين ع چيست ؟
يك وقت گفت : زيارت حسين بدعت است و هر بدعتى گمراهى و ضلالت است و منتهى گمراهى آتش جهنم است . من خيلى ناراحت و خشمگين شدم و از پيشش برخاستم و باخود گفتم وقتى كه سحر شد نزدش مى روم و شمه اى از فضائل آقا سيد الشهداء ع را براى او نقل مى كنم اگر بر عناد و انكارش اصرار ورزيد او را ميكشم .
سليمان گفت : وقتى كه سحر شد آمدم پشت در خانه اش و دق الباب كردم ، همسرش پشت در آمد شوهرش را خواستم گفت ازاول شب به زيارت آقا سيدالشهداء ع رفته ، تعجب كنان از او خدا حافظى كردم و من هم به طرف كربلا رهسپار شدم گفتم اول زيارتى كرده باشم دوم دوستم را ببينم .
وقتى كه وارد حرم مطهر شدم ديدم همسايه ام سر به سجده گذاشته و پيوسته گريه مى كند و از خدا طلب استغفار و توبه مى كند بعد از مدت زيادى سراز سجده برداشت و مرا ديد، نزدش رفتم ديدم حالش منقلب است ، گفتم اى مرد تو كه ديروز مى گفتى زيارت حسين بدعت است و هر بدعتى گمراهيست و منتهى گمراهى آتش ‍ دوزخست . و امروز مى بينم براى زيارت آمده اى ؟!
گفت : اى سليمان مرا سرزنش نكن زيرا من قائل به امامت اهلبيت عليهم السلام نبودم تا امشب كه خوابم برد خوابى ديدم كه به وحشت افتادم . گفتم چه خوابى ديدى ؟ گفت در عالم خواب ديدم مردى جليل القدر كه نمى توانم وصف جمال و جلال و كمالش ‍ را بيان كنم دور او را جمعيتى احاطه كرده بودند در جلوى او سوارى بود و آن سوار تاجى بر سرداشت وآن تاج داراى چهار ركن بود و بر هر ركن گوهرى درخشان نصب بود كه تا مسافت ها راه را روشن مينمود. به يكى از خدمتگزاران آنحضرت گفتم : اين آقاكيست ؟ گفت : آ