 مردم به وجود آورد , درس صبر و تحمل و بردبارى و مقاومت و ايستادگى در مقابل شدائد به مردم داد , ترس را ريخت , همان مردمى كه تا آن مقدار مى ترسيدند , تبديل به يك عده مردم شجاع و دلاور شدند .
اين داستان معروف است , مى گويند : نادر در يكى از جنگهايش سربازى را ديد كه فوق العاده شجاع و دلير بود , و از شجاعت و دلاورى او اعجاب مى كرد . يك روز او را خواست , گفت تو با اين شجاعت و دلاوريت , آن روزى كه افاغنه ريختند به اصفهان غارت كردند و كشتند كجا بودى ؟ گفت من اصفهان بودم , گفت تو اصفهان بودى و افاغنه آمدند و آنهمه جنايت كردند ؟ گفت بله بودم , گفت پس آن روز شجاعتت كجا بود ؟ گفت آن روز نادرى نبود . مقدارى از شجاعتى كه امروز من دارم , از روحيه نادر دارم , تو را كه مى بينم , غيرت من تحريك مى شود , شجاع و دلير و دلاور مى شوم .
اينكه من تاكيد مى كنم كه حماسه حسينى و حادثه كربلا و عاشورا بايد بيشتر از اين جنبه مورد استناد ما قرار بگيرد , بخاطر همين درسهاى بزرگى است كه اين قيام مى تواند به ما بياموزد . من مخالف رثاء و مرثيه نيستم , ولى مى گويم اين رثاء و مرثيه بايد به شكلى باشد كه در عين حال آن حس قهرمانى حسينى را در وجود ما تحريك و احياء  بكند . حسين بن على يك سوژه بزرگ اجتماعى است . حسين بن على در آن زمان يك سوژه بزرگ بود , هر كسى كه مى خواست در مقابل ظلم قيام بكند , شعارش يا لثارات الحسين ( 1 ) بود امروز هم حسين بن على يك سوژه بزرگ است , سوژه اى براى امر به معروف و نهى از منكر , براى اقامه نماز , براى زنده كردن اسلام , براى اينكه احساسات و عواطف عاليه اسلامى در وجود ما احياء بشود .
با وجودى كه عرايض ديگرى در اين باره دارم در همين جا به عرايضم خاتمه مى دهم و بر مى گردم به آيه اى كه در ابتدا خواندم . آيه عجيبى است : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 2 ) ايها الناس ! اين دعوت پيغمبر را اجابت كنيد , مى خواهد شما را زنده كند . حيات يك ملت به داشتن ثروت زياد نيست , حتى به علم هم نيست , علم به تنهايى كافى نيست كه يك ملت را زنده بكند , بلكه حيات ملت به اين است كه آن ملت شخصيتى را در خودش احساس بكند . اى بسا ملتهاى عالم كه شخصيت ندارند , و اى بسا ملتهاى جاهل كه شخصيت خودشان را حفظ كرده اند . اگر الجزايريها بعد از صدو پنجاه سال مبارزه توانستند استعمار فرانسه را به زانو در آورند و به استقلال برسند , براى اين بود كه در آنها يك حماسه وجود داشت , يك احساس منش وجود داشت . اگر در آن طرف مشرق زمين , ملت ديگرى ( 1 ) دارد با قويترين و ثروتمندترين ملتهاى جهان مبارزه مى كند , چرا مبارزه مى كند ؟ آيا عدد يا ثروتش با آنها مبارزه مى كند ؟ ابدا .
احساس شخصيت و منش آن ملت مبارزه مى كند . مى گويد : من ترا به آقائى قبول ندارم , من يا بايد زنده باشم روى پاى خودم باشم و كسى بر من حكومت نكند , و يا بايد نباشم .
در حماسه حسينى آن كسى كه بيش از همه اين درس را آموخت و بيش از همه اين پرتو حسينى بر روح مقدس او تابيد , خواهر بزرگوارش زينب سلام الله عليها بود . راستى كه موضوع عجيبى است , زينب با آن عظمتى كه از اول داشته است و آن عظمت را در دامن زهرا عليه السلام و از تربيت على عليه السلام بدست آورده بود , در عين حال زينب بعد از كربلا , با زينب قبل از كربلا متفاوت است , يعنى زينب بعد از كربلا يك شخصيت و عظمت بيشترى دارد .
ما مى بينيم در شب عاشورا , زينب يكى دو نوبت حتى نمى تواند جلوى گريه اش را بگيرد , يكبار آنقدر گريه مى كند كه بر روى دامن حسين بيهوش مى شود , و حسين عليه السلام با صحبتهاى خود زينب را آرام مى كند . لا يذهبن حلمك الشيطان ( 2 ) . خواهر عزيزم ! مبادا هوس شيطانى بر تو مسلط بشود و حلم را از تو بربايد , صبر و تحمل را از تو بربايد .
وقتى حسين به زينب مى فرمايد كه چرا اين طور مى كنى , مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودى ؟ جد من از من بهتر بود , پدر ما از ما بهتر بود , برادر همين طور , مادر همين طور , زينب با حسين اين چنين صحبت مى كند : برادر جان ! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهى غير از تو داشتم , ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمى ماند . امام همينكه ايام عاشورا سپرى مى شود و زينب , حسين عليه السلام را با آن روحيه قوى و نيرومند و با آن دستورالعملها مى بيند , زينب ديگرى مى شود كه ديگر احدى در مقابل او كوچكترين شخصيتى ندارد . امام زين العابدين فرمود ما دوازده نفر بوديم و تمام ما دوازده نفر را بيك زنجير بسته بودند كه يك سر زنجير به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمه ام زينب بسته بود .
مى گويند تاريخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است . بنابراين بيست و دو روز از اسارت زينب گذشته است , بيست و دو روز رنج متوالى كشيده است كه با اين حال او را وارد مجلس يزيد بن معاويه مى كنند , يزيدى كه كاخ اخضر او يعنى كاخ سبزى كه معاويه در شام ساخته بود , آنچنان بارگاه مجللى بود كه هر كس با ديدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه , خودش را مى باخت . بعضى نوشته اند كه افراد مى بايست از هفت تالار مى گذشتند تا به آن تالار آخرى مى رسيدند كه يزيد روى تخت مزين و مرصعى نشسته بود و تمام اعيان و اشراف و اعاظم سفراى كشورهاى خارجى نيز روى كرسيهاى طلا يا نقره نشسته بودند . در چنين شرايطى اين اسراء را وارد مى كنند و همين زينب اسير رنج ديده و رنج كشيده , در همان محضر چنان موجى در روحش پيدا شد و چنان موجى در جمعيت ايجاد كرد كه يزيد معروف به فصاحت و بلاغت را لال كرد . يزيد شعرهاى ابن زبعرى را با خودش مى خواند , و به چنين موقعيتى كه نصيبش شده است افتخار مى كند . زينب فريادش بلند مى شود : اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا و بك عليه كرامه ؟ ( 1 ) اى يزيد ! خيلى باد به دماغت انداخته اى شمخت بانفك ( 2 ) ! تو خيال مى كنى اينكه امروز ما را اسير كرده اى و تمام اقطار زمين را بر ما گرفته اى , و ما در مشت نوكرهاى تو هستيم , يك نعمت و موهبتى از طرف خداوند بر تو است ؟ ! به خدا قسم تو الان در نظر من بسيار كوچك و حقير و بسيار پست هستى , و من براى تو يك ذره شخصيت قائل نيستم . ببينيد اينها مردمى هستند كه بجز ايمان و شخصيت روحى و معنوى همه چيزشان را از دست داده اند . آن وقت شما توقع نداريد كه يك همچون شخصيتى مانند شخصيت زينب چنين حماسه اى بيافريند , و در شام انقلاب به وجود بياورد ؟ همان طور كه انقلاب هم به وجود آورد .
يزيد مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض بكند  و محترمانه اسراء را به مدينه بفرستد , بعد تبرى بكند و بگويد خدا لعنت كند ابن زياد را , من چنان دستورى نداده بودم , او از پيش خود اين كار را كرد . چه كسى اين كار را كرد ؟ زينب چنين كارى را كرد . در آخر جمله هايش اينطور فرمود : يا يزيد كد كيدك واسع سعيك ناصب جهدك فوالله لا تمحوا ذكرنا و لا تميت و حينا ( 1 ) . زينب عليهاسلام به كسى كه مردم با هزار ترس و لرز به او يا اميرالم…منين مى گفتند , خطا