ردند و به من دادند من از آن چائى خوردم بعد فرمودند غذائى دارى بخوريم ؟ گفتم : بلى نان و پنير هست . فرمودند من پنير نمى خورم گفتم : ماست هم هست . فرمود: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتش گذاشتم . او از آن نان و ماست ميل فرمود:
سپس به من فرمود: حاج محمد على به تو صد ريال سعودى مى دهم تو براى پدر من يك عمره بجابياور.
عرضكردم چشم اسم پدرشما چيست ؟ فرمود اسم پدرم سيد حسن است . گفتم : اسم خودتان چيست ؟
فرمود: سيد مهدى پول را گرفتم و در اين موقع آقا از جابرخاست كه برود، من بغل باز كردم واو را به عنوان معانقه در بغل گرفتم ، وقتى خواستم صورتش را ببوسم ديدم خال سياه بسيار زيبائى روى گونه راستش قرار گرفته لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتش را بوسيدم .
پس از چند لحظه كه او ازمن جداشد من در بيابان عرفات هرچه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديديم يك مرتبه متوجّه شدم كه او حضرت بقية اللّه ارواحنى فداه بوده بخصوص كه او اسم مرا مى دانست : فارسى حرف ميزد نامش مهدى بود پسر امام حسن عسكرى بود!
بالاخره نشستم و زار، زار گريه كردم ، شرطه ها فكر ميكردند كه من خوابم برده و سارقين اثاثيه مرا برده اند، دور من جمع شدند، به آنها گفتم شب است مشغول مناجات بودم گريه ام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند من براى روحانى كاروان قضيّه را نقل كردم ، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد، در ميان آنها شورى پيداشد.
اوّل غروب شب عرفه نماز مغرب و عشاء را خوانديم بعد از نماز با آنكه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده اند فردا شب من به خيمه شما مى آيم زيرا شما به عمويم حضرت عباس ع متوسل مى شويد خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل ع را خواند شورى بر پاشده و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند ولى من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقية اللّه روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفدا بودم .
بالا خره نزديك بود روضه تمام شود كه من حوصله ام سر آمد از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم ، ديدم حضرت ولى عصر روحى فداه بيرون خيمه ايستاده اند و به روضه گوش مى دهند و گريه مى كنند خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست بادست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرّف فرمودند كه من نتوانستم چيزى بگويم ، من اين طرف درخيمه ايستاده بودم و حضرت بقية اللّه روحى فداه آن طرف خيمه ايستاده بودند و هر دومان بر مصائب حضرت ابوالفضل ع گريه ميكرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولى عصر ع حركت كنم . وقتى روضه تمام شد آن حضرت هم تشريف بردند.
اى كه توئى مظهر اللّه و نور
نور خدا كرده زرويت ظهور
اى زبزرگى بعلى منتسب
ماه بنى هاشمت آمد لقب
شير فلك رم كند از بيم تو
بود على رهبر تعليم تو
از تو پسر ز بيدادگر خاكيان
فخر فروشند بر افلاكيان
اى حرمت قبله اهل صفا
ختم شد الحق بتو نام وفا
قبله آفاق بود روى تو
كعبه عشاق بود كوى تو
پير خرد طفل دبستان تو
عشق بود بنده فرمان تو
از شهداء برده ز ميدان عشق
كوى سبق در خم چوگان عشق


احترام امام زمان به زوار حسين ع
مرحوم آية اللّه حاج ميرزا محمّد على گلستانه اصفهانى در آن وقتى كه ساكن مشهد بودند براى يكى از علماء بزرگ مشهد نقل فرموده بودند كه ، عموى من مرحوم آقاى سيد محمّد على از كه مردان صالح و بزرگوار بود نقل ميكرد، در اصفهان شخصى بود به نام جعفر نعلبند كه او حرفهاى غير متعارف ، از قبيل آن كه من خدمت امام زمان ع رسيده ام وطى الارض كرده ام ميزد و طبعا با مردم هم كمتر تماس ميگرفت و گاهى مردم هم پشت سر او به خاطر آن كه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند، حرف مى زدند.
روزى به تخت فولاد اصفهان براى زيارت اهل قبور ميرفتم ، در راه ديدم ، آقا جعفر به آن طرف ميرود، من نزديك او رفتم و به او گفتم دوست دارى باهم راه برويم ؟ گفت مانعى ندارد، در ضمن راه از او پرسيدم مردم درباره شما حرفهائى مى زنند آيا راست مى گويند كه تو خدمت امام زمان ع رسيده اى ؟
اول نمى خواست جواب مرابدهد، لذا گفت آقا از اين حرفها بگذريم و باهم مسائل ديگرى را مطرح كنيم ، من اصرار كردم و گفتم : من انشاءاللّه اهلم .
گفت : بيست و پنج سفر كربلا مشرف شده بودم تا آنكه در همين سفر بيست و پنجم شخصى كه اهل يزد بود در راه بامن رفيق شد چند منزل كه باهم رفتيم ، مريض شد و كم كم مرضش شدت كرد تا رسيديم به منزلى كه قافله به خاطر نا امن بودن راه دو روز در آن منزل ماند تا قافله ديگرى رسيد و باهم جمع شدند و حركت كردند و حال مريض هم رو به سختى گذاشته بود وقتى قافله مى خواست حركت كند من ديدم به هيچ وجه نمى توان اورا حركت داد لذا نزد او رفتم و به او گفتم من مى روم و براى تو دعاء ميكنم كه خوب شوى و وقتى خواستم با او خدا حافظى كنم ، ديدم گريه مى كند، من متحير شدم از طرفى روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال همه ساله روز عرفه در كربلا بوده ام و از طرفى چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم ؟!
به هرحال نمى دانستم چه كنم او همينطور كه اشك مى ريخت به من گفت : فلانى من تا يك ساعت ديگر مى ميرم اين يك ساعت را هم صبر كن ، وقتى من مُردم هرچه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء مال تو باشد، فقط جنازه مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن .
من دلم سوخت و هر طور بود كنار او ماندم ، تا او ازدنيا رفت قافله هم براى من صبر نكرد و حركت نمود.
من جنازه او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم ، از قافله اثرى جز گرد و غبارى نبود و من به آنها نرسيدم حدود يك فرسخ كه راه رفتم ، هم خوف مرا گرفته بود و هم هرطور كه آن جنازه را به الاغ مى بستم ، پس از آنكه يك مقدار راه مى رفت باز مى افتاد و به هيچ وجه روى الاغ آن جنازه قرار نمى گرفت . بالاخره ديدم نمى توانم او را ببرم خيلى پريشان شدم ايستادم و به حضرت سيد الشهداء ع سلامى عرض كردم و با چشم گريان گفتم : آقا من با اين زائر شما چه كنم ؟ اگر او را در اين بيابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بياورم مى بينيد كه نمى توانم درمانده ام و بى چاره شده ام .
ناگهان ديدم ، چهار سوار كه يكى از آنها شخصيت بيشترى داشت پيدا شدند و آن بزرگوار به من گفت : جعفر بازائرما چه ميكنى ؟
عرض كردم : آقا چه كنم ؟ در مانده شده ام نمى دانم چه بكنم ؟ در اين بين آن سه نفر پياده شدند، يكى از آنها نيزه اى در دست داشت با آن نيزه زد چشمه آبى ظاهر شد آن ميّت را غسل دادند و آن آقا جلو ايستاد، وبقيّه كنار او ايستادند و بر او نماز خواندند و بعد او را سه نفرى برداشتند و محكم به الاغ بستند و ناپديد شدند.
من حركت كردم با آنكه معمولى راه مى رفتم ديدم به قافله اى رسيدم كه آنها قبل از قافله ما حركت كرده بودند، از آنها عبور كردم پس از چند لحظه باز قافله اى را ديدم ، كه آنها قبل از اين قافله حركت كرده بودند از آنها هم عبور كردم بعد از چند لحظه ديگر به پل سفيد كه نزديك كربلا است رسيدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از اين سرعت سير تعجب مى كردم .
بالاخره او را بردم در وادى ايمن ق