 يا سيدى وابن سيدى يا على بن الحسين و مودعكم يا سادتى يا معشر الشهداء فعليكم سلام الله و رحمته و رضوانه . (119)
در اين فراز از كتاب ، احاديثى درباره فضيلت زيارت و اثر ذكر مصائب و گريه بر امام حسين عليه السلام را در دنيا و آخرت ، ذكر كرده و اميد است خداوند متعال سعادت و توفيق به نيل به اين كمالات را به همه ما عطا فرمايد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
يا فاطمة ! كل عين باكية يوم القيمة الا عين بكت على مصاب الحسين فانها ضاحكة مستبسرة بنعيم الجنة . (120)
اى فاطمه ! هر ديده اى روز قيامت گريان است مگر چشمى كه بر مصيبت حسين بگريد؛ بطور يقين آن چشم خندان و مسرور است .
قال على بن الحسين عليهما السلام :
من قطرت عيناه فينا قطرة و دمعت عيناه فينا دمعة بواءه الله بها فى الجنة حقبا . (121)
كسى كه قطره اشكى براى ما از چشمانش ريزان شود، خداوند او را به واسطه آن قطره ، ساليان سال در بهشت سكنى مى دهد.
قال الامام الصادق عليه السلام :
نفس المهموم لظلمنا تسبيح و همه لنا عبادة . (122)
آه اندوهگين براى مظلوميت ما، تسبيح و سعى و تلاشش براى ما عبادت بزرگى است .
قال الامام الرضا عليه السلام :
من سمى يوم عاشوراء يوم بركة وادخر فيه لمنزله شيئا لم يبارك له فيما ادخر و حشر يوم القيمة مع يزيد و عبيدالله بن زياد و عمر بن سعد لعنهم الله الى اءسفل درك من النار . (123)
كسى كه عاشورا را روز بركت بنامد و در آنروز براى منزلش چيزى تهيه و ذخيره كند، آن اندوخته براى او مبارك نخواهد بود و روز قيامت با يزيد و عبيدالله و عمر بن سعد كه لعنت خدا بر آنها باد، محشور شده و در قعر جهنم خواهد بود.
اينجا مناسب است قصه اى را در اين باره كه در زمان مرحوم مجلسى ، اتفاق افتاده بود، براى خوانندگان محترم نقل كنيم :
شخصى بى بهره از علم و دانش در مجلسى كه با حضور علامه مجلسى رحمه الله تشكيل يافته بود، ادعاى فضل نموده و روايات مربوط به ثواب و فضيلت گريه بر امام حسين عليه السلام را به شدت تكذيب و انكار مى نمود؛ همان شب وقتى به خواب رفت ، در خواب ديد كه مردم روز قيامت در دسته هاى منظم محشور شده و ميزان اعمال ، پل صراط، آتش ‍ جهنم و باغ هاى بهشتى و... آماده شده و بر اثر شدت تشنگى به دنبال آب مى گردد و ناگهان حرص بزرگى را ديد و با خود گفت :
اين همان حوض كوثر است كه خنك و شيرين تر از عسل مى باشد.
كنار حوض ، دو مرد و يك زن كه درخشش نورشان اهل محشر را فرا گرفته بود، با لباس سياه بر تن ، گريه كنان و غمگين ايستاده بودند؛ پرسيدم كه اينها كيستند؟
جواب دادند:
اين مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم و او على مرتضى عليه السلام و اين بانو، طاهره ، فاطمه زهراء عليها السلام است .
وقتى از علت پوشيدن لباس سياه بر تن پرسيدم ، جواب دادند:
مگر امروز روز عاشوراء؛ روز شهادت حسين عليه السلام ، نيست .
نزديك فاطمه زهراء عليها السلام رفته و شدت تشنگى ام را به حضرت اظهار كردم و در اينحال نگاهى تند به من كرد و فرمود:
آيا تو همان كسى هستى كه ثواب و فضيلت گريه بر مصيبت فرزندم ، خون دلم ، روشنايى نور ديدگانم ، شهيد كشته شده به ظلم و ستم ، حسينم ، را انكار مى كنى ؟! نفرين و لعنت خدا بر كشندگان و ستمگران و منع كنندگان آب بر او باد.
سرانجام از خواب بيدار شده و با ترس و واهمه ، از درگاه پروردگار متعال آمرزش مى طلبيدم و از گفته هايم توبه كرده و نزد كسانى كه با آنها در مجلس ‍ به بحث پرداخته بودم ، رفته و ضمن بيان خوابم ، نزدشان توبه كردم . (124)حركت حكومت محلى اموى در كوفه
هـنـگـام ورود مـسـلم بـن عـقـيـل بـه كـوفـه ، والى شـهـر نـعـمـانبـشـيـر(191) بـود. وى بـا مـشـاهـدهاسـتـقـبـال بـاشكوه كوفيان از مسلم و احترام فراوان نسبت به وى وهـمـكـارى شگفت آورى كه با او به عمل آوردند، به مسجد رفت و طىخـطـابه اى مردم را از ايجاد فتنه و آشوب و تفرقه افكنى در ميانامت برحذر داشت .
طـبـرى مـى نويسد: ((ابى وداك گويد: نعمان بن بشير نزد ما آمد ومنبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد، اى بندگان خدا،تـقـواى الهى پيشه كنيد و به سوى آشوب و تفرقه مشتابيد، چراكـه ايـن كـار مـوجـب كـشـته شدن مردان ، ريخته شدن خون ها و غصبامـوال مـى گـردد. او كه مردى بردبار، پارسا و راحت طلب بود درادامه گفت :
مـن بـا كـسـى كه با من سر جنگ ندارد نمى جنگم ، و تا كسى به منحـمـله نـكـنـد، بـه او حـمله نمى كنم . من شما را ناسزا نمى گويم ،تـحريكتان نمى كنم و به سعايت و گمان و تهمت اعتبار نمى نهم ،ولى اگـر بـاطـنـتـان را آشـكـار كـنيد و بيعت خويش را بشكنيد و باپيشوايتان مخالفت بورزيد به خدايى كه شريك ندارد، تا هنگامىكـه قـبـضه شمشير در كفم باشد، با آن به شما ضربت مى زنم ،هر چند كه ميان شما تنها و بى ياور باشم . من اميدوارم در ميان شماكـسـانـى كـه بـه حـق پـايـبـنـد هـسـتـنـد، از آنـهـايـى كـهباطل به هلاكشان مى كشاند بيشتر باشند.))
گـويـد: عـبدالله بن مسلم حضرمى ـ هم پيمان بنى اميه ـ برخاست وگفت : ((آنچه را كه مى بينى ، جز سختگيرى به سامان نمى آورد؛و اين رفتارى كه تو با دشمنانت در پيش ‍ گرفته اى كار ضعيفاناست )).
نـعـمـان گفت : ((اين كه در اطاعت خدا از ضعيفان باشم ، بهتر از آناسـت كـه در مـعصيت وى از نيرومندان باشم ))؛ و سپس از منبر پايينآمد.
عـبـدالله بن مسلم (192) رفت و به يزيد بن معاويه چنيننـوشـت : امـا بـعـد، مسلم بن عقيل به كوفه آمده است و شيعيان براىحـسـيـن بـن عـلى بـا وى بيعت كرده اند. اگر به كوفه نياز دارى ،مـردى نـيـرومـند را به اين شهر فرست كه فرمان تو را اجرا و بادشـمـنـان تـو چون خودت رفتار كند؛ چرا كه نعمان بن بشير مردىضعيف است يا خود را ضعيف وانمود مى كند.
او نـخـسـتين كسى بود كه به يزيد نامه نوشت و پس از او كسانىهـمـچـون عـمـارة بـن عـقـبه (193) و عمر بن سعد بن ابىوقـاص (194) نـيـز نـامـه هـايـى بـه هـمـيـن مـضـمـونارسال داشتند.))(195)
در روايـت ديـنـورى آمـده اسـت كـه چـون مـسـلم بـنعقيل به كوفه رسيد، در خانه مختار فرود آمد. شيعيان نزد وى آمد وشـد مـى كـردنـد و او نـامـه امـام حـسـيـن (ع ) را بـرايشان مى خواند.مـوضـوع در كوفه پيچيد تا به گوش فرماندار شهر، نعمان بنبـشـيـر رسيد؛ و او گفت : ((من با كسى كه با من سرجنگ ندارد نمىجـنـگـم و تـا كـسى به من حمله نكند به او حمله نمى كنم . من شما رانـاسـزا نـمـى گويم ، تحريكتان نمى كنم و به سعايت و گمان وتـهـمـت اعـتـبـار نـمى نهم ، ولى اگر باطنتان را آشكار كنيد و بيعتبشكنيد، تا هنگامى كه قبضه شمشير در كفم باشد، با آن به شماضـربـت مـى زنـم ، هر چند كه ميان شما تنها و بى ياور باشم .))وى مردى عافيت طلب بود و سلامت را غنيمت مى شمرد.
سـپـس مسلم بن سعيد حضرمى و عمارة بن عقبه ـ جاسوسان يزيد بنمـعـاويـه ـ بـه وى گـزارش دادنـد كـه مـسـلم بـنعقيل به كوفه آمده و به نفع حسين بن على دعوت مى كند؛ و مردم رانـسـبت به تو بددل كرده است چنانچه به سلطنت خود نيازى دارى ،كسى را بفرست تا فرما