د چرا ما نام حسين بن على را زنده كنيم ؟ ( بديل ندارد , مثل ندارد ) زنده كردن نام و نهضت او براى اين است كه پرتوى از روح حسين بن على بر روح ما و شما بتابد .
اگر اشكى كه ما براى او مى ريزيم , در مسير هماهنگى روح ما باشد ,  برواز كوچكى است كه روح ما با روح حسينى مى كند . اگر ذره اى از همت او , ذره اى ا ز غيرت او , ذره اى از حريت او , ذره اى از ايمان او , ذره اى از تقواى او , ذره اى از توحيد او در ما بتابد و چنين اشكى از چشم ما جارى شود , آن اشك بى نهايت قيمت دارد . اگر گفتند باندازه بال مگس هم باشد يك دنيا ارزش دارد , باور كنيد ! اما نه اشكى كه براى نفله شدن حسين باشد , بلكه اشكى كه براى عظمت حسين باشد , براى شخصيت حسين باشد . اشكى كه نشانه اى از هماهنگى با حسين بن على و پيروى كردن از او باشد , بله , يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد .
خواستند هميشه مردم , اين مكتب عملى را ببينند , مشاهده كنند كه خاندان پيغمبر دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر هستند . اگر بگويند فلان مسلمان در جنگى كه مثلا در روم يا در ايران كرد , ايمان و شهامت زيادى از خود نشان داد , آنقدر دليل بر حقانيت پيغمبر نيست تا بگويند فرزند پيغمبر چنين كرد . چون هميشه خاندان يك نفر از هر كس ديگر سوء ظن و بد گمانيش به او بيشتر است . ولى اينكه خاندان پيغمبر را در نهايت صفا و ايمان مى بينيم , بهترين گواه بر صدق پيغمبر است . هيچ كس مانند على عليه السلام با پيغمبر نبوده , با پيغمبر بزرگ شده است . هيچ كس مانند على م…من به پيغمبر و فدائى او نيست . اين خود اول دليل بر صدق پيغمبر است . حسين فرزند پيغمبر است . او وقتى ايمان خود را به تعليمات پيغمبر نشان مى دهد , پيغمبر جلوه مى كند , پيغمبر متجلى مى شود . آن چيزهائى كه بشر هميشه بزبان مىآورد ولى در عمل او كمتر ديده مى شود در وجود 82 حسين ديده مى شود . چطور روح بشر اين مقدار شكست ناپذير مى شود ؟ سبحان الله ! بشر به كجا مى رسد , روح بشر چقدر شكست ناپذير بايد باشد كه بدنش قطعه قطعه مى شود , جوانانش جلوى چشمش قلم قلم مى شوند , در منتهى درجه تشنه مى شود و حتى به آسمان كه نگاه مى كند , بنظرش تيره و تار است , خاندانش را مى بيند كه اسير مى شوند , هر چه داشته از دست داده است ولى يك چيز براى او باقى مانده و آن روحش است . هرگز روحش شكست نمى خورد .
شما يك چنين صحنه نمايشى از فضائل انسانيت در غير حادثه كربلا نشان دهيد تا بجاى كربلا از آن حادثه ياد كنيم . پس چنين حادثه اى را بايد زنده نگهداريم . حادثه اى كه در آن يك جمعيت هفتاد و دو نفرى از نظر روحى يك جمعيت سى هزار نفرى را شكست دادند . چطور شكست دادند ؟ اولا با اينكه اينها در اقليت بودند و كشته شدنشان قطعى بود , يك نفر از اينها به دشمن ملحق نشد . امام از آن سى هزار نفر به اينها ملحق شدند . از جمله سردارشان حربن يزيد رياحى و سى نفر ديگر . اين دليل بر آن است كه از نظر روحى اينها بردند و آنها باختند . عمر سعد در كربلا كارهايى كرده است كه دليل بر شكست روحى خودش است . لشكريان عمر سعد در كربلا از جنگ تن به تن پرهيز داشتند . اول حاضر شدند . و طبق معمولى كه در آن دوره ها بوده است قبل از اينكه به اصطلاح جنگ مغلوبه يا تيراندازى شود[ جنگ تن به تن] يك نوع زور آزمايى بوده است . يك نفر از اين طرف مى رود , يك نفر از آن طرف مىآيد . چند نفر كه با اصحاب حسين مبارزه كردند , آنقدر به آنها نيروى روحى دادند كه عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن نكنند .
83 اباعبدالله در چه وقتى به ميدان آمد ؟ ( فكر كنيد ) عصر روز عاشورا است . تا ظهر هنوز عده اى از اصحاب بودند كه نماز هم خواندند . از صبح تا عصر تلاش كرده و بدن هر يك از اصحابش را غالبا خودش آورده و در خيمه شهداء گذاشته است . خودش به بالين يارانش آمده , اهل بيتش را خودش تسلى داده است . گذشته از همه اينها , داغهايى كه ديده است .
آخرين كسى كه بميدان مىآيد خودش است . خيال كردند كه در چنين شرايطى مى توانند با حسين مبارزه كنند . هر كسى كه جلو آمد لحظه اى مهلتش نداد .
فرياد عمر سعد بلند شد كه مادرتان به عزايتان بنشيند , به مبارزه كى رفته ايد ؟ هذا ابن قتال العرب ( 1 ) اين پسر كشنده عرب است , پسر على بن ابيطالب است , والله نفس ابيه بين جنبيه ( 2 ) بخدا روح پدرش على در كالبد اوست , به جنگ او نرويد . اين علامت شكست بود يا نه ؟ سى هزار نفر جنگ تن به تن كردند با يك مرد تنهاى غريب , آنهمه مصيبت ديده , آنهمه زحمت كشيده , آنهمه تلاش كرده , هم تشنه است و هم گرسنه , شكست مى خوردند و عقب نشينى مى كردند . نه تنها در مقابل شمشير اباعبدالله شكست خوردند , در برابر منطقش هم شكست خوردند .
اباعبدالله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ , دو سه بار خطا به انشاء كرد . واقعا خود آن خطابه ها عجيب است ! كسانى كه اهل سخن هستند مى دانند كه ممكن نيست انسان در حال عادى بتواند سخن عاليى بگويد كه در حد اعلاى اوج باشد . روح بشر بايد به اهتزاز بيايد . مخصوصا اگر سخن از نوع مرثيه باشد , دل انسان بايد خيلى سوخته باشد تا مرثيه خوب بگويد . اگر بخواهد غزل بگويد بايد سخت دچار احساسات عشقى باشد تا غزل خوبى بگويد . اگر بخواهد حماسه بگويد بايد سخت احساسات حماسى داشته باشد تا يك سخن حماسى بگويد . وقتى خطبه هاى اباعبدالله ايراد مى شود , مخصوصا يكى از آن خطبه هائى كه در روز عاشورا ايراد مى كند و از مفصلترين خطبه هاست ,[ عمر سعد بر لشكريان خود مى ترسد] . امام براى خواندن اين خطبه از اسب پياده شد و براى اينكه مى خواست يك جاى مرتفعترى باشد تا صدايش بهتر برسد , بر بالاى شتر رفت و فرياد زد : تبا لكم ايتها الجماعه و ترحا حين استصر ختمونا و الهين , فاصر خناكم موجفين ( 1 ) .
كه براستى نمونه اى از خطبه هاى على عليه السلام است و اگر خطبه هاى على عليه السلام را كنار بگذاريم ديگر خطبه اى به اين پرشورى در دنيا پيدا نمى شود . و سه بار صحبت كرد . عمر سعد بر لشكريان خود ترسيد كه مبادا نطق حسين آنها را تحت تاثير قرار دهد . نوبت بعد كه اباعبدالله شروع به صحبت كرد , از آنجا كه روح دشمن شكست خورده بود , عمر سعد دستور داد فرياد كنيد و به دهانهايتان بزنيد تا صداى حسين را كسى نشنود . آيا اين علامت شكست نيست ؟ آيا اين علامت پيروزى حسين نيست ؟
 بشر اگر با ايمان باشد . موحد باشد , اگر با خدا پيوند داشته باشد , اگر به آن دنيا ايمان داشته باشد , يك تنه بيست هزار , سى هزار نفر را از نظر روحى شكست مى دهد . آيا اين براى ما نبايد درس باشد ؟ نمونه اينها را كجا پيدا مى كنيد ؟ چه كسى را در دنيا پيدا مى كنيد كه در شرايطى مثل شرايط حسين بن على قرار بگيرد و دو كلمه از آن خطابه او را بتواند بخواند ؟ دو كلمه از خطابه زينب سلام الله عليها در دم دروازه كوفه را بتواند بخواند ؟ اگر گفتند اين عزا را احياء كنيد , زنده نگهداريد , براى اين است كه اين نكته ها را بفهميم و دريابيم , براى اينكه عظمت حسين را درك كنيم , براى اينكه اگر اشكى مى ريزيم از روى معرفت باشد . معرفت حسين ما را بالا مى برد , ما را انسانى مى كند , ما را آزاد