وزستانى خودش را تا آخر عمر حفظ كرده بود ) . گاهى كه از او مسئله اى ( مسئله شرعى ) مى پرسيدند , با اينكه مجتهد بود , يادش نبود . هر وقت كه يادش نبود بلند مى گفت نمى دانم تا شنونده و شاگردان بفهمند كه اعتراف به ندانستن ننگ نيست .
چيزى را كه از او مى پرسيدند , اگر مى دانست براى طرف يواش مى گفت , همين قدر كه طرف خودش بفهمد , و اگر نمى دانست , بلند مى گفت : ندانم , ندانم , ندانم .
مسئله ديگر كه قرآن مجيد در سبك و روش تبليغى پيغمبران نقل مى كند , تواضع و فروتنى است ( نقطه مقابل استكبار ) . كسيكه مى خواهد پيامى را , آنهم پيام خدا را به مردم برساند , بايد در مقابل مردم , در نهايت درجه فروتن باشد , يعنى پر مدعائى نكند , اظهار انانيت و منيت نكند , مردم را تحقير نكند . بايد در نهايت خضوع و فروتنى باشد[ . قرآن كريم از زبان نوح عليه السلام خطاب به گروهى از قومش مى فرمايد] او عجبتم ان جاءكم ذكرمن ربكم على رجل منكم ( 1 ) , آيا تعجب مى كنيد كه پيام پروردگار شما , ذكر پروردگار شما , مايه تنبيهى كه از طرف پروردگار شماست , بر مردى از خود شما بر شما آمده است ؟ عبارت : من ربكم نشان دهنده اين است كه نمى خواهد خدا را بخودش اختصاص بدهد , و در چنان مقامى , بگويد خداى من , شما كه قابل نيستيد تا بگويد خداى شما . بعد مى گويد : على رجل منكم , بر مردى از خود شما , من هم يكى از شما هستم . شما ببينيد چقدر تواضع در اين آيه كريمه افتاده است كه خطاب به پيغمبر اكرم مى فرمايد : قل انما انا بشر مثلكم ( 1 ) بگو به مردم من هم بشرى مثل شما هستم , يوحى الى ( 2 ) , بر يكى از امثال خود شما وحى نازل مى شود . انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا ( 3 ) . متناسب با همين مطلب , مطلب , مسئله ديگرى در رابطه با تبليغ مطرح است و آن , مسئله رفق و لينت و نرمش يعنى پرهيز از خشونت است . كسى كه مى خواهد پيامى را , آنهم پيام خدا را به مردم برساند تا در آنها ايمان و علاقه ايجاد بشود , بايد لين القول باشد , نرمش سخن داشته باشد . سخن هم درست مثل اشياء مادى , نرم و سخت دارد . گاهى يك سخن را كه انسان از ديگرى تحويل مى گيرد , گويى راحت الحلقوم گرفته , يعنى اين قدر نرم و ملايم است كه دل انسان مى خواهد به هر ترتيبى كه شده آن را قبول بكند . گاهى اوقات , برعكس , يك سخن طورى است كه گويى اطرافش ميخ كوبيده اند , مثل يك سوهان است . آنقدر خار دارد , آنقدر گوشه و كنايه و تحقير دارد , و آنقدر خشونت دارد كه طرف نمى خواهد بپذيرد .
وقتى كه خداوند موسى و هارون را براى دعوت فردى مثل فرعون مى فرستد , جزء دستورها در سبك و متد دعوت فرعون مى فرمايد : فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى ( 1 ) با اين مرد متكبر و فرعون به تمام معنا ( كه ديگر كلمه فرعون نام تمام اين گونه اشخاص شده ) با نرمى سخن بگوييد , وقتى كه شما با چنين مردم متكبرى روبرو م ى شويد , كوشش كنيد كه به سخن خودتان نرمش بدهيد , نرم با او حرف بزنيد , باشد كه متذكر بشود , و از خداى خودش , از رب خودش بترسد . البته موسى عليه السلام و هارون , نرم و ملايم سخن گفتند ولى او اين قدر هم لايق نبود .
قرآن كريم درباره پيغمبر اكرم مى فرمايد : فبما رحمه من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين ( 2 ) . به موجب رحمت و عنايت الهى , تو با مردم نرم هستى , نرمش دارى , اخلاق و گفتار تو نرم است , از خشونت اخلاقى و خشونت در گفتار پرهيزدارى . راجع به سبك بيان پيغمبر اكرم داستانهاى زيادى هست كه نشان مى دهد پيغمبر چقدر از خشونت در سخن پرهيز داشته است . قرآن خطاب به پيغمبر مى گويد اگر تو يك آدم درشتخو و سنگين دلى بودى , با همه قرآنى كه در دست دارى , با همه معجزاتى كه دارى و با همه مزاياى ديگرى كه دارى , مردم از دور تو پراكنده مى شدند . نرمش تو عامل مؤثرى است در تبليغ و هدايت مردم , در عرفان و ايمان مردم .
در اين زمينه داستانهاى زيادى است كه اگر بخواهم آنها را ذكر كنم , از بحث خودم مى مانم . سعدى مى گويد : درشتى و نرمى بهم در به است { چو رگزن كه جراح و مرهم نه است البته نمى خواهم تعبير درشتى كرده باشم . اين شعر را بدين جهت خواندم كه نزديك مقصود است . آيا همراه نرمى , صلابت هم نبايد باشد ؟ فرق است ميان خشونت و صلابت . اين ريگهايى كه در كف نهرها هست , ساليان درازى آب آمده از رويشان عبور كرده و آنها را ساييده است . وقتى انسان يكى از اينها را از كف نهرى بر مى دارد , مى بيند كه صلابت دارد و سفت است و از اين جهت با ساير سنگها فرقى ندارد , اما آنچنان صاف است كه انسان از لمس كردن آن كوچكترين احساس ناراحتى نمى كند , به طورى كه از دست كشيدن روى جامه خودش بيشتر احساس ناراحتى مى كند تا از دست كشيدن روى آن سنگ . يك شمشير صيقل داده شده , نرمش دارد , به گونه اى كه مثل فنر تاب مى خورد , ولى در عين حال صلابت هم دارد . مسئله صلابت داشتن , استحكام داشتن , شجاع بودن , نترسيدن از كسى غير از خدا , غير از مسئله خشونت داشتن است . پيامبران در عين اينكه منتهاى تواضع و نرمش را در برخوردها و گفتارها و در اخلاق خودشان با مردم  داشتند , اما در راه خودشان هم قابل انعطاف نبودند , جز خدا از احدى بيم نداشتند , از احدى نمى ترسيدند .
شهامت و شجاعت را مى توان يكى از شرايط پيام رسان و جزء كيفيتهاى تبليغ ذكر كرد . آيه اى كه آن را در اول سخنم تلاوت كردم , همين معنا را بيان مى كند : الذين يبلغون رسالات الله ( 1 ) آنانكه رسالات و پيامهاى الهى را به مردم مى ر سانند , و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله ( 2 ) , و از خداى خودشان مى ترسند و يك ذره خلاف نمى كنند ,[ از پيام ] كم نمى كنند[ و يا به آن] زياد نمى كنند , از راه حق منحرف نمى شوند , و لا يخشون احدا الا الله ( 3 ) و از احدى جز خدا بيم ندارند ( اين ديگر شرطى است كه خيلى جايش خالى است ) . مسئله ديگر در مورد روش تبليغى پيامبران , اين است كه آنها مى گفتند ما نقشى جز رسالت نداريم .
ما خلق خدا و رسول خدا و پيام آور خدا هستيم . پيغمبران نمىآمدند سند بهشت و جهنم امضاء بكنند , همانگونه كه كشيشها از اين كارها مى كردند و شايد هنوز هم مى كنند , كارهايى از اين قبيل كه سند به دست كسى بدهند كه آقا تو با اين سند خيالت جمع باشد كه من اين قدر از بهشت را براى تو تضمين كردم ! با اينكه از نظر رسالت خودشان و كليت آن كوچكترين ترديدى به خود راه نمى دادند و بطور كلى مسائل را مى گفتند , ولى در جواب سؤالاتى نظير : عاقبت من چطور است ؟ مى گفتند خدا عالم است , چه مى دانم . از بواطن , خدا عالم است , اينكه عاقبت تو به كجا منتهى مى شود , خدا خودش بهتر مى داند .
درباره جناب عثمان بن مظعون صحابه بسيار بزرگوار رسول خدا , نوشته اند كه بعد از آنكه رسول اكرم به مدينه هجرت كردند , او جزء مهاجرين بود .
عثمان بن مظعون اول كسى بود كه در مدينه وفات كرد و رسول اكرم دستور دادند كه او را در بقيع دفع كنند و بقيع را از همان روز قبرستان قرا