اشت و حتى يك بار بهشـخـص امـام حسين (ع ) گفت : ((... اى برادرزاده ، گمان كردم كه درسـر انديشه بد مى پرورى ! من دوست دارم كه اين كار در روزگارمن باشد كه قدر تو را بشناسم و از آن درگذرم . ولى بيم آن دارمگرفتار كسى شوى كه به اندازه فواق (206) شتر همتو را مهلت ندهد.))(207)
او در سفارشى خطاب به پسرش يزيد درباره امام حسين (ع ) گفت :عراقيان او را وانخواهند گذاشت تا خروج كند. چنانچه او قيام كرد وبـر او پيروز شدى ، از او درگذر كه او خويشاوندى نزديك است وحقى بزرگ دارد و از نزديكان محمد(ص ) است .(208)
نعمان بن بشير به درستى نظريه معاويه در اين باره ايمان داشتو مـى خـواسـت كـه اين موضوع را خود به يزيد يادآور شود. از اينرو هنگامى كه پس از قتل امام حسين (ع ) و نصب سر مبارك آن حضرتدر دمشق وى را به كاخ فراخواند؛ پرسيد: كار عبيدالله بن زياد راچـگـونه ديدى ؟ نعمان گفت : [پيروزى در] جنگ نوبتى است ! يزيدگـفـت : خـداى را سپاس كه او را كشت ! گفت : اميرالمؤ منين ـ معاويه ـبه كشتن او راضى نبود.(209)
بـدون شك معاويه ـ چنان كه گفتيم ـ راضى به كشتن امام حسين (ع )در يـك رويـارويى آشكار نبود. ولى چه بسيار كسانى كه پنهانىبـه دسـت وى مـسـمـوم يـا تـرور شـدنـد،مـثـل امـام حـسن مجتبى (ع ). بنابر اين اگر احساس ضرورت مى كردبـه انـدازه سـرسـوزنـى در مـسـمـوم سـاخـتـن يـاقتل پنهانى امام حسين (ع ) نيز ترديدى به خود راه نمى داد.
از آنـچـه گـذشـت چـنين استنباط مى شود كه موضع نعمان بن بشيرنـسـبـت بـه انقلابيون ، در آغاز نهضت ، به ظاهر نرم و مسامحه آميزبـود. دليـلش هـم ايـن بـود كـه طـبـق نـظـريه معاويه معتقد بود كهرويارويى آشكار با امام حسين (ع ) به نفع حكومت اموى نيست .
بـنـابـر ايـن نـعـمـان بـن بـشير ناتوان نبود، بلكه او سر نيرنگبـازى و حـيله گرى خود را ناتوان وانمود مى كرد؛ و معتقد بود كهبـايـد بـراى پـايـان دادن انـقـلاب و رهـا شـدن از دسـت مـسـلم بـنعـقيل و حتى شخص امام حسين (ع )، از شيوه هاى پنهانى و نيرنگ آميزبهره گرفت .
نـعـمان نه آن طور كه طبرى مى گويد بردبار و پارسا و آسايشطـلب بـود و نـه چـنـان كه دينورى مى گويد ((عافيت طلب و سلامتخواه )). بلكه شيطانى بود كه گام جاى گام معاويه مى نهاد ـ هموكـه تـرسـيم نقشه هاى نيرنگ آميز را به اينان آموخته بود ـ ولى ،چـنـان كه از گزارش هاى ارسالى مزدوران و جاسوسان حكومت اموىبـرمى آيد، اين بار در محاسباتش اشتباه كرد. زيرا در آن هنگام كهزمـانـه بـه نـفـع نـهـضت حسينى در جريان بود، نعمان ناچار بايدعزل مى گشت و كارگزارى بيدادگر، چون عبيدالله زياد، بر سركار مى آمد تا اقدام هاى لازم را براى تغيير روند رويدادها را هر چهزودتر به نفع حكومت اموى به اجرا درآورد؛ و او به خوبى از عهدهاين كار برآمد.
بـا وجـود اين ، منكر تاءثير دشمنى نعمان با يزيد و وجود پيوندخـويـشـاونـدى مـيـان او و مـخـتار در موضعگيرى وى عليه انقلابيوننـيـسـتـيـم ؛ ولى آنـچـه را كـه در ايـنـجـا بـيـان كرديم ، مهم ترينعامل مى دانيم .تلاش حكومت مركزى بنى اميه در شام
ايـنك روند حوادث را به حسب توالى تاريخى آنها پى مى گيريمتـا بـبـيـنيم گزارش هايى كه از كوفه به وسيله اموى هايى چونعـمـارة بـن عـقـبـه و مـزدورانـى چون عمر بن سعد بن ابى وقاص وجـاسـوسـانـى چـون عبدالله بن مسلم بن سعيد حضرمى براى يزيدفرستادند، در دمشق چه بازتابى داشت .
طـبـرى در ادامه نقل داستان مى گويد: چون نامه ها به يزيد رسيد،مـيـان نـامـه هـاشـان بـيـش از دو روز فـاصـله نـبـود. وى سـرجـون،(210) غلام معاويه را فراخواند و گفت : چه نظر دارى ،حـسـيـن رهـسـپـار كـوفـه شـده اسـت و مـسـلم بـنعـقـيـل در آن شهر برايش از مردم بيعت مى گيرد. از نعمان بن بشيرسستى در كار و سخنان ناروا شنيده ام ـ و نامه ها را داد تا بخواند ـچـه بـايد كرد؟ چه كسى را بر كوفه بگمارم ؟ اين در حالى بودكه يزيد از عبيدالله دل خوشى نداشت و به او بد مى گفت .
سرجون گفت : آيا اگر معاويه زنده بود نظرش را مى پذيرفتى ؟
گفت : آرى .
گفت : پس فرمان ولايتدارى كوفه را براى عبيدالله زياد بنويس ؛و در ادامه پيمان معاويه را [از لباس خود] بيرون كشيد و گفت : ايننـظـر مـعاويه است كه در هنگام مرگ به نوشتن چنين نامه اى فرمانداد. يزيد نيز نظر او را پذيرفت و هر دو شهر را به عبيدالله داد؛فرمان ولايت كوفه را براى او ارسال داشت .(211)
آنـگـاه طـبـرى در ادامـه روايـت مـى نويسد: سپس مسلم بن عمرو باهلى(212) را كـه در نـزدش بـود طـلبيد و او را همراه فرمانخـويـش بـه بـصـره نـزد عبيدالله فرستاد و به او چنين نوشت : امابـعـد، طـرفـدارانـم از كـوفـه گـزارش داده انـد كـه ابـنعـقـيـل در كـوفـه سـرگرم جمع آورى مردم براى ايجاد تفرقه ميانمـسلمانان است . همين كه نامه ام را خواندى ، به سوى او رهسپار شوتا نزد كوفيان برسى ؛ آنگاه چنان كه دانه هاى تسبيح را از درونخـاك مـى جـويـنـد او را بـجوى و دستگير كن و سپس زندانى ساز يابكش يا تبعيد كن ، والسلام .
مسلم بن عمرو رفت تا در بصره نزد عبيدالله رسيد. وى فرمان آمادهبـاش صـادر كـرد و فـرداى آن روز رهـسـپـار كـوفـهشد.(213)
مـوسـوى كـركـى نـيـز در كـتاب ((تسلية المجالس )) خويش ، نامهيـزيـد بـه ابـن زيـاد را نـقـل كـرده است كه با روايت طبرى بسيارتفاوت دارد؛ و متن آن چنين است :
سـلام عليك ، اما بعد: آن كه ستايش مى شود روزى دشنام مى شنود؛و آن كه دشنام مى شنود روزى ستايش مى گردد. سود و زيان تو ازآن خـودت ، تـو بـه هـمه منصب هاى دلخواه خويش رسيده اى چنان كهپيشينيان گفته اند:
رُفِعْتَ فَج اوزْتَ السحاب برفعة
فما لك الامقعد الشمس مقعد
[بالا رفتى و از ابرها گذشتى ، سزاوار كسى چون تو جز جايگاهخورشيد نيست ]
روزگـار تـو از مـيـان روزگـاران و سرزمين تو از ميان سرزمين ها،بـه وسـيـله حـسـيـن گـرفـتـار آزمايش شدند. طرفدارانم در كوفهگـزارش داده انـد كـه مـسـلم بـن عقيل در آن شهر سرگرم جمع آورىمردم براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان است و شمار زيادى از شيعيانابوتراب بر او گرد آمده اند. همين كه نامه ام به تو رسيد و آن راخـواندى به كوفه برو و مرا از كارش ‍ آسوده خاطر ساز كه من آنشـهـر را بـه تـو دادم و بـر قـلمـرو تـو افـزودم . پـس مـسـلم بـنعـقـيـل را همانند دانه تسبيح بجوى [از زير خاك ] و چون بر او دستيـافـتـى از او بيعت بگير و اگر بيعت نكرد وى را بكش ؛ و بدان ،در انجام ماءموريتى كه به تو داده ام هيچ بهانه اى پذيرفته نيست. پس ، عجله ، عجله ، شتاب ، شتاب ، والسلام .))(214)
پدرم در كتاب ((مقتل الامام الحسين )) خويش از كتاب ناسخ التواريخنـقـل مـى كـند كه يزيد در نامه اش خطاب به ابن زياد چنين نوشت :شـنـيـده ام كـه كـوفـيـان براى بيعت با حسين گرد آمده اند. نامه اىبرايت نوشته ام تا به كار او بپردازى ، زيرا من تيرى بى باكتـر از تو براى پرتاب به سوى دشمنانم نمى يابم . چون ايننامه را خواندى بى درنگ و بدون هر گونه كند