ز آنها به نام عبيدالله بن عباس بن على بن ابيطالب است و تا زمانهاى دور زنده بوده است . نقل مى كنند كه روزى امام زين العابدين چشمشان به عبيدالله افتاد , خاطرات كربلا به يادشان افتاد و اشكشان جارى شد .
جناب ابوالفضل در وقت شهادت اميرالمؤمنين , كودكى نزديك به حد بلوغ , يعنى در سن چهارده سالگى بوده است . من از[ ( ناسخ التواريخ] ( الان يادم هست كه جناب ابوالفضل در جنگ صفين حضور داشته اند . ولى چون هنوز نابالغ و كودك بوده اند ( حدود دوازده سال داشته اند , زيرا جنگ صفين تقريبا سه سال قبل از شهادت اميرالمؤمنين است ) , اميرالمؤمنين به ايشان اجازه جنگيدن نداده اند . همين قدر يادم هست كه نوشته بود ايشان در جنگ صفين در عين اينكه كودك بودند , سوار بر اسب سياهى بودند . بيش از اين چيزى نديدم . ولى اين موضوع را خيليها نوشته اند , در مقاتل معتبر اين مطلب را نوشته اند كه اميرالمؤمنين على عليه السلام يك وقتى به برادرشان عقيل فرمودند براى من زنى انتخاب كن كه ولدتها الفحوله يعنى نژاد از شجاعان برده باشد . عقيل كه برادر اميرالمؤمنين است , نسابه است , نسب شناس و نژادشناس بوده و عجيب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و 257 اينكه كى از كجا نژاد مى برد را مى شناخته است . فورا گفت : عنى لك بام البنين بنت خالد , آن زنى كه تو مى خواهى ام البنين است . ام البنين يعنى مادر پسران ( مادر چند پسر ) , ولى خود اين كلمه مثل ام كلثوم است كه حالا ما اسم مى گذاريم . مخصوصا در تاريخ ديدم كه يكى از جدات يعنى مادر بزرگهاى ام البنين اسمش ام البنين بوده و شايد هم به همين مناسبت , اسم ايشان را هم ام البنين گذاشته اند . همين دختر را براى اميرالمؤمنين خواستگارى كردند و از او چهار پسر براى اميرالمؤمنين متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنيا نيامده است . بعد اين زن به معنى واقعى , ام البنين , يعنى مادر چند پسر شد . اميرالمؤمنين فرزندان شجاع ديگر هم داشت , اولا خود حسنين ( امام حسن و امام حسين ) شجاعتشان محرز بود , مخصوصا امام حسين كه در كربلا نشان داد كه چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود . محمد بن حنفيه از جناب ابوالفضل خيلى بزرگتر بود و در جنگ جمل شركت كرد و فوق العاده شجاع و قوى و جليل و زورمند بود . حدس زده مى شود كه اميرالمؤمنين به او عنايت خاصى داشته است ( البته اين مطلب در متن تاريخ نوشته نشده , حدس است ) .
مطابق معتبرترين نقلها اولين كسى كه از خاندان پيغمبر شهيد شد , جناب على اكبر و آخرينشان جناب ابوالفضل العباس بود . يعنى ايشان وقتى شهيد شدند كه ديگر از اصحاب و اهل بيت كسى نمانده بود , فقط ايشان بودند و حضرت سيد الشهداء . آمد عرض كرد برادر جان ! به من اجازه بدهيد به ميدان بروم كه خيلى از اين زندگى ناراحت هستم . جناب ابوالفضل سه برادر كوچكترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد , گفت برويد برادران , من مى خواهم اجر مصيبت برادرم را برده باشم .
مى خواست مطمئن شود كه برادران مادريش حتما قبل از او شهيد شده اند و بعد به آنها ملحق بشود . بنابراين ام البنين است و چهار پسر , ولى ام البنين در كربلا نيست , در مدينه است . آنان كه در مدينه بودند كه از سرنوشت كربلا بى خبر بودند . به اين زن , مادر اين چند پسر كه تمام زندگى و هستيش همين چهار پسر بود خبر رسيد كه هر چهار پسر تو در كربلا شهيد شده اند . البته اين زن , زن كامله اى بود , زن بيوه اى بو د كه همه پسرهايش را از دست داده بود . گاهى مىآمد در سر راه كوفه به مدينه مى نشست و شروع به نوحه سرائى براى فرزندانش مى كرد .
تاريخ نوشته است كه اين زن , خودش يك وسيله تبليغ عليه دستگاه بنى اميه بود . هر كس كه مىآمد از آنجا عبور بكند , متوقف مى شد و اشك مى ريخت . مروان حكم كه يك وقتى حاكم مدينه بوده و از آن دشمنان عجيب اهل بيت است , هر وقت مىآمد از آنجا عبور كند , بى اختيار مى نشست و با گريه اين زن مى گريست . اين زن , اشعارى دارد و در يكى از آنها مى گويد : لا تدعونى ويك ام البنين { تذكرينى بليوث العرين كانت بنون لى ادعى بهم { و اليوم اصبحت و لا من بنين ( 1 ) مخاطب را يك زن قرار داده مى گويد : اى زن , اى خواهر ! تا بحال اگر مرا ام البنين مى ناميدى بعد از اين ديگر ام البنين نگو , چون اين كلمه خاطرات مرا تجديد مى كند , مرا بياد فرزندانم مى اندازد . ديگر بعد از اين مرا به اين اسم نخوانيد . بله در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا كه هيچيك از آنها نيستند . رشيدترين فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل , مرثيه بسيار جانگدازى دارد , مى گويد : يا من راى العباس كر على جماهير النقد { و وراه من ابناء حيدر كل ليث فى لبد انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد { ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد ( 1 ) پرسيده بود كه پسر من , عباس شجاع و دلاور من چگونه شهيد شد ؟ دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعيات تاريخ است . او فوق العاده زيبا بوده است كه در كوچكى به او مى گفتند قمر بنى هاشم , ماه بنى هاشم , در ميان بنى هاشم مى د رخشيده است . اندامش بسيار رشيد بوده كه بعضى از مورخين معتبر نوشته اند هنگامى كه سوار بر اسب مى شد , وقتى پايش را از ركاب بيرون مىآورد , سر انگشتانش زمين را خط مى كشيد . بازوها بسيار قوى و بلند , سينه بسيار پهن . مى گفت كه پسرش به اين مفتيها كشته نمى شد . از ديگران پرسيده بود كه پسر من را چگونه كشتند ؟ به او گفته بودند كه اول دستهايش را قطع كردند و بعد به چه وضعى او را كشتند . آن وقت در اين مورد مرثيه اى گفت . مى گفت اى چشمى كه در كربلا بودى ! اى انسانى كه در صحنه كربلا بودى ! , آن زمانى كه پسرم عباس را ديدى كه بر جماعت شغالان حمله كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مى كردند .
يا من راى العباس كر على جماهير النقد { و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى ليد پسران على پشت سرش ايستاده بودند و مانند شير بعد از شير , پشت پسرم را داشتند , واى بر من , به من گفته اند كه بر شير بچه تو , عمود آهنين فرود آوردند . عباس جانم , پسر جانم , من خودم مى دانم كه اگر تو دست در بدن مى داشتى , احدى جرات نزديك شدن به تو را نداشت .
ولا حول ولا قوه الا بالله

1- سوره احزاب آيه 39 .
1- سوره صافات , آيه 95 .
1- سوره ( ص ) آيه 86 .
2- سوره ( ص ) آيه 86 .
1و2و3و4و5- مجمع البيان ج 8 ص 486 .
1- سوره اعراف آيه 61 .
1و2و3- سوره كهف آيه 110 .
1- سوره طه آيه 44 .
2- سوره آل عمران آيه 159 .
1و2و3- سوره احزاب آيه 39 .
1- نهج البلاغه , حكمت 281 , ص 1225 .
1- سوره احقاف آيه 9 .
2- سوره جن آيه 21 .
3- سوره جن آيه 22 .
1- سوره شعراء آيه 114 .
2- سوره انعام آيه 52 .
1- سوره والقلم آيه 48 .
2- سوره احقاف آيه 35 .
3- سوره هود آيه 112 .
1- سوره هود آيه 112 .
2- مجمع البيان ج 5 ص 140 .
3- ابصار العين فى انصار الحسين ص 27 , بحار الانوارج 44 ص 298 به نقل از امالى صدوق مجلس 70 رقم 10 .
1- منتهى الامال ج 1 ص 386 , ابصار العين فى انصار الحسين ( عليهم السلام ) ص 31 .
1- همان مدرك .

جلسه چهارم : روشهاى تبليغى نهضت حسينى

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدال