 سيد حسن ابطحى حفظه اللّه مى فرمايد يكى از دوستان كه راضى نيست اسمش را بگويم . در سال هزار و سيصد و شصت و سه به مكّه معظمه مشرف مى شود روحانى كاروان كه مرد خوبى بود سه شب قبل از آنكه به عرفات برويم در عالم رؤ يا حضرت ولى عصر ع را زيارت مى كند آن حضرت به او مى فرمايد كه در روز عرفه روضه حضرت ابوالفضل ع را بخوان كه من هم مى آيم ضمنا مخدره اى كه فلج بود در كاروان بوده كه بايد زير بغلهايش را بگيرند تا او اعمالش را انجام دهد. در ضمن زن دائى ايشان هم در آن كاروان بوده كه فرزندش در جبهه شهيد شده بود شب عرفه در خواب مى بيند كه پسرش آمده مى گويد حالم خوب است و من كشته نشده ام اين مادر از خواب بيدار مى شود عكس فرزندش را مى بوسد وگريه زيادى مى كند، آن زن افليج مى گويد جريان چيست ؟ اين عكس كيست ؟ او جريان شهادتش را براى زن افليج نقل مى كندو عكس پسرش را به او نشان مى دهد زن افليج عكس پسر زن دائى را مى گيرد و مثل كسى كه با شخصى زنده حرف مى زند به او خطاب مى كند و اشك مى ريزد و مى گويد تو امروز كه روز عرفه است بايد از خدا بخواهى كه امام زمان ع را به كاروان ما بفرستد و مرا شفا دهند.
بعد از ظهر عرفه در بين دعاء عرفه روحانى كاروان مشغول روضه حضرت ابوالفضل العباس ع شد. همه اهل كاروان مى ديدند كه ناگهان مردى بسيار نورانى با لباس احرام در وسط جمعيّت نشسته و براى مصائب حضرت ابوالفضل ع زياد گريه مى كند افراد كاروان كم كم مى خواستند متوجّه او شوند به خصوص بعد از آنكه روحانى كاروان گفت كه من چند شب قبل خواب ديدم كه حضرت بقيّة اللّه روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفدا به من فرمودند كه روز عرفه روضه حضرت ابوالفضل ع را بخوان من هم مى آيم آن مرد ناشناس متوجّه شد كه بعضى به او نگاه مى كنند همه منجمله زن افليج معتقد شده بودند كه او خود حضرت است لذا از ميان جمعيّت حركت كرد مى خواستند از در خيمه بيرون بروند كه آن زن افليج صدا زد آقا و اشاره به پايش كرد يعنى پاهاى من فلج است حضرت برگشتند و به او نگاه كردند و با اشاره به او فهماندند خوب مى شوى و از در خيمه بيرون رفتند.
دوست ما مى گفت كه اين زن همان ساعت كسالتش برطرف شد و توانست تمام اعمال حجّش را انجام دهد.(38)
باز افتادم بسرم سوداى عشق
مى كند مجنون دلم دعواى عشق
عاشقان را با سرو باجان چكار
عاشقان را دست و پا نايدبكار
عاشق آن باشد كه در درياى آب
تشنه لب جان را سپارد دل كباب
آنكه بهر آبى از عالم گذشت
بهر معشوقش فداى آب گشت
جوئى ار از عاشق صادق نشان
من نشانت مى دهم اندر جهان
نام او گويم به آواز جلى
هست او عباس فرزند على
كرد كارى در ره سوداى عشق
آنچنان نوشيد او ميناى عشق
عاشقان پا در گل حيرت شدند
جانفدايان جمله در خجلت شدند
آنزمان كو رايت همّت فراشت
داد در راه برادر آنچه داشت
نى همى در راه او از جان گذشت
از جهان و هرچه اندر آن گذشت


امام زمان ع به مجالس روضه
مرحوم آية اللّه آقاى حاج سيّد حسين حائرى كه در مشهد ساكن بودند و به قول مرحوم آية اللّه حاج شيخ على اكبر نهاوندى در كتاب عبقرى الحسان او افتخار علماى عاملين بوده است نقل مى كرد: من در سال 1345 هجرى قمرى در كرمانشاه ساكن بودم و منزلى داشتم كه اكثر زوّار سيد الشهداء ع در وقت رفتن و برگشتن به كربلا وارد آن مى شدند و هرچند روز كه مى خواستند در آنجا مى ماندند منجمله در اوائل محرّمى سيّد غريبى كه او را قبلا نمى شناختم در منزل ما وارد شد و چند روزى در آنجا ماند و ما هم طبق معمول پذيرائى مى كرديم .
در اين بين يكى از اهالى شهر نجف كه به ايران آمده بود به ديدن من آمد وقتى چشمش به آن سيّد افتاد به من با اشاره گفت : كه اين سيّد را مى شناسى ؟ گفتم : نه . چون سابقه اى با ايشان ندارم . گفت او يكى از كسانى است كه سالها به تزكيه نفس و رياضت مشغول بوده و به ظاهر در كوچه مسجد هندى دكان عطارى داشته و غالبلا در دكان نبوده و هرچند وقت يكبار مفقود مى شود و وقتى كسانش از او تجسّس مى كنند مى بينند كه او در مسجد كوفه در يكى از اطاقها مشغول رياضت است . بعدها معلوم شد كه اسم اين شخص سيّد محمّد و اهل رشت است . من وقتى از حال او اطلاّع پيدا كردم به او بيشتر محبّت نمودم و گفتم : بعضى شما را از اولياء خدا مى دانند. اول انكار كرد ولى پس از اصرار به من گفت : بله من دوازده سال در مسجد كوفه و غيره مشغول رياضت بودم و اين طور به من گفته بودند كه شرايط تكميل رياضت دوازده سال است و در كمتر از آن كسى به مقام كمالى نمى رسد. من از او خواستم كه چيزى به من بگويد:
گفت : احضار جنّ مى دانم ولى چون آنها گاهى راست وگاهى دروغ مى گويند به آنها اعتمادى نيست . و نيز احضار ملائكه هم صلاح نيست چون آنها مشغول عبادتند و از عبادتشان باز مى مانند. ولى براى شما روح علماء بزرگ را احضار مى كنم كه از آنها هرچه سئوال كنيم جواب مى دهند. ضمنا من در چند سال اخير كه دولت به جوانها و زنها به اصطلاح آزادى داده بود و بى بندوبارى و بى دينى زياد گرديده بود يعنى در دوران رضا شاه و توهين به مجالس سينه زنى و روضه خوانى مى گرديد مقيّد بودم كه به خاطر تقويت اساس روضه خوانى مجلس مفصّل عزادارى در منزل اقامه نمايم و آن مجلس از اوّل طلوع فجر تا يك ساعت بعد از ظهر ادامه داشت .
در آن مجلس شصت نفر روضه خوان مى آمدند كه سى نفر آنها منبر مى رفتند و بقيّه به نوبت روزهاى ديگر منبر مى رفتند و به تمام آنها پول داده مى شد، پنج نفر مدّاح هم تعزيه مى خواندند و ساعتى هم سينه زنى مى شد.
طبيعى است كه يك چنين مجلسى بسيار پر زحمت و پر خرج بود ولى من نمى دانستم كه آيا اين مجلس در عين حال مورد قبول حضرت بقية اللّه روحى فداه هست يانه .
لذا از آقاى سيّد محمّد ميهمانمان خواستم كه او از ارواح علماء سئوال كند كه آيا اين مجلس مورد قبول اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام هست يانه ؟
او گفت : بسيار خوب ، من امشب از چهار نفر از علمائى كه از دنيا رفته اند سئوال مى كنم تا ببينم كه آيا اين مجلس مورد قبول آنها هست يا خير و آن چها رنفر عالم عبارتند از مرحوم آية اللّه ميرزا حبيب اللّه رشتى و مرحوم ميرزاى شيرازى و مرحوم سيّد اسماعيل صدر و مرحوم سيد على داماد يعونى آقاى حاج شيخ حسن ممقانى . صبح كه نزد او رفتم او گفت : ديشب روح اين چهار نفر را احضار كردم و از آنها پرسيدم كه آيا اين مجلس مورد قبول اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام هست يا خير؟ آنها به اتّفاق آراء گفتند: بله اين مجلس مورد توجّه و مقبول اهلبيت عصمت عليهم السلام مى باشد و روز نهم محرّم تاسوعا و يازدهم محرّم عاشورا حضرت بقية اللّه روحى فداه هم به اين مجلس تشريف مى آورند. من خيلى خوشحال شدم و به او گفتم : چرا روزش را تعيين نفرموده اند.
گفت : مانعى ندارد باز امشب از همانها سئوال مى كنم و روز و ساعتش را هم تقاضا مى نمايم تا تعيين كنند. ضمنا وضع من در آن مجلس خلاف مجالسى كه اكثرا علماء تشكيل مى دهند بود، كه يك قسمت جائى كه خود مى نشستم با علماء باشد وبقيه مردم در قسمتهاى ديگر بنشينن