ى گذرد خدا عالم است .
داستان عجيب و اسف انگيز جناب مسلم در آنجا رخ داده است . امام حسين عليه السلام در بين راه شخصى را ديدند كه از طرف كوفه مىآيد به اين طرف ( در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند .
بيابان بوده است , و افرادى كه در جهت خلاف هم حركت مى كردند , با فواصلى از يكديگر رد مى شدند ) , لحظه اى توقف كردند به علامت اينكه من با تو كار دارم , و مى گويند اين شخص امام حسين عليه السلام را مى شناخت و از 202 طرف ديگر حامل خبر اسف آورى بود , فهميد كه اگر برود نزديك امام حسين , از او خواهد پرسيد كه از كوفه چه خبر ؟ بايد خبر بدى را به ايشان بدهد . نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر . دو نفر ديگر از قبيله بنى اسد كه در مكه بودند و در اعمال حج شركت كرده بودند , بعد از آنكه كار حجشان به پايان رسيد , چون قصد نصرت امام حسين را داشتند , به سرعت از پشت سر ايشان حركت كردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبدالله .
اينها تقريبا يك منزل عقب بودند . برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مىآمد . به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند , يعنى بعد از سلام و عليك اين دو نفر از او پرسيدند نسبت را بگو , از كدام قبيله هستى ؟ گفت من از قبيله بنى اسد هستم , اينها گفتند : عجب ! نحن اسديان , ما هم كه از بنى اسد هستيم , پس بگو پدرت كيست , پدر بزرگت كيست ؟ او پاسخ گفت , اينها هم گفتند تا همديگر را شناختند . بعد , اين دو نفر كه از مدينه مىآمدند , گفتند از كوفه چه خبر ؟ گفت حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگوارى است و اباعبدالله كه از مكه به كوفه مى رفتند وقتى مرا ديدند , توقفى كردند و من چون فهميدم براى استخبار از كوفه است , نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم . تمام قضاياى كوفه را براى اينها تعريف كرد .
اين دو نفر آمدند تا رسيدند به حضرت . به منزل اولى كه رسيدند , حرفى نزدند , صبر كردند تا آنگاه كه اباعبدالله در منزلى فرود آمدند كه تقريبا يك شبانه روز , از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند , فاصله زمانى داشت . حضرت , در خيمه نشسته و عده اى از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند يا اباعبدالله ! ما خبرى داريم , اجازه مى دهيد آن را در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مى خواهيد در خلوت به شما عرض كنيم ؟ فرمود من از اصحاب خودم چيزى را مخفى نمى كنم , هر چه هست در حضور اصحاب من بگوئيد . يكى از آن دو نفر عرض كرد : يا ابن رسول الله ! ما با آن مردى كه ديروز با شما برخورد كرد ولى توقف نكرد , ملاقات كرديم , او مرد قابل اعتمادى بود , ما او را مى شناسيم , هم قبيله ماست , از بنى اسد است . ما از او پرسيديم در كوفه چه خبر است ؟ خبر بدى داشت , گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هانى را شهيد كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند , در ميان كوچه و بازارهاى كوفه مى كشيدند . اباعبدالله , خبر مرگ مسلم را كه شنيد , چشمهايش پر از اشك شد ولى فورا اين آيه را تلاوت كرد : من الم…منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا ( 1 ) .
در چنين موقعيتى اباعبدالله نمى گويد كوفه را كه گرفتند , مسلم كه كشته شد , هانى كه كشته شد , پس ما كارمان تمام شد , ما شكست خورديم , از همينجا برگرديم . جمله اى گفت كه رساند مطلب چيست  ديگرى است . اين آيه قرآن كه الان خواندم , ظاهرا درباره جنگ احزاب است . يعنى بعضى مؤمنين به پيمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهيد شدند , و بعضى ديگر انتظار مى كشند كه كى نوبت جانبازى آنها برسد .
فرمود : مسلم وظيفه خودش را انجام داد نوبت ماست .
كاروان شهيد رفت از پيش { وان ما رفته گير و مى انديش او به وظيفه خودش عمل كرد , ديگر نوبت ماست . البته در اينجا هر يك سخنانى گفتند . عده اى هم بودند كه در بين راه به اباعبدالله ملحق شده بودند , افراد غير اصيل كه اباعبدالله آنها را غيظ و در فواصل مختلف از خودش دور كرد . اينها همينكه فهميدند در كوفه خبرى نيست , يعنى آش و پلوئى نيست , بلند شدند و رفتند ( مثل همه نهضتها ) .
لم يبق معه الا اهل بيته و صفوته , فقط خاندان و نيكان اصحابش با او باقى ماندند كه البته عده آنها در آن وقت خيلى كم بود ( در خود كربلا عده اى از كسانى كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد , يك يك بيدار شدند و به اباعبدالله ملحق گرديدند ) , شايد بيست نفر بيشتر همراه اباعبدالله نبودند . در چنين وضعى خبر تكان دهنده شهادت مسلم و هانى به اباعبدالله و ياران او رسيد . صاحب لسان الغيب مى گويد : بعضى از مورخين نقل كرده اند امام حسين عليه السلام كه چيزى را از اصحاب خودش پنهان نمى كرد , بعد از شنيدن اين خبر مى بايست به خيمه زنها و بچه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد , در حالى كه در ميان آنها خانواده مسلم هست , 205 بچه هاى كوچك مسلم هستند , برادران كوچك مسلم هستند , خواهر و بعضى از دختر عموها و كسان مسلم هستند .
حالا اباعبدالله به چه شكل به آنها اطلاع بدهد . مسلم دختر كوچكى داشت .
امام حسين وقتى كه نشست او را صدا كرد , فرمود بگوئيد بيايد . دختر مسلم را آوردند , او را نشاند روى زانوى خودش و شروع كرد به نوازش كردن .
دخترك زيرك و باهوش بود , ديد كه اين نوازش , يك نوازش فوق العاده است , پدرانه است , لذا عرض كرد يا اباعبدالله ! يا ابن رسول الله ! اگر پدرم بميرد چقدر . . . ؟ اباعبدالله متاثر شد , فرمود , دختركم من به جاى پدرت هستم . بعد از او , من جاى پدرت را مى گيرم . صداى گريه از خاندان اباعبدالله بلند شد . اباعبدالله رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود : اولاد عقيل ! شما يك مسلم داديد كافى است , از بنى عقيل يك مسلم كافى است , شما اگر مى خواهيد برگرديد , برگرديد . عرض كردند يا اباعبدالله ! يا ابن رسول الله ! ما تا حال كه مسلمى را شهيد نداده بوديم , در ركاب تو بوديم , حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم , رها كنيم ؟ ابدا , ما هم در خدمت شما خواهيم بود تا همان سرنوشتى كه نصيب مسلم شد , نصيب ما هم بشود .
و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرين .

1- سوره احزاب آيه 39 .
1- سوره اعراف , آيه 79 .
2- سوره مائده , آيه 99 .
1- سوره احزاب آيه 39 .
1- نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه اول , قسمت 36 , ص 33 .
1و2و3- نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه اول , قسمت 36 , ص 33 .
1- نهج البلاغه الفصاحه ص 214 حديث 1056 .
1- سوره احزاب , آيه 23 .
1- افتادگى از متن پياده شده از نوار است .

جلسه دوم : وسائل و ابزار پيام رسانى

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله وسلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى بالله حسيبا ( 1 ) . در جلسه پيش گفتيم كه براى موفقيت يك پيام شروطى لازم ا