ثنوى مولوى دارد ؟
مگر دنيا كتابى مثل كتاب سعدى دارد ؟ اينها در قالب همين خطوط گفته و نوشته شده است . اگر شما اين خط را كه[ ( صادش] ( با[ ( سينش] ( و با[ ( ث] ( سه نقطه اش , و نيز حرف[ ( زاء] ( آن با[ ( ضادش و با [ ( ظينش] ( , فرق مى كند منسوخ كنيد , اگر شما اين قالب را برداريد , در ظرف صد سال ديگر اصلا مثنوى را نمى شود خواند , ولى من نمى دانم چرا ما اين طور هستيم ؟ ! پيغمبر اسلام به مردم عرب چه داد ؟ و اساسا يك آدم فقير و يتيم و كسى كه تمام قوم و قبيله اش با او دشمن هستند چه داشت كه به آنها بدهد و چطور شد كه آنها را از آن حضيض پستى به اوج عزت رساند ؟ ايمانى به آنها داد كه آن ايمان به آنها شخصيت داد . يك مرتبه آن عرب سوسمار خور , شير شترخور , عرب غارتگرى كه دخترش را زنده زنده به خاك مى كرد , اين احساس در او پيدا شد كه من بايد دنيا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غير خدا نجات بدهم , و هيچ اهميت نمى دا د كه اعتراف بكند كه در گذشته چطور بوده است , و حتى افتخار مى كرد كه بگويد من در گذشته پست بودم , آنطور فكر مى كردم , هيچ سابقه درخشان ملى ندارم , ولى امروز اين طور فكر مى كنم , از شما عاليتر فكر مى كنم . اين را مى گويند شخصيت . آيا كلمه اى هست كه از كلمه لااله الا الله بيشتر به روح انسان حماسه و شخصيت بخشد ؟ معبودى , مطاعى , قابل پرستشى غير از خدا نيست . يك جرم فلكى , يك حيوان , يك سنگ , يك درخت كجا و سر تعظيم فرود آوردن يك بشر كجا ! من در مقابل غير خدا هر چه هست , سر تعظيم فرود نمىآورم . من طرفدار عدالتم , طرفدار حق و احسانم , طرفدار فضيلتم .
به اين مى گويند شخصيت . امويين كارى كردند كه شخصيت اسلامى را در ميان مسلمين ميراندند . كوفه مركز ارتش اسلام بود , و اگر امام حسين به كوفه نمى رفت , امروز تمام مورخين دنيا او را ملامت مى كردند , مى گفتند عراق كه مركز ارتش اسلامى بود از تو دعوت كرده بود و هجده هزار نفر با نماينده تو بيعت كردند و دوازده هزار نامه براى تو فرستادند , چرا به آنجا نرفتى ؟ مگر از عراق جايى بهتر و بالاتر هم بود ؟ ! اساسا كوفه شهرى است كه بعد از جنگهايى كه در صدر اسلام واقع شد , به دستور عمر بن خطاب توسط ارتش اسلام ساخته شد , و از كوفيها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر وجود نداشت . در عين حال همين مردمى كه هجده هزار بيعت كننده داشتند , و دوازده هزار نامه نوشته بودند , به مجرد اينكه سر و كله پسر زياد پيدا شد همه فرار كردند , چرا ؟ چون زياد بن ابيه سالها در كوفه حكومت كرده بود , آنقدر چشم در آورده بود , آنقدر دست و پاها بريده بود , آنقدر شكمها سفره كرده بود , آنقدر افراد را در زندانها كشته بود كه اينها بكلى احساس شخصيت خودشان را از دست داده بودند . لذا تا شنيدند پسر زياد آمد , زن دست شوهرش را مى گرفت و او را از پيش مسلم كنار مى كشيد , مادر دست بچه خودش را مى گرفت , خواهر دست برادر خودش را مى گرفت , پدر دست فرزند خودش را مى گرفت و از مسلم جدا مى كرد , و بى شك مردم كوفه از شيعيان على بن ابيطالب بودند و امام حسين را شيعيانش كشتند , لذا در همان زمان هم مى گفتند : قلوبهم معه وسيوفهم عليه ( 1 ) , چرا كه امويها شخصيت ملت مسلمان را له كرده بودند , كوبيده بودند , و ديگر كسى از آن احساسهاى اسلامى در خودش نمى ديد .
اما همين كوفه بعد از مدت سه سال انقلاب كرد و پنج هزار نفر تواب از همين كوفه پيدا شد و سر قبر حسين بن على رفتند و در آنجا عزادارى كردند , گريه كردند و به درگاه الهى از تقصيرى كه كرده بودند توبه كردند و گفتند ما تا انتقام خون حسين بن على را نگيريم , از پاى نمى نشينيم . يا بايد كشته بشويم , يا انتقام بگيريم . و عمل كردند و قتله كربلا را همينها كشتند و شروع اين نهضت از همان عصر عاشورا و از روز دوازدهم محرم بود .
چه كسى اين كار را كرد ؟ حسين بن على . شخصيت دادن به يك ملت به اين است كه به آنها عشق و ايدهآل داده شود و اگر عشقها و ايدهآله ائى دارند كه رويش را غبار گرفته است آن گرد و غبار را از دود و دو مرتبه آن را زنده كرد . حسين بن على در سخنان و خطابه هاى خودش , آنجا كه از امر به معروف و نهى از منكر صحبت مى كند , همه اش صحبتش اين است : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد ( 2 ) .
انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ( 1 ) بعد از بيست سى سال كه اين حرفها فراموش شده بود , حسين بن على به نام يك نفر مصلح و به نام يك نفر اصلاح طلب كه بايد در امت اسلام اصلاح ايجاد كرد , قيام كرد و به مردم عشق و ايده آل داد . ركن اول حماسه زنده شدن يك قوم همين است . ملتى شخصيت دارد كه حس استغناء و بى نيازى در او باشد . اينهاست درسهاى آموزنده اى كه از قيام حسين بن على بايد آموخت . او حس استغناء و بى نيازى به مردم داد .
روزى كه مى خواهد از مكه حركت كند , يك ذره قيام خودش را مشروط نمى كند و اين طور مى فرمايد : خط الموت على ولد آدم ( 2 ) و در آخر خطبه مى فرمايد : فمن كان فينا باذلا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه , فليرحل معنا فاننى راحل مصبحا انشاء الله تعالى ( 3 ) , من فردا صبح حركت مى كنم هر كس كه آماده جانبازى است و حاضر است خون قلب خودش را در راه ما بريزد و تصميم به ملاقات حق گرفته است , فردا صبح حركت كند كه من رفتم . ديگر بيش از اين حرفى نيست . اين مقدار استغناء قطعا در دنيا نظير ندارد .
از اين بالاتر , شب عاشورا است كه اصحاب و اهل بينش را جمع مى كند و از آنها تمجيد و تشكر مى كند . بعد به آنها مى گويد : بدانيد از همه شما متشكر و ممنونم , ولى بدانيد كه دشمنان با شما كارى ندارند , و اگر بخواهيد برويد مانع شما نمى شو ند , من هم از نظر شخص خودم كه با من بيعت كرده ايد بيعت خودم را از دوش شما برداشتم و محظور بيعت هم با من نداريد , هر كس مى خواهد برود آزاد است . حسين عليه السلام از اهل بيت و اصحابى كه درباره آنها گفته است كه اهل بيتى بهتر و باوفاتر از اينها سراغ ندارم , اين مقدار استغناء نشان مى دهد و هرگز سخنانى از اين قبيل كه من را تنها نگذاريد , من غريبم , مظلومم , بيچاره ام نمى گوي د . البته تكليف دين خدا را بر نمى دارد , لذا با افراد كه اتمام حجت مى كرد , اگر در آنها تمايل به ماندن نمى ديد به آنها مى گفت از اين صحنه دور بشويد زيرا كه من نمى خواهم شما به عذاب الهى گرفتار شويد , چون اگر از كسى استمداد بكنم و او صداى استمداد مرا بشنود و مرا مدد نكند , خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد كرد . اين درس استغناء درس كوچكى نبود . همين استغناء بود كه بعدها روحيه استغناء به وجود آورد و چقدر قيامها و نهضتها به وجود آمد .
حسين بن على درس غيرت به مردم داد , درس تحمل و بردبارى به مردم داد , درس تحمل شدائد و سختيها به مردم داد . اينها براى ملت مسلمان درسهاى بسيار بزرگى بود . پس اينكه مى گويند حسين بن على چه كرد و چطور شد كه دين اسلام زنده شد , جوابش همين است كه حسين بن على روح تازه دميد , خونها را به جوش آورد , غيرتها را تحريك كرد , عشق و ايدهآل به مردم داد , حس استغناء در مور