. بلكه من دم در منزل غالبا ايستاده بودم و براى همه احترام قائل بودم لذا اين مجلس مورد توجّه عموم اهل شهر بود و جمعيّت زيادى در آن مجلس حاضر مى شدند و بلكه راه عبور و مرور بسته مى شد و جمعى در كوچه هاى اطراف منتظر مى شدند تا جمعيّتى كه در داخل منزل هستند بيرون بروند و بعد اينها در جاى آنها بنشينند.
بالاخره فرادى آن روز آقا سيّد محمّد گفت : كه ديشب از همان علماء مطلب شما را سئوال كردم آنها جواب دادند كه حضرت ولى عصر ع روز نهم تاسوعا و در فلان ساعت و فلان دقيقه وقتى كه شما كنار چاه كه نزديك در منزل است نشسته ايد به مجلس ‍ تشريف مى آورند در آن وقت يك مرتبه حال شما تغيير مى كند و تمام بدنتان تكان مى خورد. در آن وقت نگاه كنيد در اين نقطه معيّن اشاره به قسمتى از منزل كرد مى بينيد كه عده اى حدود دوازده نفر به هيئت خاص و لباس مخصوص نشسته اند. يكى از آنها حضرت بقية اللّه روحى له الفداء است . يك ساعت آنجا هستند و بعد با مردم بيرون مى روند و شما با همه توجّهى كه خواهيد كرد متوجّه رفتن آنها نمى شويد. شما مقيد باشيد كه در آن وقت با وضو باشيد و شما مى رويد كه خدمتى بكنيد مثل چاى دادن و استكان برداشتن آنها براى شما قيام نمى كنند و مى گويند اينجا خانه خودمان هست شما برويد دم در خانه و از مردم پذيرائى بكنيد، در مدت يك ساعتى كه حضرت ولى عصر ع و همراهانشان در مجلس ‍ تشريف دارند دو نفر روضه خوان منبر مى روند و آنها با آنكه مصيبت نمى خوانند مجلس بسيار با حال و پرشور مى شود. ضجّه مردم به گريه و ناله بلند مى شود كه باروزهاى ديگر خيلى فرق دارد. و آقاى اشرف الواعظين كه هر روز منبرش يك ساعت طول مى كشيد و مجلس دو بعد از ظهر ختم مى گردد آن روز در اين ساعت بر خلاف عادت مى آيد و منبر مى رود و از حضرت بقية اللّه روحى فدا صحبت مى كند.
به هر حال آقاى سيّد محمّد اين مطلب را روز پنجم محرم بود كه براى من گفت و من تا روز تاسوعا ساعت شمارى مى كردم روز تاسوعا اتفاقا جمعيّت عجيبى به مجلس آمده بود من در اثر كثرت جمعيّت در آن ساعت معين كنار چاه نشسته بودم كه ناگاه بدنم به لرزه افتاد تكان عجيبى خوردم فورا به همان نقطه معيّن نگاه كردم ديدم دوازده نفر حلقه وار دور يكديگر نشسته اند. لباسشان متعارف بود همه كلاه نمدى كرمانشاهى به سر داشتند، همه آنها سبزه و قوى هيكل بودند، همه آنها در حدود سنّ چهل سالگى بودند، موهاى ابرويشان و موهاى سرشان سياه بود، من فورا جمعيّت را شكافتم و به خدمتشان رسيدم و با فرياد صدا زدم براى آقايان چائى بياوريد. آنها به روى من تبسّم كردند ولى احترامى كه در آن مجلس حتّى حكومت و امراء و همه مردم از من مى كردند آنها نسبت به من ننمودند و به من گفتند: اينجا خانه خودمان است براى ما همه چيز آورده اند شما برويد دم در خانه و از مردم پذيرائى كنيد.
من بدون اختيار برگشتم دم درخانه و نمى دانستم كه آنها از كجا وارد شده اند ولى احتمال دادم كه از در اطاق بين بيرونى و اندرونى آمده باشند. به هر حال در آن ساعت دو نفر از وعّاظ به منبر رفتند و با آنكه رسم است روز تاسوعا بايد از حالات ابوالفضل ع بخوانند، ناخود آگاه آنها خطاب به حضرت ولى عصر ارواحنا فدا مطالبى مى گفتند كه مردم در فراق آن حضرت گريه مى كردند، آنها به آن حضرت تسليت مى گفتند و از آن حضرت در فشارهاى دنيا استمداد مى كردند، مجلس هم شور عجبى داشت از نظر گريه و زارى هنگامه اى بود.
آقاى اشرف الواعظين كه بايد بعد از ظهر بيايد ومجلس را ختم كند طبق گفته آقاى سيّد محمّد در همان اول صبح آمد و بر خلاف عادت كه بايد به اطاق روضه خوانها برود، كنار من دم درب خانه نشست وگفت : من امروز تعطيل كرده ام كه رفع خستگى كنم زيرا فردا كه عاشورا است مجالس زيادى دارم و بايد خود را براى فردا مهيّا كنم . ولى اين مجلس را نتوانستم تعطيل كنم و بعد در همان ساعت منبر رفت و وقتى روى منبر نشست سكوت ممتدّى كرد مثل كسى كه نمى داند چه بايد بگويد سپس با صداى بلند بدون مقدمه معمولى كه اهل منبر به آن مقيّدند گفت : اى گمشده بيابانها روى سخن ما باتو است . مردم به قدرى از اين كلمه بى تابانه به سر و صورت مى زدند و اشك مى ريختند كه اكثر آنها بى حال شدند من مرتّب چشمم به آن دوازده نفر بود ولى ناگهان ديدم آنها نيستند و از مجلس خارج شده اند.(39)
باز اين چه آتش است كه بر جان عالمست ؟
باز اين چه شعله و غم و اندوه و ماتم است
باز اين حديث حادثه جانگداز چيست ؟
با از اين چه قصّه ايست كه با غُصّه تواءم است
اين آه جانگزاست كه در ملك دل بپاست
با لشكر عزاست كه در كشور غم است ؟
آفاق پر ز شعله برق و خروش و رعد
يا ناله پياپى و آه دمادم است
چون چشمه چشم مادرگيتى زطفل اشك
روى جهان چه موى پدر مرده درهم است
زين قِصّه سر به چاك گريبان كرو بيان
در زير بار غصه قد قدسيان خم است
ماه تجلّى مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبه جانباز عالم است


زيارت عاشورا بخوان
مرحوم حاج شيخ عباس قمى رضوان اللّه تعالى عليه در مفاتيح نوشته مرحوم حاجى نورى رضوان اللّه تعالى عليه فرمايد: جناب مستطاب تقى صالح ، سيد احمد بن سيّد هاشم بن سيّد حسن موسوى رشتى ، تاجر ساكن رشت ، ايداللّه تعالى برايم نقل كرد و گفت : در سال هزار و دويست و هشتاد به قصد حج از رشت به تبريز آمدم و در منزل حاج صفر على تاجر تبريزى معروف وارد شدم و چون قافله اى براى رفتن به مكّه نبود متحيّر بودم كه چه بايد بكنم تا آنكه حاجى جبّار جلو دار سدهى اصفهانى قصد رفتن به طرابوزن را داشت ، من هم از او مالى كرايه كردم و با او رفتم در منزل اوّل سه نفر ديگر هم به نام حاج ملاّ محمد باقر تبريزى و حاج سيّد حسين تاجر تبريزى و حاج على به من ملحق شدند و همه باهم روانه راه شديم ، تا رسيديم به ارض روم و از آنجا عازم طرابوزن شديم .
در يكى از منازل بين راه ، حاج جبّار جلودار نزد ما آمد و گفت : اين منزل كه در پيش داريم بسيار مخوف است . لطفا قدرى زودتر حركت كنيد تا بتوانيم ، همراه قافله باشيم البته در ساير منزلها غالبا ما از قافله فاصله داشتيم . ما فورا حركت كرديم و حدود دوساعت و نيم و يا سه ساعت به صبح با قافله حركت كرديم ، حدود نيم فرسخ كه از منزل دور شديم ، برف تندى باريدن گرفت ، هوا تاريك شد، رفقا سرشان را پوشانده بودند و با سرعت مى رفتند، من هرچه كردم كه خودم را به آنها برسانم ممكن نشد، تا آنكه آنها رفتند و من تنها ماندم ، از اسب پياده شدم و در كنار راه نشستم و فوق العاده ناراحت و مضطرب بودم ، چون حدود ششصد تومان براى مخارج همراهم بود، بالاخره فكرم به اينجا رسيد كه تا صبح همينجا بمانم و چون هنوز تازه از شهر بيرون آمده بوديم ، مى توانم به جائى كه از آنجا حركت كرده ام برگردم و چند محافظ بردارم و خودم را به قافله برسانم . ناگهان همان گونه كه در اين افكار بودم در مقابل خود آن طرف جادّه باغى ديدم و در آن باغ باغبانى به نظرم رسيد كه بيلى در دست داشت و به درختها مى زد كه برف آنها بريزد، باغبان نزد من آمد و با فاصله ك