مـوى از پـاسـخ عـاجـز مـانـد و در حـالى كـه از خـشـم مـى خـروشـيـد بـاز گـشـت .(426)

2 -نگهدارى امام (ع) از امّت ، به ويژه از شيعيان

از وظـايـف عـام و مـشـتـرك هـمـه اهـل بـيت (ع) رسيدگى و سرپرستى امّت اسلامى به طور عام و خـاصـه شـيـعـيـانـشـان اسـت ؛ اين كه امام حسين (ع) به جنبه هاى گوناگون حيات اين امّت اهتمام فراوان بورزد و از هيچ كوششى براى دفاع از آنان دريغ نورزد؛ و از هر خطر و مهلكه اى كه بـدان گرفتار شوند رهايى شان دهد در كار امامت به حق تازگى ندارد و آن حضرت كسى است كه وجود نازنين خود و خاندان و ياران نزديكش را قربانى هدف كلى قيامش يعنى اصلاح اين امّت نـگـون بـخـت از تباهى هايى كه همه جوانب زندگى شان را فرا گرفته بود كرد: (... من به طلب اصلاح در امّت جدم قيام كردم ...)

از آن جـا كـه مـصـداق هـاى رسيدگى و سرپرستى امّت در گرفتارى هاى عمومى شان ، در جاى جـاى مـبـاحـث و فـصل هاى ديگر اين كتاب آمده است ، در اين جا به ارائه نمونه هاى گزيده اى از سـرپـرسـتـى افراد اين امّت كه نمايانگر گذشت ، مهربانى ، دلسوزى ، بخشندگى و ديگر سـجـايـاى عـالى اخـلاقـى آن حـضـرت است بسنده مى كنيم . پس از آن نمونه هايى از رسيدگى ويژه نسبت به شيعيان را ارائه خواهيم كرد.

يـكـى از غـلامـان حضرت جرمى مرتكب شد كه سزاوار كيفر بود. امام (ع) فرمان به زدن او داد. غلام گفت : سرور من (والكاظمين الغيظ) (و فروخورندگان خشم )، فرمود: رهايش ‍ كنيد. گفت : سرور من (والعافين عن الناس ) (و گذشت كنندگان از مردم )، فرمود: از تو درگذشتم ! گفت : سرور من ، (والله يحب المحسنين ) (و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد). فرمود: تو به خاطر خدا آزادى و آنچه را به تو مى دادم دوبرابر كردم .(427)

سـائلى در كـوچه هاى مدينه قدم مى زد تا به درِ خانه حسين بن على (ع) رسيد، در را كوبيد و اين شعر را خواند:

لمْ يَخَبِ اليومَ مَنْ رجاكَ و مَنْ

حَرَّكَ مِنْ خَلْفِ بابِكَ الحَلْقَةَ

فَاءنْتَ الْجَوادُ وَ اءَنْتَ معدنه

اءبوكَ قَدْ كان قاتِل الفسقه

[امـروز كـسـى كـه به تو اميد بندد و حلقه آستانت را بكوبد، نااميد نمى شود؛ و تو بخشنده و كان بخششى و پدرت كشنده فاسقان بود.]

گـويـد: در ايـن هـنـگـام حسين بن على (ع) به نماز ايستاده بود، نمازش را كوتاه كرد و نزد آن اعرابى رفت و چون نشانه هاى فقر و مسكنت را در او مشاهده كرد، بازگشت و قنبر را صدا زد و او پـاسـخ داد! اى پـسـر رسـول خـدا(ص)، لبيك ، فرمود: از خرجى ما چقدر پيش ‍ تو هست ؟ گفت : دويست درهم كه فرموده اى ميان اهل بيت شما تقسيم كنم . فرمود: آن را بياور، چون كسى آمد كه از اهـل بـيـت مـن بـدان سـزاوارتـر اسـت . سـپـس آن را از قـنـبـر گـرفـت و بـه سائل عرب داد و اين شعر را سرود:

خذها فإ نى إ ليك معتذر

واعلم باءنّى عليك ذوشفقة

لو كان فى سيرنا الغداة عصا

كانت سمانا عليك مندفقه

لكن ريب الزمان ذونكد

والكف منا قليلة النفقه

بستان و عذر مرا بپذير؛ و بدان كه بر تو بسى مهربانم .

اگـر روزگـار بـه خـواسـت مـا مـى چـرخـيـد؛ آسـمـان [رحـمـت ] مـا بـر تـو [چـونـان سيل ] مى باريد.

ليـك روزگـار بـا مـا سـخـت نـاسـازگـار اسـت ؛ و دسـت مـا از مال تهى است .

گويد: اعرابى آن را گرفت و در حال رفتن مى گفت :

مطهرون نقياتٌ جيوبهم

تجرى الصلاة عليهم اءينما ذكروا

واءنتم اءنتم الاَعلون ، عندكم

علم الكتاب وما جاءت به السوَرُ

و من لم يكن علويا حين تنسبه

فما له فى جميع الناس مفتخرُ(428)

[پـاكـيزگانى پاكدامن ، كه هرگاه نامشان به ميان آيد بر آنان درود فرستاده مى شود. و شما برترانيد و نزد شماست علم كتاب و آنچه كه قرآن آورده است كسى كه چون تبارش را پرسى تبار علوى ندارد، در ميان همه مردم هيچ افتخارى ندارد.]

در روايـت ديـگرى آمده است كه اعرابى آن را گرفت و گريست ؛ و امام (ع) به او فرمود: شايد عـطـاى مـا را كـم شـمـردى ؟ گـفـت : نـه ، ولى چـگـونـه بـخـشـنـدگـى تـو را خـاك مـى بلعد.(429)

امـام حـسـيـن (ع) بـر اسـامـة بـن زيـد وارد شـد كـه بـيـمـار بـود و در آن حال مى گفت : واى بر من از اين اندوه ! حسين (ع) فرمود: برادرم چه اندوهى دارى ؟ گفت : شصت هزار درهم وام دارم . فرمود: آن بر عهده من . گفت : بيم آن دارم كه بميرم . فرمود: پيش از آن كه تو بميرى من آن را ادا مى كنم ؛ و پيش از مرگ زيد آن را ادا كرد.(430)

نـقـل شـده اسـت كـه آن حضرت به مستراح رفت و در آن جا لقمه نانى افتاده ديد. آن را به غلام خـويـش سـپـرد و گـفـت : اى غـلام ، چـون بـيرون آمدم ، اين لقمه را به يادم بياور. اما غلام آن را خـورد. چـون حسين بن على (ع) بيرون آمد فرمود: اى غلام ، لقمه را چه كردى ؟ گفت : سرورم ، آن را خـوردم . فـرمود: تو به خاطر خدا آزادى . مردى گفت : سرور من آيا آزادش كردى ؟ فرمود: آرى ، از جـدم رسـول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: هر كس لقمه اى را افتاده بيند و آن را پاك كند يـا بـشـويد، سپس آن را بخورد، هنوز در درونش جاى نمى گيرد كه خداوند او را از آتش آزاد مى كـنـد؛ (و مـن نـمـى تـوانـم كـسـى را كـه خـداونـد از آتـش آزاد سـاخـتـه اسـت بـه غـلامـى بـگيرم ).(431)

حسين بن على (ع) بر گروهى بينوا گذشت كه ردايشان را پهن كرده بودند و خرده هاى نان را رويـش ريـخـتـه بودند. گفتند: اى پسر رسول خدا(ص) بفرماييد. امام (ع) كنارشان نشست و از خـوان آنـان خـورد و سـپـس ايـن آيـه را تـلاوت فـرمـود: (إِنَّهُ لاَ يـُحـِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ)(432)

آن گاه فرمود: دعوت شما را پذيرفتم شما نيز دعوتم را بپذيريد.

گـفـتـنـد: اى پـسـر رسـول خـدا(ص) مـى پـذيـريـم ، پـس بـرخـاسـتـنـد و بـا آن حـضـرت بـه منزل رفتند.

حضرت به رباب فرمود: هر چه ذخيره دارى حاضر كن .(433)

مردى از انصار خدمت حضرت آمد و قصد درخواست حاجت داشت . امام (ع) فرمود: اى برادر انصارى ، به خاطر نيازت آبروى خويش را مبر، آن را در پاره كاغذى بنويس و من ان شاء الله كارى مى كنم كه خرسند شوى .

مرد نوشت : اى اباعبدالله ، فلان كس از من پانصد دينار طلب دارد و بر من فشار مى آورد، با او صحبت كن كه تا حصول گشايشى مرا مهلت دهد.

حسين (ع) چون نامه را خواند، به خانه رفت و كيسه اى را كه هزار دينار در آن بود بيرون آورد و بـه او فـرمود: با پانصد دينار آن وام خويش را ادا كن و پانصد دينار ديگر را خرج زندگى خويش كن و جز از سه كس حاجت مخواه : ديندار، جوانمرد يا داراى حسبى پاك ، چرا كه ديندار دين خـويـش را حـفـظ مـى كند، جوانمرد به خاطر مروتش شرم مى كند و صاحب حسب مى داند كه عرضِ حـاجـت آبـرويـت را مـى بـرد، در نـتـيـجـه آن را حـفـظ مـى كـنـد و تـو را دسـت خـالى بـاز نـمـى گرداند.(434)

حـسـيـن بـن عـلى (ع) بـر چـوپـانى گذشت و او گوسفندى را به وى هديه داد. امام (ع) فرمود: آزادى يـا بـنـده ؟ گـفـت : بـنـده ، امام (ع) گوسفند را به او باز گرداند. گفت : گوسفند از آن خـودم است . آن گاه حضرت از او پذيرفت . سپس او و گله را خريد. بنده را آزاد كرد و گله را هم به او داد.(435)نـقـل شـده اسـت كـه حـسـيـن (ع) پـ