ه رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين , الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى بالله حسيبا ( 1 ) . ديشب وعده دادم كه امشب كه شب عاشورا است , تا آنجا كه براى من مقدور است و حضور ذهن دارم , درباره روشها و كيفيات تبليغى ( به معنى صحيح آن ) نهضت حسينى , عرايضى براى شما عرض بكنم . ولى ابتداء , مقدمه كوتاهى را كه زمينه اى است براى پى بردن به ارزش به اصطلاح تاكتيكهاى تبليغاتى اى كه اباعبدالله عليه السلام به كار برده اند , عرض مى كنم .
در تاريخ اسلام , در پنجاه ساله بين وفات رسول خدا و شهادت حسين بن على عليه السلام , جريانات و تحولات فوق العاده اى رخ داد . محققين امروز , آنهائى كه به اصول جامعه شناسى آگاه هستند , متوجه نكته اى شده اند . مخصوصا عبدالله علائلى با اينكه سنى است , شايد بيشتر از ديگران روى اين مطلب تكيه مى كند . مى گويد : بنى اميه برخلاف همه قبائل عرب ( قريش و غير قريش ) تنها يك نژاد نبودند , نژادى بودند كه طرز كار و فعاليتشان شبيه طرز كار يك حزب بود , يعنى افكار خاص اجتماعى داشتند , تقريبا نظير يهود و در عصر ما و بلكه در طول تاريخ كه نژادى هستند با يك فكر و ايده خاص كه براى رسيدن به ايده خودشان گذشته از هماهنگى اى كه ميان همه افرادشان وجود دارد , نقشه و طرح دارند . قدماى مورخين , بنى اميه را بصورت يك نژاد زيرك و شيطان صفت معرفى كرده اند . و امروز با اين تعبير از آنها ياد مى كنند كه بنى اميه همان گروهى هستند كه با ظهور اسلام , بيش از هر جمعيت ديگرى احساس خطر كردند و اسلام را براى خودشان خطرى عظيم شمردند و تا آنجا كه قدرت داشتند با اسلام جنگيدند , تا هنگام فتح مكه كه مطمئن شدند ديگر مبارزه با اسلام فايده ندارد , لذا آمدند و اسلام ظاهرى اختيار كردند و به قول عمار ياسر : ما اسلموا و لكن .
و پيغمبر اكرم هم با آنها معامله م…لفه قلوبهم مى كرد , يعنى مردمى كه اسلام ظاهرى دارند ولى اسلام در عمق روحشان نفوذ نكرده است .
پيغمبر اكرم در زمان خودش نيز هيچ كار اساسى را به بنى اميه واگذار نكرد ولى بعد از پيغمبر تدريجا بنى اميه در دستگاههاى اسلامى نفوذ كردند , و بزرگترين اشتباه تاريخى و سياسى كه در زمان عمربن خطاب رخ داد , اين بود كه يكى از پسران ابوسفيان به نام يزيد والى شام شد و بعد از او معاويه حاكم شام شد و بيست سال يعنى تا آخر حكومت عثمان بر شامات كه مشتمل بر سوريه فعلى و قسمتى از تركيه فعلى و لبنان فعلى و فلسطين فعلى بود , حكومت مى كرد . در اينجا يك جاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى اميه پيدا شد و چه جاى مهر اساسى اى ! عثمان كه خليفه شد گو اينكه با ساير بنى اميه از نظر روحى تفاوتهايى داشت ( آدم خاصى بود , با ابوسفيان متفاوت بود ) ولى بالاخره اموى بود .
بارى , پاى بنى اميه بطور وسيعى در دستگاه اسلامى باز شد . بسيارى از مناصب مهم اسلامى مانند حكومتهاى مهم و بزرگ مصر , كوفه و بصره , به دست بنى اميه افتاد . حتى وزارت خود عثمان به دست مروان حكم افتاد .
اين , قدم بس بزرگى بود كه بنى اميه به طرف مقاصد خودشان پيش رفتند .
معاويه هم روز به روز وضع خودش را تحكيم مى كرد . تا زمان عثمان اينها فقط دو نيرو در اختيار داشتند , يكى پستهاى مهم سياسى , قدرت سياسى و ديگر , بيت المال , قدرت اقتصادى . با كشته شدن عثمان , معاويه , نيروى ديگرى را هم در خدمت خودش گرفت و آن اينكه , يك مرتبه داستان خليفه مقتول و مظلوم را مطرح كرد و احساس دينى و مذهبى گروه زيادى از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختيار گرفت . مى گفت : خليفه مسلمين , خليفه اسلام , مظلوم كشته شد , من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا ( 1 ) , انتقام خون خليفه مظلوم واجب است , بايد گرفت . احساسات دينى صدها هزار و شايد ميليونها نفر از مردم را به نفع مقاصد خويش در اختيار گرفت . خدا مى داند كه معاويه در روضه عثمان خواندنهاى خود , چقدر از مردم اشك گرفته است , آن , در زمان خلفاى پيش از عثمان , آن هم دوره عثمان , اين هم در قتل عثمان كه تقريبا مقارن است با خلافت على عليه السلام .
بعد از شهادت على عليه السلام , معاويه خليفه مطلق مسلمين شد و ديگر همه قدرتها در اختيار او قرار گرفت . در اينجا يك قدرت چهارم را نيز توانست استخدام بكند و آن اين بود كه شخصيتهاى دينى و به اصطلاح امروز روحانيت را اجير خودش كرد . از آن روز بود كه يك مرتبه شروع كردند به جعل و وضع حديث در مدح عثمان و حتى مقدارى در مدح شيخين , چون معاويه , اين را به نفع خودش مى دانست و به ضرر على عليه السلام . و چه پولها كه در اين راه مصرف و خرج شد . على عليه السلام در كلمات خودشان به خطر عظيم بنى اميه اشاره ها كرده اند . خطبه اى است كه اول آن راجع به خوارج است و در اواخر عمرشان هم انشاء كرده اند . مى فرمايند : فانافقات عين الفتنه ( 1 ) من بودم كه چشم فتنه را در آوردم ( مقصود داستان خوارج است ) , يك مرتبه در وسط كلام گريز مى زنند به بنى اميه : الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم , فتنه بنى اميه فانها فتنه عمياء مظلمه ( 2 ) ولى فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگى نيست , يعنى بزرگ است اما از آن بزرگتر و خطرناكتر , فتنه بنى اميه است .
درباره فتنه بنى اميه ايشان كلمات زيادى دارند . يكى از خصوصياتى كه على عليه السلام براى بنى اميه ذكر مى كند اين است كه مى گويد مساوات اسلامى به دست اينها بكلى پايمال خواهد شد و آنچه كه اسلام آورده بود كه مردم همه برابر يكديگر هستند ديگر در دوره بنى اميه وجود نخواهد داشت .
مردم تقسيم خواهند شد به آقا و بنده و شما ( مردم ) , بنده آنها در عمل خواهيد بود . در جمله اى چنين مى فرمايد : حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه ( 1 ) كه خلاصه اش اين است كه برخورد شما با اينها شبيه برخورد يك بنده با آقا خواهد بود , آنها همه آقا خواهند بود و شما حكم برده و بنده را خواهيد داشت , كه در اين زمينه مطلب خيلى زياد است .
دوم چيزى كه باز در كلمات اميرالم…منين , در پيش بينى هاى ايشان آمده است كه بعد رخ داد , سر به نيست شدن , به اصطلاح روشنفكران بعد از ايشان است . تعبير حضرت چنين است : عمت خطتها و خصت بليتها ( 2 ) اين بليه اى است كه همه جا را مى گيرد ولى گرفتاريهايش اختصاص به يك طبقه معين پيدا مى كند . تعبير حضرت تعبير بسيار عالى و خوبى است . اين طور مى فرمايند : و اصاب البلاء من ابصر فيها , و اخطا البلاء من عمى عنها ( 3 ) . هر كس كه بصيرتى داشته باشد و به قول امروز روشنفكر باشد , هر كس كه فهم و دركى داشته باشد , اين بلا و فتنه , او را مى گيرد . زيرا نمى خواهند آدم چيز فهمى وجود داشته باشد . و تاريخ نشان مى دهد كه بنى اميه افراد به اصطلاح روشنفكر و دراك آن زمان را درست مثل مرغى كه دانه ها را جمع بكند , يكى يكى جمع مى كردند و سر به نيست مى نمودند . و چه قتلهاى فجيعى در اين زمين