؛ و به اوبـفـهـماند كه كيفر تفرقه افكنى مرگ است و روشن است هر اتهامىكه ازسوى امويان بر مسلم وارد آيد، ناگزير بر سرورش ، حسين(ع )، نـيـز وارد اسـت . هـنـگـامـى هـم كـه قـصـد داشتند امام (ع ) را ازبيرون آمدن از مكه باز دارند و آن حضرت نپذيرفت نيز، همين اتهامرا بـر او وارد ساختند و گفتند: ((اى حسين ، از خدا پروا نمى كنى ؟از جـمـاعـت بـيـرون مـى روى و مـيـان مـسـلمـانـان تـفـرقـه مى اندازى؟!))(223)
ابـن زيـاد بـراى تـبـليـغ عـليـه مـسـلم بـنعقيل و انقلابيون كوفه و براى آن كه مردم را از گردشان پراكندهسـازد، از ايـن تـهـمـت فـراوان اسـتـفـاده كـرد؛ و بـلافاصله پس ازدستگيرى مسلم و آوردن او به كاخ خطاب به وى گفت : اى نافرمان، اى تـفـرقـه افكن ، تو بر پيشواى خود شوريدى و ميان مسلمانانتـفـرقـه افـكـنـدى و بـذر فـتـنـه افـشـانـدى !)) ولى مـسـلم بـنعـقـيـل آن مرد شجاع و قهرمان در پاسخش گفت : اى پسر زياد، دروغگـفـتـى . آنـهاكه ميان مسلمانان تفرقه افكندند، معاويه و پسرش ،يـزيـد، بـودنـد و بـذر فـتـنـه را هـم تـو و پـدرت ، زيـاد،افشانديد...))(224)
4 ـ عبيد الله بن زياد كيست ؟
زيـاد بـن ابـيه ، پيش از آن كه معاويه وى را به خود منسوب كند ومـدعـى شـود كـه بـرادر پـدرى اش مـى بـاشد، خود را از موالى مىدانست ، چرا كه در فراش عبيد رومى (225) زاده شده بود.زيـاد نـسـبـت بـه مـوالى دلسـوزى و از آنـهـا دفـاع مـى كـرد و درزايل ساختن بدبختى هايشان كوشا بود؛ چنان كه عمر بن خطاب رااز اجـراى فـرمـانـش مـبـنـى بـر كـشـتـن مـوالى و عـجـمـان مـنـصـرفكرد.(226)
شايد قوى ترين عامل انتساب ابن زياد به جناح اميرالمؤ منين ، على(ع )، و فـعـاليـت در زيـر پـرچـم آن حـضـرت ، هـمـيـنعامل روانى بود.
معاويه خباثت خود و نيز شناختى كه از روحيات زياد داشت ، به اينعامل روانى بسيار مؤ ثر در نوع انتساب فكرى و سياسى زياد پىبرد؛ و به آن ادعاى ساختگى يعنى برادرخواندگى مبادرت ورزيد.مـقصودش اين بود كه ارتباط او را با موالى قطع كند و به خودشيعنى يكى از خاندان هاى مشهور قريش منتسب گرداند. او با اين كارـ بـا تـوجـه بـه شـناختى كه از زياد داشت ـ پيوستن وى به جبههباطل خودش را تضمين كرد.
زيـاد نـيـز پـس از پـيـوسـتـن بـه جـنـاحباطل معاويه و خروج از جرگه موالى ، سخت ترين حمله ها را عليهآنـهـا، كه بيشترشان شيعه بودند صورت داد. شناخت پيشين وى ازافراد، بزرگان و جايگاه هايشان نيز در اين راستا مؤ ثر بود.
در نـامه احتجاج آميز و همه جانبه اى كه امام حسين (ع ) براى معاويهفرستاد، علاوه بر مخالفت اين برادرخواندگى با شريعت اسلامى، بـعد روانى مورد نظر معاويه از اين كار را مورد اشاره قرار داد وفرمود:
آيا تو نبودى كه زياد بن سميه ، زاده شده در فراش عبيد ثقيف ، رابـرادر خـويـش خـوانـدى و پـنـداشـتـى كـه وى از پـدر تـوست ؟؛ وحال آن كه رسول خدا(ص ) فرموده است : ((فرزند ازآن شوهر استو زنـاكـار بـايـد سـنـگـسـار شـود)). تـو از روى عـمـد سـنـترسـول خـدا(ص ) را ترك گفتى و بى آن كه از سوى خداوند هدايتيـافـته باشى ، از هواى نفس خويش پيروى كردى . سپس او را بردو عـراق چـيـره سـاخـتـى ؛ و او دسـت و پـاى مسلمانان را مى بريد وچـشـمـانـشـان را مـيـل مـى كـشـيـد و آنـان را بـر شـاخـه هـاىنـخـل مـى آويـخت . گويى كه نه تو از مسلمانان هستى و نه آنها ازتواند...!(227)
عـبـيـدالله زياد درسايه افتخاربه نسب سفيانى نشو و نما يافت وبدان مباهات مى +++كرد.(228) اين انتساب آتش كينه وىرا نـسـبـت بـه شـيعيان و به ويژه اهل بيت شعله ور ساخت . در نتيجهتاريخ از وى چنان پرونده سياهى ثبت كرد كه الى الابد سياهى آنباقى خواهد ماند.
نـقـل شـده اسـت كـه عـبـيـدالله زيـاد درسـال بـيـسـتـم هـجـرى (229) از مـرجانه مجوسى كه بهبـدكـارى مـشـهـور بـود زاده شـد. زياد از آن زن جدا شد و شيرويهاسـوارى (230) او را به زنى گرفت . زياد عبيدالله رابه مرجانه داد و او در خانه شيرويه (غير مسلمان ) نشو و نما يافت. او لكـنـت زبـان داشـت و واژه هـاى عـربى را نمى توانست درست اداكـنـد. براى مثال به ((حَرورى )) مى گفت ((هَرورى )) و شنوندگانرا به خنده مى انداخت .(231)
زياد، پدر عبيدالله ، در سال 53 ه‍ به هلاكت رسيد و او نزد معاويهرفـت ؛ كـه در سال 54 ه‍(232) وى را واليگرى خراسانداد و در سـال 55 والى بـصـره سـاخـت . عـبـيدالله ، اسلم بن زرعهكـلابـى را در خـراسـان بـه جـاى خـويـش گـمـاشـت و بـه بـصـرهبازگشت (233)؛ و تا مرگ معاويه همچنان والى آن شهربود.
بـا آن كـه كـيـنـه عـبـيـدالله بـن زيـاد نـسـبـت بـهاهـل بـيـت (ع ) بـراى واداشـتـن وى بـر ارتـكـاب جـنـايـتقتل امام حسين (ع ) كافى بود، ولى بيم از خشم يزيد و كينه اى كهاز او بـه دل داشـت و تـمـايل عبيدالله براى جلب رضايت و دوستىيـزيـد، عـزم وى را بر كشتن امام (ع ) به منظور اظهار ارادت به اوچند برابر مى ساخت .(234)
يـزيد هنگام ترغيب عبيدالله در اجراى فرمان كشتن امام حسين (ع )، ازهمان سلاحى كه پدرش عليه زياد به كار گرفت استفاده و تهديدكـرد كـه چـنـانـچـه از اجراى آن سرباز زند، نسب دروغين اموى را ازدسـت داده در شـمار غلامان ثقيف درخواهد آمد! ((خبر يافته ام كه حسينرهسپار كوفه شده است . دوران تو در ميان دوران ها و سرزمين تو ازميان سرزمين ها به او مبتلا گشته است و از ميان كارگزاران ، تو درمعرض آزمون قرار گرفته اى ؛ و در اين آزمون يا آزاد مى گردى ويا آن كه به جرگه بندگان مى پيوندى .)) عبيدالله نيز حسين (ع) را كـشـت و سـر مـبـارك او را هـمـراه زن و فـرزنـد و بار وبنه اشبراى يزيد فرستاد.(235)
عبيدالله مردى بدنهاد، ستم پيشه و بيدادگر بود. هنگام ناتوانى، تـرسـو و هـنـگام توانايى ستمگر بود. حسن بصرى گفته است :عـبـيـدالله نزد ما آمد و معاويه اين جوان نابخرد را امارت بخشيد. اوخـونـريـزى بـسـيـار شـديـدى بـه راه انـداخـت ... عـبـيدالله ترسوبود.(236)
حـسـن بصرى او را جوانى عياش و فاسق خوانده و درباره اش گفتهاست : بدتر از ابن زياد نديده ايم .(237)
يـكـى از بـزرگـان عرب را نزد وى آوردند. عبيدالله او را به خودنـزديك ساخت و با چوبدستى آن قدر به صورتش زد كه بينى اوشـكـسـت و گـونـه هـايـش شـكـافـت و گوشت گونه اش پخش شد وچوبدستى بر سر و روى او شكست .(238)
او بر مردى كه به آيه قرآن تمثل جست خشم گرفت و فرمان داد تايكى از ستون هاى كاخ را بر روى او بنا كردند!(239)
او زنـان را در مـجـلس خـويـش سر مى بريد و از قطعه قطعه كردناعضاى آنان لذت مى برد.(240)
او در حـالى زيـسـت كـه عـراقـيـان از وى نـاخـشـنـودبـودنـد(241) و اهـل حـجـاز او را خـوار مـىشمردند.(242)
پس از مرگ يزيد، گروهى از بصريان را فريفت كه با وى بيعتكـنـنـد. سـپـس از بـيـم درگـيرى با مردم پنهان شد و آنگاه به شامگريخت ... عبيدالله پرخور بود. روزانه بزغاله اى را برايش مىآوردنـد و او مـى خـورد! يـك بـار ده غـاز و يـكزنـبيل انگور را خورد. سپس ‍ برگشت و ده 