ى ايستاد و با زبان فارسى گفت : تو كه هستى ؟ گفتم : رفقا رفته اند و من مانده ام و راه را نمى دانم .
فرمود: نافله بخوان تا راه پيدا كنى ! من مشغول نافله شدم پس از پايان تهجّدم ، باز آمد و فرمود نرفتى ؟ گفتم واللّه راه را نمى دانم .
فرمود: زيارت جامعه بخوان من با آنكه زيارت جامعه را حفظ نبودم و هنوز هم حفظ نيستم ، آنجا مشغول خواندن زيارت جامعه شدم و تمام آن را بدون غلط از حفظ خواندم .
باز آمد و فرمود: هنوز نرفتى و اينجا هستى من بى اختيار گريه ام گرفت ، گفتم بله هنوز هستم راه را بلد نيستم كه بروم . فرمود: زيارت عاشورا را بخوان با آنكه حفظ نبودم و تا به حال هم حفظ نيستم ،از اوّل تا به آخر با صد لعن و صد سلام و دعاء علقمه خواندم پس از آنكه تمام كردم باز آمد و فرمود: نرفتى هستى !؟ گفتم تا صبح اينجا هستم .
فرمود من الا ن تو را به قافله مى رسانم ، سوار الاغى شدم و بيلش را به روى دوشش گذاشت و فرمود: رديف من بر الاغ سوار شو، من سوار شدم و مهار اسبم را كشيدم اسب نيامد و از جا حركت نكرد.
فرمود: مهار اسب را به من بده به او دادم بيل را به دوش چپ گذاشت و مهار اسب را گرفت و به راه افتاد، اسب فورا حركت كرد، در بين راه دست روى زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله شب نمى خوانيد؟ نافله ، نافله ، نافله اين جمله را سه بار براى تاءكيد و اهميّت آن تكرار كرد باز فرمود: شما چرا زيارت جامعه نمى خوانيد؟ جامعه ، جامعه ، جامعه و با اين تكرار بر اهميت آن . بعد فرمود شما چرا عاشورا نمى خوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا و با اين تكرار به اين سه موضوع تاءكيد زيادى فرمود، او راه را دائره وار مى رفت يك مرتبه برگشت و فرمود آنها رفقاى شما هستند، ديدم آنها لب جوى آبى پائين آمده اند و مشغول وضو براى نماز صبح هستند، من ازالاغ پياده شدم ، كه سوار اسب شوم و خود را به آنها برسانم ولى نتوانستم به اسب سوار شوم آن آقا از الاغ پياده شد و مرا سوار اسب كرد و سر اسب را به طرف هم سفرانم برگرداند در آن حال به فكر افتادم كه اين شخص كه بود؟ كه اولا فارسى حرف مى زد باآنكه در آن حدود فارسى زبان نيست و همه تركند و مذهبى جز مسيحى در آنجا نيست ، اين مرد به من دستور نافله و جامعه و زيارت عاشورا مى داد، و مرا پس از آن همه معطلى كه در آنجا داشتم به اين سرعت به رفقايم رساند؟!
و بالاخره متوجه شدم كه او حضرت بقية اللّه ارواحنا فداه است ولى وقتى به عقب سر خود نگاه كردم ، احدى را نديدم و از او اثرى نبود.
اى آبروى خلق جهان ز آبروى تو
وى توتياى چشم خرد خاك كوى تو
ما را گذشت عمر بسوداى آن خوشيم
كز ما سخن نرفت مگر گفتگوى تو
پژمرده بود گلشن توحيد لاجرم
خرم دوباره گشت زخون گلوى تو
كردى بخون دل تو وضو در نماز عشق
جان جهان فداى نماز و وضوى تو
با آرزوى روى تو زينب چو رفت گفت
رفتم ولى بدل بودم آرزوى تو
بر نوك نى چو راءس منيرت بديد و گفت
بر من نگر كه روى دلم هست سوى توگريه امام زمان
جناب حجّة الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى گفت من در تهران از جناب آقاى حاج محمّد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است . شنيدم كه مى گفت : من از اول جوانى مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آن قدر به حجّ بروم تا به محضر مولايم حضرت بقية اللّه روحى فداه مشرّف گردم لذا سالها به همين آرزو به مكّه معظّمه مشرف مى شدم .
در يكى از اين سالها كه عهده دار پذيرائى جمعى از حجّاج هم بودم ، شب هشتم ماه ذيحجّه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم يك شب قبل از آنكه حُجّاج به عرفات مى روند، من براى زوّارى كه با من بودند جاى بهترى تهيّه كنم . تقريبا عصر روز هفتم وقتى بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهائى كه براى ما مهيّا شده بود مستقر شدم و ضمنا متوجّه گرديده بودم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده يكى از شرطه هائى كه براى محافظت چادرها آنجا بود نزد من آمد و گفت : تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده اى مگر نمى دانى ممكن است سارقين در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟! به هر حال حالا كه آمده اى بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى .
گفتم : مانعى ندارد، بيدار مى مانم وخودم از اموالم محافظت مى كنم . آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آنكه نيمه هاى شب بود كه ديدم سيّد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمد و مرا به اسم صدا زد و گفت : حاج محمّد على سلامٌ عليكم ، من جواب دادم و از جا برخاستم . او وارد خيمه شد و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه هنوز تازه موازصورتشان بيرون آمده بود مانند خدمتگزار به محضرش ‍ رسيدند، من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم محبّت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم ، جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيّد داخل خيمه شده بود. او به من رو كرد و فرمود: حاج محمّد على خوشا به حالت ، خوشا به حالت . گفتم : چرا؟
فرمود: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده اى كه جدّم حضرت سيد الشهداء اباعبد اللّه الحسين ع هم در اينجا بيتوته كرده بود گفتم در اين شب چه بايد بكنيم ؟
فرمود: دو ركعت نماز ميخوانيم ، پس از حمد يازده قل هواللّه بخوان لذا بلند شديم و اين كار را با آن آقا انجام داديم ، پس از نماز آن آقا يك دعائى خواند، كه من از نظر مضامين مثلش را نشنيده بودم ، حال خوشى داشت اشك از ديدگانش جارى بود، من سعى كردم كه آن دعاء را حفظ كنم ، آقا فرمود: اين دعاء مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد سپس به آن آقا گفتم ببينيد من توحيدم خوب است ؟ فرمود: بگو من هم به آيات آفاقيه و انفسيّه به وجود خدا استدلال كردم و گفتم : معتقدم كه با اين دلائل خدائى هست فرمود: براى تو همين مقدار از خدا شناسى كافى است . سپس ‍ اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم فرمود: اعتقاد خوبى دارى . بعد از آن سئوال كردم كه : به نظر شما الا ن امام زمان ع در كجاست ؟ حضرت فرمود: الا ن امام زمان در خيمه است .
سئوال كردم روز عرفه كه ميگويند حضرت ولىّ عصر ع در عرفات است در كجاى عرفات مى باشند فرمود حدود جبل الرّحمة گفتم : اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى بيند؟ فرمود: بله او را مى بيند ولى نمى شناسد.
گفتم : آيا فردا شب كه شب عرفه است حضرت ولى عصر عج اللّه تعالى فرجه الشريف به خيمه هاى حجاج تشريف مى آورند و به آنها توجهّى دارند؟
فرمود: به خيمه شما مى آيد، زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل ع متوسل مى شويد در اين موقع آقا به من فرمودند حاج محمّد على چائى دارى ؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده ام ولى چائى نياورده ام . عرض كردم آقا اتفاقا چائى نياورده ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد زيرا فردا ميروم و براى مسافرين چائى تهيه مى كنم .
آقا فرمودند: حالاچائى بامن و از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چائى بود ولى وقتى دَم كرديم به قدرى معطّر و شيرين بود كه من يقين كردم آن چائى از چائى هاى دنيا نمى باشد آ