اهفت روز خدمت آن حضرت بودم ولى استفاده اى نكردم و با اين موضوع به اين پراهميتى خيلى عادى برخورد نمودم به هرحال ماه شوال و ذيقعده و چند روز از ماه ذيحجّه را در مكّه بودم بعد از آن رفقائى كه باوسيله حركت كرده بودند پيدا شدند من در اين مدت مشغول عبادت و زيارت و طواف بودم و باجمعى آشنا شده بودم وقتى آشنايان و دوستان مرا ديدند تعجب كردند و قضيه من در بين آنهايى كه مرا مى شناختند معروف شد و اين از همان دعايى بود كه تحت قبه حرم سيد الشهداء اباعبداللّه الحسين ع كردم و دعايم را بتوسط حضرت سيد الشهداء ع مستجاب كردند.(37)
من گداى سراى حسينم
عاشق كربلاى حسينم
حب او گشته آئين ودينم
حق بود اين و باشد يقينم
كى شود كربلايش ببينم
منكه مدحت سراى حسينم
در جهان اين بود آرزويم
راه كرب وبلا را بپويم
مرقدش را چوبوسم بگويم
من رهين عطاى حسينم
من گداى سراى حسينم
عاشق كربلاى حسينم


خدمت امام زمان ع
مرحوم حاجى نورى در كتاب نجم الثاقب مى گويد عالم جليل مجمع فضائل و فواضل شيخ على رشتى رضوان اللّه تعالى عليه كه عالم با تقوى و زاهد و داراى علوم بسيار بود. و شاگرد مرحوم شيخ مرتضى انصارى اعلى اللّه مقامه و سيد استاد اعظم بود، و من در سفر و حضر با او بودم و كمتر كسى را مانند او در فضل و اخلاق و تقوى ديدم نقل كرد كه : يك زمانى از زيارت حضرت ابى عبداللّه الحسين ع از راه آب فرات به طرف نجف برگشتم در كشتى كوچكى كه بين كربلا و طويرج با مسافر مى رفت بنشتم . مسافرين آن كشتى همه اهل حلّه بودند هم مشغول لهو و لعب و مزاح وخنده بودند فقط يك نفر در ميان آنها خيلى با وقار و سنگين نشسته بود و با آنها در مزاح و لهو و لعب مشغول نمى شد و گاهى آن جمعيّت با او در مذهبش سر به سر مى گذاشتند و به او طعن مى زدند و او را اذيت مى كردند و در عين حال در غذا و طعام با او شريك و هم خرج بودند، من زياد تعجب مى كردم ولى در كشتى نمى توانستم از او چيزى سئوال كنم بالاخره به جائى رسيديم كه عمق آب كم بود و چون كشتى سنگين بود و ممكن بود به گل بنشيند ما را از كشتى پياده كردند در كنار فرات راه مى رفتيم من از آن مرد باوقار پرسيدم چرا شما با آنها اينطوريد و آنها شما را اينطور اذيت مى كنند؟
گفت : اينها اقوام منند اينها همه سنى هستند پدرم هم سنى بود ولى مادرم شيعه بود و من خودم هم سنى بودم ولى به بركت حضرت ولى عصر ارواحنا فداه به مذهب تشيع مشرف شدم .
گفتم : شما چطور شيعه شديد؟ گفت : اسم من ياقوت و شغلم روغن فروشى در كنار جسر حلّه بود، چند سال قبل براى خريدن روغن از حلّه با جمعى به قراء و چادرنشينان اطراف حلّه رفتم تا آنكه چند منزل از حلّه دور شدم بالاخره آنچه خواستم خريدم و با جمعى از اهل حلّه برگشتم در يكى از منازل كه استراحت كرده بودم خوابم برد وقتى بيدار شدم ديدم رفقا رفته اند و من تنها در بيابان مانده ام و اتفاقا راه ما تا حلّه راه بى آب و علفى بود و درندگان زيادى هم داشت و آبادى هم در آن نبود به هر حال من برخاستم و آنچه داشتم بر مركبم بار كردم و عقب سر آنها رفتم ولى راه را گم كردم و در بيابان متحير ماندم و كم كم از درندگان و تشنگى كه ممكن بود به سراغم بيايند فوق العاده به وحشت افتادم به اولياء خدا كه آن روز به آنها معتقد بودم مثل ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و غيرهم متوسّل شدم استغاثه كردم ولى خبرى نشد يادم آمد كه مادرم به من گفت كه ما امام زمانى داريم كه زنده است و هروقت كار بر ما مشكل مى شود و يا راه را گم مى كنيم او به فريادمان مى رسد و كنيه اش اَبا صالح است من با خداى تعالى عهد بستم كه اگر او مرا از اين گمراهى نجات بدهد به دين مادرم كه مذهب شيعه دارد مشرف مى گردم بالاخره به آن حضرت استغاثه كردم و فرياد مى زدم كه يا ابا صالح ادركنى ناگهان ديدم يك نفر كنار من راه مى رود و بر سرش عمامه سبزى مانند اينها اشاره كرد به علفهائى كه كنار نهر روئيده بود است و راه را به من نشان مى دهد و مى گويد به دين مادرت مشرف شو، و فرمود: الا ن به قريه اى مى رسى كه اهل آنجا همه شيعه اند. گفتم : اى آقاى من با من نمى آئى تا مرا به اين قريه برسانى ، فرمود: نه زيرا در اطراف دنيا هزارها نفر به من استغاثه مى كنند و من بايد به فرياد شان برسم و آنها را نجات بدهم و فورا از نظر غائب شد.
چند قدمى كه رفتم به آن قريه رسيدم با آنكه به قدرى مسافت تا آنجا زياد بود كه رفقايم روز بعد به آنجا رسيدند وقتى به حلّه رسيدم ، رفتم نزد سيد فقهاء سيد مهدى قزوينى ساكن حلّه و قضيّه ام را براى اونقل كردم و شيعه شدم و معارف تشيّع را از او ياد گرفتم و سپس از او سئوال كردم كه من چه بكنم تا يك مرتبه ديگر هم خدمت حضرت ولى عصر ارواحنا فداه برسم و آن حضرت را ملاقات كنم ؟
فرمود چهل شب جمعه به كربلاء برو و امام حسين ع را زيارت كن ، من اين كار را مشغول شدم و هر شب جمعه از حلّه به كربلا مى رفتم ، تا آنكه شب جمعه آخر بود تصادفا ديدم ماءمورين براى ورود به شهر كربلا جواز مى خواهند و آنها اين دفعه سخت گرفته اند و من هم نه جواز و تذكره داشتم و نه پولى داشتم كه آن را تهيّه كنم ، متحيّر بودم مردم صف كشيده بودند و جنجالى بود هرچه كردم از يك راهى مخفيانه وارد شهر شوم ممكن نشد در اين موقع از دور حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف را در لباس اهل علم ايرانى كه عمّامه سفيدى بر سر داشت داخل شهر كربلاء ديدم ، من پشت دروازه بودم ، به او استغاثه كردم ، ازدروازه خارج شد و نزد من تشريف آورد و دست مرا گرفت وداخل دروازه كرد مثل آن كه مرا كسى نديد وقتى داخل شدم و قصد داشتم با او مصاحبت كنم او ناگهان غائب شد و ديگر او را نديدم از اين داستان متوجه مى شويم كه آقا امام زمان هميشه كنار مرقد جدّ شريفش ‍ حضرت سيد الشهداء ع است و هركسى كه به زيارت جدش برود از او خشنود و به كمكش مى آيد.
هاله اى برچهره از نور خدا دارد حسين
جلوه هر پنج تن آل عبا دارد حسين
آشناى عشق را بى آشنا گفتى خطا است
در غريبى هم هزاران آشنا دارد حسين
در هواى كوى وصلش بى قراران بى شمار
دل مگركاه است وگوئى كهربادارد حسين
معجز قرآن جاويدان حسين بن على
برترين اعجازها در كربلا دارد حسين
خيمه گاهش كعبه وآب فراتش زمزم است
قتلگاهى برتر از كوه منا دارد حسين
شورشيرين غمش رمزبقاى سرمدى است
از سرشك ديدگان آب بقادارد حسين
تا شفا بخشد روان و جسم هربيمار را
درحريم وصل خودخاك شفادارد حسين
حرمت ذبح عظيم كربلا بنگر حسان
خونبهائى همچو ذات كبريا دارد حسين


روضه ابوالفضل ع
بدون ترديد حضرت بقية اللّه روحى فدا در مجالس عزادارى حضرت سيد الشهداء ابا عبداللّه الحسين ع حاضر مى شوند زيرا آن حضرت خود را صاحب عزاء مى دانند به خصوص ‍ اگر مجلس را افراد متّقى و با اخلاص ترتيب داده باشند و باز بالاخص اگر در اَمكنه متبرّكه تشكيل شود و يا روضه اى خوانده شود كه مورد علاقه آن حضرت باشد. مثَلا غالبا در مجالسى كه روضه حضرت ابوالفضل ع خوانده مى شود آن حضرت نظر لطفى به آن مجلس دارند.
حضرت آية اللّ