است كه مسيحيان در آن مرتكب شدند و يكى هم به جنايتهايى است كه همين اروپائيها در اندلس اسلامى مرتكب شدند كه آنهم عجيب است .
تاريخ اندلس مرحوم آيتى را كه دانشگاه چاپ كرده است بخوانيد , كتابى است بسيار  تحقيقى و آموزنده .
در اين كتاب نوشته است : اروپائيها به صد هزار زن و مرد و بچه اجازه دادند كه هر جا مى خواهند بروند , بعد كه اينها راه افتادند , پشيمان شدند و شايد هم از اول حقه زدند كه اجازه حركت دادند . به هر حال تمام اين صدهزار نفر را كشتند و سر بريدند . شرقى هرگز از نظر جنايت به غربى نمى رسد . شما اگر در تمام تاريخ مشرق زمين بگرديد , دو جنايت را حتى در دستگاه اموى پيدا نمى كنيد , يكى آتش زدن زنده زنده , و ديگرى قتل عام كردن زنان , ولى در تاريخ مغرب زمين اين دو نوع جنايت فراوان ديده مى شود . زن كشتن در تاريخ مغرب زمين يك امر شايعى است . هنوز هم باور نكنيد كه اينها روح انسانى داشته باشند . آنچه در ويتنام صورت مى گيرد ادامه روحيه جنگهاى صليبى و جنگهاى اندلس آنها است . اين كار كه چند صدهزار نفر را زنده زنده در كوره آتش بگذارند ولو اين افراد جانى هم باشند , كار مشرق زمينى نيست و از عهده مشرق زمينى چنين جنايتى برنمىآيد . اين كار فقط از عهده مغرب زمين قرن بيستم برمىآيد .
اين جنايت كه در صحراى سينا دهها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگى بميرند براى اينكه اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند , فقط مال غربى است . شرقى اين جور جنايت نمى كند . يهودى فلسطينى صد درجه شريفتر از يهودى غربى است . اگر مردم فلسطين يهوديهاى ملى اهل همان فلسطين بودند كه اين جنايتها واقع نمى شد . اين جنايتها همه مال يهودى غربى است . به هر حال من جرات نمى كنم بگويم جنايتى مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته است , ولى نمى توانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است .
از اين نظر حادثه كربلا يك جنايت و يك تراژدى است , يك مصيبت است , يك رثاء است . اين صفحه را كه نگاه مى كنيم , در آن , كشتن بيگناه مى بينيم , كشتن جوان مى بينيم , كشتن شيرخوار مى بينيم , اسب بر بدن مرده تاختن مى بينيم , آب ندادن به يك انسان مى بينيم , زن و بچه را شلاق زدن مى بينيم , اسير را بر شتر بى جهاز سوار كردن مى بينيم . از اين نظر قهرمان حادثه كيست ؟ واضح است وقتى كه حادثه را از جنبه جنايى نگاه كنيم , آن كه مى خورد قهرمان نيست , آن بيچاره مظلوم است . قهرمان حادثه در اين نگاه يزيد بن معاويه است , عبيدالله بن زياد است , عمر سعد است , شمربن ذى الجوشن است , خولى است و يك عده ديگر . لذا وقتى كه صفحه سياه اين تاريخ را مطالعه مى كنيم , فقط جنايت و رثاء بشريت را مى بينيم . پس اگر بخواهيم شعر بگوئيم چه بايد بگوئيم ؟ بايد مرثيه بگوئيم و غير از مرثيه گفتن چيز ديگرى نيست كه بگوئيم . بايد بگوئيم : ز آن تشنگان هنوز به عيوق مى رسد { فرياد العطش ز بيابان كربلا ( 1 ) اما آيا تاريخچه عاشورا فقط همين يك صفحه است ؟ آيا فقط رثاء است ؟ فقط مصيبت است و چيز ديگرى نيست ؟ اشتباه ما همين است . اين تاريخچه يك صفحه ديگر هم دارد كه قهرمان آن صفحه , ديگر پسر معاويه نيست , پسر زياد نيست , پسر سعد نيست ,  شمر نيست . در آنجا , قهرمان حسين است . در آن صفحه , ديگر جنايت نيست , تراژدى نيست , بلكه حماسه است , افتخار و نورانيت است , تجلى حقيقت و انسانيت است , تجلى حق پرستى است . آن صفحه را كه نگاه كنيم , مى گوئيم بشريت حق دارد به خودش ببالد . اما وقتى صفحه سياهش را مطالعه مى كنيم و مى بينيم كه بشريت سر افكنده است و خودش را مصداق آن آيه مى بيند كه مى فرمايد : قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ( 1 ) مسلما جبرئيل امين در مقابل اعلام خدا كه فرمود : انى جاعل فى الارض خليفه ( 2 ) س…الى نمى كند , بلكه آن دسته از فرشتگان كه فقط صفحه سياه بشريت را مى ديدند و صفحه ديگر آن را نمى ديدند , از خدا اين س…ال را مى كردند كه آيا مى خواهى كسانى را در زمين قرار دهى كه فساد كنند و خونها بريزند ؟ و خدا در جواب آنها فرمود : انى اعلم ما لا تعلمون ( 3 ) من مى دانم چيزى را كه شما نمى دانيد .
آن صفحه , صفحه اى است كه ملك اعتراض مى كند , بشر سرافكنده است و اين صفحه , صفحه اى است كه بشريت به آن افتخار مى كند . چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از نظر صفحه سياهش مطالعه كنيم ؟ و چرا بايد هميشه جنايتهاى كربلا گفته شود ؟ چرا هميشه بايد حسين بن  على از آن جنبه اى كه مورد جنايت جانيان است مورد مطالعه ما قرار بگيرد ؟ چرا شعارهائى كه به نام حسين بن على مى دهيم و مى نويسيم , از صفحه تاريك عاشورا گرفته شود ؟ چرا ما صفحه نورانى اين داستان را كمتر مطالعه مى كنيم , در حالى كه جنبه حماسى اين داستان صد برابر بر جنبه جنائى آن مى چربد . و نورانيت اين حادثه بر تاريكى آن خيلى مى چربد پس بايد اعتراف كنيم كه يكى از جانيهاى بر حسين بن على ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحه اش را مى خوانيم , و صفحه ديگرش را نمى خوانيم .
جانيهاى بر امام حسين آنهائى هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مى كنند .
حسين را يك روز كشتند و سر او را از بدن جدا كردند , اما حسين كه فقط اين تن نيست , حسين كه مثل من و شما نيست , حسين يك مكتب است و بعد از مرگش زنده تر مى شود . دستگاه بنى اميه خيال كرد كه حسين را كشت و تمام شد , ولى بعد فهميد كه مرده حسين از زنده حسين مزاحمتر است , تربت حسين كعبه صاحبدلان است . زينب هم به يزيد همين را گفت . گفت اشتباه كردى , كد كيدك واسع سعيك , ناصب جهدك فوالله لا تمحواذ كرنا , و لا تميت و حينا , ( 1 ) هر نقشه اى كه دارى بكار ببر ولى مطمئن باش تو نمى توانى برادر مرا بكشى و بميرانى , برادر من زندگيش طور ديگر است , او نمرد , بلكه زنده تر شد . در آن وقت مرثيه گوها مثل مرثيه گوهاى حالا نبودند[ . ( كميت] ( مرثيه گو بود ,[ ( دعبل خزائى] ( مرثيه گو بود . همان دعبل خزائى كه گفت پنجاه سال است كه من دار خودم را بدوش كشيده ام . او طورى مرثيه مى گفت كه تخت خلفاى 1 بحار الانوارج 45 ص 135 , اللهوف ص 77 .
126 اموى و عباسى را متزلزل مى كرد .
او كه محتشم نبود , شعراى ما چرخ و فلك را مس…ول شهادت حسين دانسته اند ,[ ( كميت] ( كه اين جور نبوده , يك قصيده كه مى گفت دنيا را متزلزل مى كرد , ولى با تاريخچه حسين , با نام حسين , با مرثيه حسين .
ديدند عجب ! قبر حسين هم مصيبتى براى ما شده است , تصميم گرفتند كه قبرش را از بين ببرند , قبرش را خراب كردند , تمام آثار آن را محو كردند , پستى و بلنديهاى زمين را يكسان كردند , به محل قبر آب انداختند بطورى كه احدى در آن سرزمين نفهمد كه قبر حسين در كدام نقطه بوده است , اما مگر شد ؟ حتى روى آوردن مردم به آن بيشتر هم شد .
خود متوكل يك سر مغنيه ( 1 ) دارد , يك وقتى با او كار داشت و سراغ او را گرفت , گفتند نيست . گفت كجاست ؟ گفتند به مسافرت رفته است .
بعد از مدتى كه آمد , متوكل از او س…ال كرد كجا رفته بودى ؟ جواب داد براى زيارت به مكه رفته بودم , متوكل گفت الان كه وقت زيارت مكه نيست , نه ما