ر خود متخير نمود و حضرت لقاء الهى را انتخاب كرد (105) و سپس فرمود:
اما من مغيث يغيثنا لوجه الله اما من ذاب يذب عن حرم رسول الله ؟
آيا فرياد رسى نيست كه بخاطر خدا به فرياد ما رسد؟
آيا كسى نيست كه از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دفاع كند؟
در اينحال حر بن يزيد رياحى نزد عمر بن سعد رفت و گفت :
آيا براستى مى خواهى با او بجنگى ؟
او پاسخ داد:
به خدا قسم ، جنگى كنم كه افتادن سرها و بريدن دست ها در آن آسان ترين كارها باشد.
حر آمد و سوار اسبى شد و مهاجر بن اوس به او گفت :
مى خواهى حمله كنى ؟
حر جوابى نداد و لرزه به اندامش افتاد و او را گفتند:
اين چه حالتى است در تو مى بينيم ؟! اگر از دليرترين افراد كوفه مى پرسيدند، ترا از قلم نمى انداختيم .
حر پاسخ داد:
خود را بين بهشت و جهنم مى بينم ؛ به خدا قسم ، گر چه مرا بسوزانند، بهشت را بر مى گزينم .
در اينحال با اسب به سوى امام حسين عليه السلام تاخت و دست بر سر نهاد و مى گفت :
خدايا! به سوى تو آمدم ؛ توبه مرا بپذير؛ من دل و اولياى تو و فرزندان پيامبرت را ترساندم .
در حالى كه از شرم و حياء سر به زير افكنده بود، به امام حسين عليه السلام گفت :
اى ابا عبدالله ! آيا توبه من پذيرفته است ؟
وقتى حضرت سيدالشهداء جواب مثبت داد، حر گفت :
از آنجا كه اولين نفرى بودم كه به جنگ تو آمدم ، اجازه ده تا نخستين كشته درگاه تو باشم تا شايد در قيامت دست در دست جدت گذارم . (106)
حر وارد ميدان نبرد شد و پس از كشتن عده اى از دشمن نابكار بر اثر اصابت ضربات هولناكى بر پيكر مباركش ، به زمين افتاد و حضرت به بالين وى آمد و سر مطهرش را كه از آن خون جارى مى شد، با دستمالى بسته و چهره غبار آلود او را پاك مى كرد و مى فرمود:
همچنان كه مادرت ترا حر ناميد، در دنيا و آخرت آزاد مردى .
در آنسو بين ياران حضرت جوانى به نام وهب در حضور مادر و همسرش ‍ وارد ميدان نبرد شد و پس از چندى برگشت و به مادر گفت :
مادرم ! آيا از من راضى هستى ؟
مادر گفت :
آنگاه از تو راضى مى شوم كه در محضر حسين عليه السلام به شهادت رسى .
همسرش اظهار داشت :
وهب ! ترا بخدا، مرا به فراق و دورى ات مبتلا مگردان .
مادر گفت :
پسرم به حرف همسرت گوش مده ؛ به ميدان برگرد و پيش روى فرزند دخت پيغمبرت نبرد كن تا روز قيامت شفاعت جدش شاملت شود.
وهب به ميدان برگشت و مبارزه را دوباره آغاز كرد و عاقبت دستانش را قطع كردند (107) و مادرش (برخى نقل ها، همسرش ) عمود خيمه را برداشت و به ميدان آمد و امام حسين فرمود:
خداوند به شما براى يارى خاندانم پاداش نيكو عطا فرمايد؛ به نزد زنان برگرد. (108)
پس عمرو بن جناده كه يازدهمين بهار خود را تازه پشت سر گذاشته بود، بعد از شهادت پدر بزرگوارش ، نزد امام عليه السلام آمد تا اجازه ورود به ميدان رزم را بگيرد؛ از اينرو حضرت فرمود:
از آنجا كه پدرت شهيد شد، شايد مادرت راضى نباشد.
نوجوان دلاور گفت :
مادرم گفت كه ميدان روم .
از اينرو حضرت اجازه داد و او به سرعت وارد مبارزه شد و چندى نگذشت كه به فيض شهادت نائل آمد و سرش را از تن جدا كرده و به سوى امام عليه السلام پرتاب كردند. (109)
سپس مسلم بن عوسجه وارد ميدان شد و با سن بالايى كه داشت ، چندين نفر از دشمن را به هلاكت رساند و وقتى به شهادت رسيد، امام حسين عليه السلام و حبيب بن مظاهر به بالينش آمدند و مسلم بن حبيب گفت :
ترا وصيت مى كنم كه در پاى ركاب ابا عبدالله به مبارزه پرداخته و كشته شوى . (110)
در آنسو همسر عبدالله بن عمير كلبى بر سر بالين شوهرش ، گرد و غبار را از چهره او پاك مى كرد و در حالى كه ورود به بهشت را براى او تبريك مى گفت ، به دستور شمر بن ذى الجوشن گرز آهنينى بر سرش فرود آوردند و در همان لحظه به شهادت رسيدند.
در اينحال ابو ثمامه صائدى به آسمان نگاه كرد و به حضرت گفت :
جانم فدايتان ؛ دوست دارم قبل از شما به شهادت رسم و اين نمازى كه وقتش رسيده به پا دارم .
امام حسين عليه السلام به آسمان نگاه كرد و فرمود:
+نماز را ياد كردى ؛ خدا ترا از نمازگزاران قرار دهد؛ از دشمن بخواهيد كه به ما مهلت نماز خواندن دهد.
در اينحال حصين گفت :
نماز شما قبول نيست .
حبيب بن مظاهر گفت :
آيا گمان مى كنى كه نماز خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قبول نيست ولى نماز تو قبول است ؛ اى حمار!
حصين و به دنبالش ، ديگر افراد دشمن به حبيب بن مظاهر حمله كرده و بعد از كشته شدن عده زيادى از آنان ، حبيب بن مظاهر به شهادت رسيد. (111)
سپس جون ، غلام ابوذر غفارى ، براى كسب اجازه نبرد، نزد امام عليه السلام آمد وليكن حضرت فرمود:
تو براى در امان بودن از آسيب ها نزد ما بودى ، اكنون تو آزادى ؛ برو.
در اينحال جون به پاى امام عليه السلام افتاد و گفت :
در خوشى ها با شما بودم و اكنون دست يارى از شما بر دارم ؟! به خدا مى دانم كه سياه چهره و بدبو و از خاندان متعالى و صاحب شرافت و بزرگى نيستم ؛ به خدا قسم ، از شما جدا نگردم تا خون سياهم با خون شما آميخته گردد.
حضرت اجازه نبرد داد و جون وارد ميدان شد و حدود و 25 نفر را به هلاكت رساند و سرانجام به شهادت رسيد و امام عليه السلام بر بالينش آمد و فرمود:
بارالها! او را رو سفيد گردان و خوشبو؛ با محمد و آل محمد آشنا و همراهش گردان . (112)
پس از شهادت ياران ، امام حسين و خاندانش تنها ماندند؛ از اينرو على اكبر كه بيست و هفتمين بهار عمرش را تازه سپرى كرده بود، جهت كسب اجازه نبرد به خدمت پدر ارجمندش آمد و حضرت اجازه داد؛ على اكبر به سوى ميدان قدم بر مى داشت و حضرت به او نگاه مى كرد و گريه كنان فرمود:
بارالها! شاهد باش كه شبيه ترين مردم از حيث سيرت و صورت به رسول و فرستاده ات ، به ميدان كارزار مى رود؛ وقتى دلمان هواى پيغمبرت را مى نمود، به او مى نگريستم .
على اكبر وارد ميدان رزم شد و عده زيادى از دشمن را به هلاكت رساند و نزد پدر برگشت و گفت :
پدر جان ! تشنگى مرا مى كشد.
در اينحال امام حسين عليه السلام گريه كرد و فرمود:
فرزندم ! به زودى به دست جدت سيراب مى شوى كه تشنگى در آن راه ندارد.
على اكبر به ميدان بازگشت و پس از مبارزه شجاعانه ، ناگهان تيرى به سينه و ضربه شمشيرى به سر مباركش فرود آمد و ندا زد:
يا ابا عبدالله ! خداحافظ؛ اين جدم است كه مرا سيراب مى نمايد.
به سرعت امام عليه السلام به بالينش آمد و چهره مباركش بر رخسار او گذارد و فرمود:
خداوند مردم ستمگرى را كه ترا كشتند، نابود سازد، اينان چقدر بر خدا و رسولش گستاخند؛ پس از تو اف بر اين دنيا.
و آنگاه از خون پاك فرزند دلبندش برداشت و به آسمان پرتاب كرد و ليكن قطره اى از آن به زمين بر نگشت . (113)
پس از او فرزند مسلم بن عقيل ، عبدالله ، وارد ميدان شد و بعد از مبارزه شجاعانه ، به شهادت رسيد.
سپس قاسم كه به سن بلوغ نرسيده بود، نزد عمويش آمد و امام حسين عليه السلام او را به آغوش گرفت و اشك ريخت و در حالى كه شمشير بر كمرش ‍ روى زمين كشيده مى شد، شمشير به كمر بست و وارد ميدان شد و چندى نگذشت كه ناگهان عمرو بن سعد ضربت شمشير بر او فرود آورد و سرش را شكافت و قاسم به خون غلطيد و ند