زى داشته باشد , يك اجتماع اين طور فكر بكند كه خودش و براى خودش فلسفه مستقلى در زندگى دارد و به آن فلسفه مستقل زندگى خودش افتخار و مباهات بكند , و اساسا حفظ حماسه در اجتماع يعنى همين كه اجتماع از خودش فلسفه اى در زندگى داشته باشد و به آن فلسفه ايمان و اعتقاد داشته باشد , و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد . واى به حال آن اجتماعى كه اين حس را از دست بدهد , اين يك مرض اجتماعى است و اين غير از آن[ ( خودى] ( اخلاقى است كه بد است و نفس پرستى و شهوت پرستى است .
اگر اجتماعى اين منش را از دست داد و احساس نكرد كه خودش فلسفه مستقلى دارد كه بايد به آن فلسفه متكى باشد , و اگر به فلسفه مستقل زندگى خودش ايمان نداشته باشد , هر چه داشته باشد از دست مى دهد , ولى اگر اين يكى را داشته باشد ولى همه چيزهاى ديگر را از او بگيرند باز روى پاى خودش مى ايستد . يعنى يگانه نيروئى كه مانع جذب شدن ملتى در ملت ديگر و يا فردى در فرد ديگر مى شود , همين احساس منش و شخصيت است .
معروف است كه آلمانها گفته اند ما در جنگ دوم همه چيز را از دست داديم , مگر يك چيز را كه همان شخصيت خودمان بود و چون شخصيت خودمان را از دست نداديم همه چيز را دوباره به دست آورديم  و راست هم گفته اند . اما اگر ملتى همه چيز داشته باشد ولى شخصيت خودش را ببازد , هيچ چيز نخواهد داشت و خواه ناخواه در ملتهاى ديگر جذب مى شود . واى به حال اين خودباختگى كه متاسفانه در جامعه امروز ما وجود دارد .
در گفتارهاى اقبال لاهورى خواندم كه موسولينى گفته است : انسان بايد آهن داشته باشد تا نان داشته باشد , يعنى اگر مى خواهى نان داشته باشى , زور داشته باش . ولى اقبال مى گويد : اين حرف درست نيست . اگر مى خواهى نان داشته باشى , آهن باش , نمى گويد آهن داشته باش , بلكه آهن باش .
يعنى شخصيت تو شخصيتى محكم به صلابت آهن باشد . مى گويد شخصيت داشته باش , چرا به زور متوسل مى شوى , چرا به اسلحه متوسل مى شوى , چرا مى گوئى اگر مى خواهى نان داشته باشى بايد اسلحه داشته باشى ؟ بگو اگر مى خواهى هر چه داشته باشى خودت آهن باش , خودت فولاد باش , خودت شخصيت داشته باش . خودت صلابت داشته باش , خودت منش داشته باش . اگر يك ملت بيچاره و بدبخت ايمانش را به آنچه كه خودش از فلسفه زندگى دارد از دست بدهد و مرعوب يك ملت ديگر بشود , در تمام مسائل آنجور فكر مى كند كه ديگران فكر مى كنند و اصلا نمى تواند شخصا در مسائل قضاوت بكند . هر موضوعى را فقط به دليل اينكه مد است يا پديده قرن است , بدليل اينكه در جامعه آمريكا و در جامعه اروپا پذيرفته شده است , مى پذيرد و ديگر منطق سرش نمى شود .
در يكى دو سال قبل در كتابى از يك نفر از متجددين ايرانى كه  كتاب بدى هم نيست مى خواندم كه در زمانى كه من در لندن بودم حادثه خيلى جالبى پيش آمد , و آن اينكه : دختر سفير كبير سابق انگلستان در مسكو كه قهرا از شخصيتهاى خيلى معتبر انگلستان بود , عاشق يك سياه پوست شده بود , و با اين سياه پوست ازدواج كرد و باعث غوغائى در انگلستان شد كه چرا اين دختر سفيد پوست آنهم دختر يكى از شخصيتهاى بزرگ انگلستان با يك سياه پوست ازدواج كرده است . مدتها اين مطلب سوژه شده بود و يك روزنامه نوشت كه اين موضوع اينهمه سر و صدا ندارد , دنيا دارد بطرف تساوى مى رود و دنياى امروز ميان نژادها تساوى قائل است و به علاوه در چهارده قرن پيش دين اسلام كه يكى از مذاهب بزرگ جهان است , اختلاف سفيد و سياه را برداشته است . در آن كتاب نوشته بود در يك مجلسى كه عده اى از انگليسيها در آن بودند چند جوان ايرانى هم بودند . صحبت اين حرف مى شود كه فلان روزنامه چنين حرفى نوشته و استناد كرده است به اسلام , كه اسلام در چهارده قرن پيش از سياهان حمايت كرده و آنها را همدوش سفيدها قرار داده است و يك مرد انگليسى گفته بود يك دين كثيف بايد هم از كثيفها حمايت بكند . و بعد نوشته بود دو نفر جوان ايرانى كه در آن مجلس بودند خيلى افسرده شده و گفته بودند چرا ما بايد يك دينى داشته باشيم كه اسباب سرشكستگى ما باشد و بعد هم , ماجراى اين مجلس را تعريف كرده بودند كه ما در جلسه اى بوديم و چنين حرفى زدند و گفتند يك دين كثيف بايد هم از يك نژاد كثيف حمايت بكند . آن دو جوان اظهار كرده بودند كه واقعا چطور اسلام نتوانسته درك بكند كه ميان سفيد و سياه فرق است ! اين را مى گويند شخصيت باختگى . اينها چون در محيطى قرار گرفته اند كه آن محيط اين طور فكر مى كند , به جاى اينكه يك ذره استقلال فكرى داشته باشند و بر دهان گوينده آن سخن بكوبند و بگويند حرف تو حرف مفت و مزخرفى است و مگر اختلاف رنگ مى تواند سبب امتياز فضيلت در ميان افراد بشر باشد , آنطور افسرده مى شوند و خود را مى بازند . زيرا او مى گويد وقتى فرنگى اين طور فكر مى كند لابد اين طور درست است ! ما مردم ايران يك حسن داريم و يك عيب . حسن ما مردم اين است كه در مقابل حقيقت تعصب كمى داريم و شايد مى توانيم بگوئيم بى تعصب هستيم .
يعنى اگر با حقايقى برخورد بكنيم و آنها را درك بكنيم شايد از هر ملت ديگر زودتر تسليم آن حقايق مى شويم , ولى يك عيب بزرگى در ما ملت ايران هست كه به موازات اينكه در مقابل حقايق تسليم مى شويم , به حماسه ها و اركان شخصيت خودمان زياد پايبند نيستيم , و با يك حرف پوچ زود آن را از دست مى دهيم و رها مى كنيم . هيچ ملتى به اندازه ما نسبت به شعائر خودش بى اعتنا نيست . شما هنديها و ژاپنيها و اعراب را ديده ايد , آنها هم مثل ما مشرق زمينى هستند , لكن از اين نظر مثل ما نيستند . به اندازه اى كه ما در مقابل لغات و عادات اجنبى تسليم هستيم هيچ ملتى تسليم نيست . به عكسهائى كه در كتابهاى تاريخ علوم هست نگاه كنيد , مى بينيد دانشمندان درجه اول هند با همان عمامه و لباس خودشان هستند .
نهرو كه يك سياستمدار بزرگ و يك وزنه جهانى بود با همان لباس هندى در همه جا حركت مى كرد . بلندى و كوتاهى لباس و يا سفيد و سياه بودنش اهميت ندارد , اما اينكه آن دانشمند عمامه خودش را سرش مى گذارد و يا نهرو با آن شلوار سفيد و گشاد و پالتوى مخصوص همه جا مى رود , مى خواهد به همه مردم دنيا بگويد كه من هندى هستم و بايد هندى باقى بمانم و در مقابل علم و صنعت تعصب ندارم كه علم و صنعت مربوط به كشور خاصى نيست . در مقابل عقايد بزرگ فلسفى و دينى تعصب ندارم , اما در مورد شعارهاى ملى , هر كسى به شعارهاى خودش پايبند است . من چرا بايد شعار يك ملت ديگر را بپذيرم ؟ ولى ما , اگر فرنگى يك زنار ببندد , ما دو تا زنار مى بنديم با اينكه او روى حساب شعار خودش اين كار را مى كند . در جامعه ما اين حسابها نيست .
هر روز يك زمزمه اى بلند مى شود و هر چند صباحى يكبار مسئله تغيير خط مطرح مى شود كه اين خط به درد نمى خورد و بايد خط لاتينى بكار ببريم و كلمات خودمان را با حروف لاتين بنويسيم , ( 1 ) حالا در اثر اين تغيير چه به سر معارف و فرهنگ و تمدن و شخصيت و حماسه ملى ما مىآيد , اين حسابها ديگر در كار نيست . ما آثار نفيسى داريم كه در دنيا نظير ندارد .
مگر دنيا كتابى مثل 