مله درباره على عليه السلام روايت بكند , مثلا بگويد من از پيغمبر چنين چيزى را درباره على شنيدم , يا مى خواهم فلان قضيه يا فلان خطبه را از على نقل بكنم , مى رفتند در صندوقخانه ها , درها را از پشت مى بستند , بعد كسى كه مى خواست جمله را نقل كند , طرف را قسمهاى م…كد مى داد كه من به اين شرط براى تو نقل مى كنم كه آن را براى احدى نقل نكنى , مگر براى كسى كه به اندازه خودت قابل اعتماد باشد , و تو هم او را به همين اندازه قسم بدهى كه براى شخص غير قابل اعتماد نقل نكند .
سومين جهت تقدس نهضت حسينى اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد . يعنى اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزى را مى بيند كه ديگران نمى بينند , همان مثل معروف , آنچه را كه ديگران در آينه نمى بين ند او در خشت خام مى بيند . اثر كار خودش را مى بيند , منطقى دارد مافوق منطق افراد عادى , مافوق منطق عقلائى كه در اجتماع هستند . ابن عباس , ابن حنفيه , ابن عمر و عده زيادى در كمال خلوص نيت , حسين بن على را از رفتن به كربلا نهى مى كردند , آنها روى منطق خودشان حق داشتند , ولى حسين چيزى را مى ديد كه آنها نمى د يدند . نه آنها به اندازه حسين بن على خطر را احساس مى كردند و نه مى توانستند بفهمند كه چنين قيامى در آينده چه آثار بزرگى دارد . اما او بطور واضح مى ديد . چندين بار گفت : به خدا قسم اينها مرا خواهند كشت , و به خدا قسم كه با كشته شدن من , اوضاع اينها زير و رو خواهد شد . اين بينش قوى اوست .
حسين بن على عليه السلام يك روح بزرگ و يك روح مقدس است . اساسا روح كه بزرگ شد , تن به زحمت مى افتد , و روح كه كوچك شد , تن آسايش پيدا مى كند . اين خود يك حسابى است . اين عباسها  بيايند نهى بكنند , مگر روح حسين اجازه مى دهد . متنبى شاعر معروف عرب شعر خوبى دارد , مى گويد : و اذا كانت النفوس كبارا { تعبت فى مرادها الاجسام ( 1 ) مى گويد وقتى كه روح بزرگ شد , جسم و تن چاره اى ندارد جز آنكه به دنبال روح بيايد , به زحمت بيفتد و ناراحت شود . اما روح كوچك به دنبال خواهشهاى تن مى رود , هر چه را كه تن فرمان بدهد اطاعت مى كند . روح كوچك بدنبال لقمه براى بدن مى رود , اگر چه از راه دريوزگى و تملق و چاپلوسى باشد . روح كوچك دنبال پست و مقام مى رود ولو با گرو گذاشتن ناموس باشد , روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختى مى دهد براى اينكه مى خواهد در خانه اش فرش يا مبل داشته باشد , آسايش داشته باشد , خواب راحت داشته باشد .
اما روح بزرگ به تن نان جو مى خوراند , بعد هم بلندش مى كند و مى گويد شب زنده دارى كن . روح بزرگ وقتى كه كوچكترين كوتاهى در وظيفه خودش مى بيند , به تن مى گويد اين سر را توى اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كنى و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى نكنى ( 2 ) .
روح بزرگ آرزو مى كند كه در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ خودش كشته شود . فرقش شكافته مى شود , خدا را شكر مى كند ( 3 ) .
روح وقتى كه بزرگ شد , خواه ناخواه بايد در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود . آن تنى كه در زير سم اسبها لگدمال مى شود , جريمه يك روحيه بزرگ را مى دهد , جريمه يك حماسه را مى دهد , جريمه حق پرستى را مى دهد , جريمه روح شهيد را مى دهد .
و اذا كانت النفوس كبارا { تعبت فى مرادها الاجسام وقتى كه روح بزرگ شد به تن مى گويد من مى خواهم به اين خون ارزش بدهم .
شهيد به چه كسى مى گويند ؟ روزى چقدر آدم كشته مى شوند , مثلا هواپيما سقوط مى كند و عده اى كشته مى شوند , چرا به آنها شهيد نمى گويند ؟ چرا دور كلمه شهيد را هاله اى از قدس گرفته است ؟ چون شهيد كسى است كه يك روح بزرگ دارد , روحى كه هدف مقدس دارد , كسى است كه در راه عقيده كشته شده است , كسى است كه براى خودش كار نكرده است , كسى است كه در راه حق و حقيقت و فضيلت قدم برداشته است . شهيد به خون خودش ارزش مى دهد , همان طور كه مثلا يك نفر به ثروت خودش ارزش مى دهد و به جاى آنكه ثروتش در بانكها ذخيره باشد , آن را در يك راه خير مصرف مى كند كه هر يك ريالش با مقياس معنا بيش از صدها هزار ريال ارزش داشته باشد , ثروت خود را به صورت يك م…سسه عام المنفعه مفيد فرهنگى , مذهبى و اخلاقى در مىآورد و با اين عمل به آن ارزش مى دهد . ديگرى به فكر خودش ارزش مى دهد , به خودش زحمت مى دهد و يك كتاب مفيد و اثر علمى به وجود مىآورد . ديگرى به ذوق فنى خودش ارزش مى دهد و صنعتى را در اختيار بشر قرار مى دهد .
ديگرى به خون خودش ارزش مى دهد , در راه رفاه بشريت , خون خودش را فدا مى كند . كداميك بيشتر خدمت كرده اند ؟ شايد خيال بكنيد علماء يا مخترعين و مكتشفين و ثروتمندان بيشتر به بشر خدمت كرده اند , خير , هيچكس به اندازه شهداء به بشريت خدمت نكرده است . چون آنها هستند كه راه را براى ديگران باز مى كنند و براى بشر آزادى را به هديه مىآورند , آنها هستند كه براى بشر محيط عدالت به وجود مىآورند كه دانشمندان به كار دانش خود مشغول باشد , مخترع با خيال راحت بكار اختراع خودش مشغول باشد , تاجر تجارت بكند , محصل درس بخواند و هر كسى كار خودش را انجام بدهد . اوست كه محيط را براى ديگران به وجود مىآورد . مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است . اگر چراغ يا برق نباشد ما و شما چكار مى توانيم انجام دهيم ؟ قرآن كريم پيغمبر را تشبيه به يك چراغ مى كند , بايد چراغ باشد تا ظلمتها از ميان برود و هر كسى بتواند بكار خودش مشغول باشد . چقدر عالى گفته است اين شاعره زمان ما پروين اعتصامى , خدايش بيامرزد . از زبان شاهدى و شمعى مى گويد : يك شاهد , يك محبوب , يك زيباروى مورد توجه , يك شب تا صبح در كنار شمعى نشست , هنرنمائيها كرد , گلدوزيها كرد , صنعتى بخرج داد , همين كه از كارهايش فارغ شد , رو كرد به شمع و گفت , نمى دانى من ديشب چه كارها كردم .
شاهدى گفت به شمعى كامشب { در و ديوار مزين كردم ديشب از شوق نخفتم يكدم { دوختم جامه و بر تن كردم كسى ندانست چه سحر آميزى { به پرند از نخ و سوزن كردم تو بگرد هنر من نرسى { زانكه من بذل سر و تن كردم يعنى براى سر و تن خودم هنر بذل كردم . شمع هم به او جواب داد : شمع خنديد كه بس تيره شدم { تا زتاريكيت ايمن كردم پى پيوند گهرهاى تو بس { گهر اشك بدامن كردم تو مى گوئى كه من تا صبح گوهرها را بهم دوختم , ولى اين گوهر اشك من بود كه تا صبح ريخت تا تو توانستى آن گوهرها را در يك رشته بكشى و به گردن خود بيندازى .
خر من عمر من ارسوخته شد { حاصل شوق تو خرمن كردم من آن كسى هستم كه تا صبح سوختم و تابيدم تا تو به هدف و مقصدت رسيدى , بعد مى گويد : كارهايى كه شمردى بر من { تو نكردى , همه را من كردم ابن سينا قانون ننوشت , محمد بن زكريا الحاوى ننوشت , سعدى ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد , مولوى همين طور , مگر از پرتو شهداء , از آنهائى كه تمدن عظيم اسلامى را پايه گذارى كردند , موانع را از سر راه بشريت برداشتند , از آنهائى كه مثل شعله هائى در يك ظلمتهائى درخشيدند و جان خودشان را فدا كردند , از آنهائى كه سراسر وجودشان حماسه الهى بود , سراسر وجودشان حق خواهى و حق پرستى بود , آنهائى كه پرچم توحيد 