ى يك دختر جوان . ايها الناس ! من از همه چيز گذشتم , م ن عاشق جانبازى هستم , من عاشق ديدار گذشتگان خودم هستم , آنچنان كه يعقوب عاشق ديدار يوسفش بود . بعد براى ابراز اطمينان از اينكه آينده براى من روشن است و بيان اينكه خيال نكنيد كه من به اميد كسب موفقيت ظاهرى دنيايى مى روم , بلكه نه , آينده را مى دانم و گويى دارم به چشم خودم مى بينم كه در آن صحرا گرگهاى بيابان و انسانهاى گرگ صفت چگونه دارند بند از بند من جدا مى كنند , مى گويد : رضى الله , رضانا اهل البيت ( 1 ) , ما اهل بيت راضى هستيم به آنچه كه رضاى خدا در آن است .
اين راه , راهى است كه خدا تعيين كرده , راهى است كه خدا آن را پسنديده , پس ما اين راه را انتخاب مى كنيم . رضاى ما رضاى خدا است . فقط سه , چهار خط بيشتر نيست , اما بيش از يك كتاب نيرو و اثر مى بخشد . در آخر وقتى مى خواهد به مردم ابلاغ كند كه چه مى خواهم بگويم و از شما چه مى خواهم , مى فرمايد : هر كس كه آمده است تا خون قلب خودش را در راه ما بذل كند , هر كس تصميم گرفته است كه به ملاقات با خداى خويش برود , آماده باشد , فردا صبح ما كوچ مى كنيم . شب عاشورا , صوتهاى زيبا و عالى و بلند و تلاوت قرآن را مى شنويم , صداى زمزمه و همهمه اى را مى شنويم كه دل دشمن را جذب مى كند و به سوى خود مى كشد . ديشب عرض كردم اصحابى كه از مدينه با حضرت آمدند خيلى كم بودند , شايد به بيست نفر نمى رسيدند , چون يك عده در بين راه جدا شدند و رفتند . بسيارى از آن هفتاد و دو نفر در كربلا ملحق شدند و باز بسيارى از آنها از لشكر عمر سعد جدا شده و به سپاه اباعبدالله ملحق شدند . از جمله , بعضى از آنها كسانى بودند كه وقتى از كنار اين خيمه عبور مى كردند , صداى زمزمه عالى و زيبائى را مى شنيدند : صداى تلاوت قرآن , ذكر خدا , ذكر ركوع , ذكر سجود , سوره حمد , سوره هاى ديگر . اين صدا , اينها را جذب مى كرد و اثر مى بخشيد . يعنى اباعبدالله و اصحابش از هر گونه وسيله اى كه از آن بهتر مى شد استفاده كرد , استفاده كردند . تا برسيم به ساير وسائلى كه اباعبدالله عليه السلام در صحراى كربلا استفاده كرد .
خود صحنه ها را با اباعبدالله طورى ترتيب داده است كه گويى براى نمايش تاريخى درست كرده كه تا قيامت به صورت يك نمايش تكان دهنده تاريخى باقى بماند .
نوشته اند تا اصحاب زنده بودند , تا يك نفرشان هم زنده بود , خود آنها اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پيغمبر , از خاندان امام حسين , از فرزندان , از برادرزادگان , از برادران , از عموزادگان , به ميدان برود . مى گفتند آقا اجازه بدهيد ما وظيفه مان را انجام بدهيم , ما وقتى كشته شديم خودتان مى دانيد . اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد .
آخرين فرد از اصحاب اباعبدالله كه شهيد شد يك مرتبه ولوله اى در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد . همه از جا حركت كردند . نوشته اند : فجعل يودع بعضهم بعضا شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خداحافظى كردن , دست به گردن يكديگر انداختن , صورت يكديگر را بوسيدن .
از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسى كه موفق شد از اباعبدالله كسب اجازه بكند , فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود كه خود اباعبدالله درباره اش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل , اخلاق , منطق و سخن گفتن , شبيه ترين مردم به پيغمبر بوده است . سخن كه مى گفت گويى پيغمبر است كه سخن مى گويد . آنقدر شبيه بود كه خود اباعبدالله فرمود : خدايا خودت مى دانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مى شديم , به اين جوان نگاه مى كرديم , آيينه تمام نماى پيغمبر بود . اين جوان آمد خدمت پدر , گفت پدر جان به من اجازه جهاد بده . درباره بسيارى از اصحاب , مخصوصا جوانان , روايت شده كه وقتى براى اجازه گرفتن پيش حضرت مىآمدند , حضرت به نحوى تعلل مى كرد , مثل داستان قاسم كه مكرر شنيده ايد , ولى وقتى كه على اكبر مىآيد و اجازه ميدان مى خواهد , فقط سرخودشان را پائين مى اندازند . جوان روانه ميدان شد : نوشته اند اباعبدالله در حالى كه چشمهايش حالت نيم خفته به خود گرفته بود , ثم نظر اليه نظر آئس , ( 1 ) به او نظر كرد مانند نظر شخص نااميدى كه به جوان خودش نگاه مى كند . نا اميدانه نگاهى به جوانش كرد , چند قدمى هم پشت سر او رفت , اينجا بود كه گفت خدايا ! خودت گواه باش كه جوانى به جنگ اينها مى رود كه از همه مردم به پيغمبر تو شبيه تر است . جمله اى هم به عمر سعد گفت , فرياد زد بطورى كه عمر سعد فهميد : يا بن سعد قطع الله رحمك ( 2 ) خدا نسل ترا قطع كند كه نسل مرا از اين فرزند قطع كردى . بعد از همين دعاى اباعبدالله , دو سه سال بيشتر طول نكشيد كه مختار عمر سعد را كشت و حال آنكه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شركت كرده بود , براى شفاعت پدرش . سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى كه روى آن پارچه اى انداخته بودند , آوردند و گذاشتند جلوى مختار , حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش . يك وقت به پسر گفتند آيا سرى را كه اينجاست مى شناسى ؟
وقتى آن پارچه را برداشت , ديد سر پدرش است , بى اختيار از جا حركت كرد , مختار گفت او را به پدرش ملحق كنيد .
اين طور بود كه على اكبر به ميدان رفت . مورخين اجماع دارند كه جناب على اكبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظيرى مبارزه كرد . بعد از آن كه مقدار زيادى مبارزه كرد , آمد خدمت پدر بزرگوارش كه اين جزء معماهاى تاريخ است كه مقصود چه بوده و براى چه آمده است ؟ گفت پدر جان[ ( العطش] ( تشنگى دارد مرا مى كشد , سنگينى اين اسلحه مرا خيلى خسته كرده است , يك ذره آب اگر به كام من برسد , نيرو مى گيرم و باز حمله مى كنم .
اين سخن جان اباعبدالله را آتش مى زند . مى گويد پسر جان ! ببين دهان من از دهان تو خشكتر است , ولى من به تو وعده مى دهم كه از دست جدت پيغمبر آب خواهى نوشيد . اين جوان مى رود به ميدان و باز مبارزه مى كند .
مردى است به نام حميدبن مسلم كه به اصطلاح راوى حديث است . مثل يك خبرنگار در صحراى كربلا بوده است . البته در جنگ شركت نداشته ولى اغلب قضايا را او نقل كرده است . مى گويد : كنار مردى بودم . وقتى على اكبر حمله مى كرد همه از جلوى او فرار مى كردند . او ناراحت شد , خودش هم مرد شجاعى بود , گفت قسم مى خورم اگر اين جوان از نزديك من عبور بكند , داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت . من به او گفتم تو چكار دارى , بگذار بالاخره او را خواهند كشت . گفت خير . على اكبر كه آمد از نزديك او بگذرد , اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزه محكمى آنچنان به على اكبر زد كه ديگران توان از او گرفته شد به طورى كه دستهايش را انداخت به گردن اسب , چون خودش نمى توانست تعادل خود را حفظ كند . در اينجا فرياد كشيد : يا ابتاه هذه اجدى رسول الله ( 1 ) پدر جان الان دارم جد خودم را به چشم دل مى بينم و شربت آب مى نوشم . اسب , جناب على اكبر را در ميان لشكر دشمن برد , اسبى كه در واقع ديگر اسب سوارى نداشت . رفت در ميان مردم . اينجا است كه جمله عجيبى را نوشته اند . نوشته اند : فاحتمله الفرس الى عسكر الاعداء فقطعوه بسيوفهم اربا اربا ( 2 ) .
ولا حول و لا قوه الابالله

1- سوره احزاب آيه 39 .
1- سوره ر