 چه مشك ذخيره داريد پر از آب كنيد و بر هر چه مركب و شتر همراهتان است كه آنها را يدك مى كشيد , بار آب بزنيد . ( پيش بينى بوده است ) . در بين راه ناگهان يكى از اصحاب فرياد مى كشد : لا حول ولا قوه الا بالله , يا : لا اله الا الله يا : انا لله و انا اليه راجعون ( ذكرى مى گويد ) مى گويند چه خبر است ؟ مى گويد من 273 به اين سرزمين آشنا هستم , سرزمينى است كه در آن نخل نبوده , مثل اينكه از دور نخل ديده مى شود , شاخه نخل است , مى فرمايد خوب دقت كنيد .
آنهايى كه چشمهايشان تيزتر است مى گويند : نه آقا نخل نيست , آنها پرچم است , انسان است , اسب است كه از دور دارد مىآيد , اشتباه مى كنيد , خود حضرت نگاه مى كند , مى گويد راست مى گوئيد , كوهى است در سمت چپ شما , آن كوه را پشت خودتان قرار بدهيد . حر است با هزار نفر . حسين عليه السلام مثل پدرش على عليه السلام ( در داستان صفين ) است كه از اين جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى كند . بلكه از نظر او , اينجا جائى است كه بايد مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد , فورا مى فرمايد : آن آبها را بياوريد و اسبها را سيراب كنيد , افراد را سيراب كنيد .
حتى خودشان مراقبت مى كنند كه حيوانهاى اينها كاملا سيراب شوند . يك نفر مى گويد مشكى را در اختيار من قرار داد كه نتوانستم درش را باز كنم , خود حضرت آمدند و با دست خويش در مشك را باز كردند و به من دادند . حتى اسبها كه آب مى خوردند , فرمود : اينها اگر خسته باشند , با يك نفس سير نمى خورند , بگذاريد با دو نفس , سه نفس آب بخورند . همچنين در كربلا در همان نهايت شدتها مراقب است كه ابتداى به جنگ نكند .
مسئله ديگر اين است كه من با آقاى محترم نويسنده شهيد جاويد كه دوست قديمى ماست صحبت مى كردم , با نظر ايشان موافق نبودم به ايشان گفتم چرا خطبه هاى امام حسين بعد از اينكه ايشان از نصرت مردم كوفه مايوس مى شوند و معلوم مى شود كه ديگر كوفه در اختيار پسر زياد قرار گرفت و مسلم كشته شد , داغتر مى شود ؟ ممكن است كسى بگويد امام حسين خودش ديگر راه برگشت نداشت , بسيار خوب , راه برگشت نداشت , ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنكه به اصحابش فرمود من بيعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند خير , ما دست از دامن شما بر نمى داريم , نگفت اصلا ماندن شما در اينجا حرام است , براى اينكه آنها مى خواهند مرا بكشند , به شما كارى ندارند , اگر بمانيد , خونتان بى جهت ريخته مى شود و اين حرام است ؟ چرا امام حسين نگفت واجب است شما برويد ؟ بلكه وقتى آنها پايداريشان را اعلام كردند , امام حسين آنان را فوق العاده تاييد كرد و از آن وقت بود كه رازهايى را كه قبلا به آنها نمى گفت , به آنان گفت .
در شب عاشورا كه مطلب قطعى است , حبيب بن مظاهر را مى فرستد در ميان بنى اسد كه اگر باز هم مى شود عده اى را بياورد . معلوم بود كه مى خواست بر عددكشتگان افزوده شود , چرا كه هر چه خون شهيد بيشتر ريخته شود اين ندا بيشتر به جهان و جهانيان مى رسد . در روز عاشورا , حر مىآيد توبه مى كند بعد مىآيد خدمت اباعبدالله , حضرت مى فرمايد از اسب بيا پائين , مى گويد نه آقا اجازه بدهيد من خونم را در راه شما بريزم , خونت را در راه ما بريز يعنى چه ؟ آيا يعنى اگر تو كشته شوى , من نجات پيدا مى كنم ؟ من كه نجات پيدا نمى كنم . و حضرت به هيچ كس چنين چيزى نگفت . اينها نشان مى دهد كه اباعبدالله عليه السلام , خونين شدن اين صحنه را مى خواست و بلكه خودش آن را رنگ آميزى مى كرد . اينجاست كه مى بينيم قبل از عاشورا , صحنه هاى عجيبى به وجود مىآيد كه گويى آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بيشتر نمايانده شود , بيشتر نمايش داده بشود . اينجاست كه جنبه شبيه پذيرى قضيه , خيلى زياد مى شود . خدا رحمت كند مرحوم آيتى , دوست عزيزمان را ( امشب به ياد او افتاديم ) , در كتاب بررسى تاريخ عاشورا روى نكته اى خيلى تكيه كرده است , تعبير ايشان اين است , مى گويد : رنگ خون از نظر تاريخى ثابت ترين رنگهاست , در تاريخ و در مسائل تاريخى آن رنگى كه هرگز محو نمى شود رنگ قرمز است , رنگ خون است و حسين بن على عليه السلام تعمدى داشت كه تاريخ خودش را با اين رنگ ثابت و زايل نشدنى بنويسد , پيام خود را با خون خويش نوشت .
شنيده شده كه افرادى در حال از بين رفتن با خون خودشان مطلبى نوشته اند و پيام داده اند . معلوم است كه اين خودش اثر ديگرى دارد كه كسى با خون خود پيام و حرف خويش را بنويسد . در عرب جاهليت رسم بود و گاهى اتفاق مى افتاد كه قبائلى كه مى خواستند با يكديگر پيمان ناگسستنى ببندند , يك ظرف خون مىآوردند ( البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مى كردند .
مى گفتند : اين پيمان ديگر هرگز شكستنى نيست , پيمان خون است و پيمان خون شكستنى نيست . حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا گوئى رنگ آميزى مى كند , اما رنگ آميزى با خون . براى اينكه رنگى كه از هر رنگ ديگر ثابت تر است در تاريخ , همين رنگ است . تاريخ خودش را با خون مى نويسد .
گاهى مى شنويم يا در كتابهاى تاريخى مى خوانيم كه بسيارى از سلاطين و پادشاهان , افرادى كه اين اشتها را داشته اند كه نامشان در تاريخ ثبت شود , در صدها سال پيش , در يك لوحه فلزى يا سنگى حك كرده اند كه منم فلانى , پسر فلان كس , از نژاد خدايان . منم كسى كه فلان شخص آمد پيش من زانو زد و . . . حالا چرا پيام خودش را روى سنگ يا فلز ثبت مى كند ؟ براى اينكه از بين نرود , باقى بماند . به همان نشانى كه ما مى بينيم , تاريخ , آنها را زير خروارها خاك مدفون كرد و احدى از آنها اطلاع پيدا نكرد تا بعد از هزاران سال , حفاران اروپايى آمدند و آنها را از زير خاك در آوردند , حالا كه از زير خاك در آورده اند , خوب چيزى نيست , مسئله اى نيست , كسى برايش اهميتى قائل نمى شود سخنانى است كه روى سنگ نوشته شده ولى روى دلها نوشته نشده .
امام حسين عليه السلام پيام خود را نه روى سنگى نوشت و نه حجارى كرد , آنچه او گفت در هواى لرزان و در گوش افراد طنين انداخت اما در دلها ثبت شد بطورى كه از دلها گرفتنى نيست . و خودش كاملا به اين حقيقت آگاه بود , آينده را درست مى ديد كه بعد از اين , حسين كشته شدنى نيست و هرگز كشته نخواهد شد . شما ببينيد اينها چيست , آيا مى تواند تصادف باشد ؟ نه , اباعبدالله در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استغاثه مى كرد يعنى استنصار مى كرد , باز هم يارى مى خواست , يعنى ياورهايى كه بيايند كشته بشوند نه ياورهايى كه بيايند نجاتش بدهند . امام حسين ديگر بعد از كشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شك نمى خواهد زنده بماند , ولى يارى و ياور مى خواست كه باز هم بيايد كشته بشود . اين است كه حضرت هل من ناصر ينصرنى مى فرمود . صدايشان رسيد به خيمه ها , زنها گريستند , فرياد گريه شان بلند شد . امام حسين عليه السلام , برادرشان حضرت ابوالفضل و يك نفر ديگر از اهل بيت را فرستادند , فرمودند برويد زنها را ساكت كنيد , آنها آمدند و ساكت كردند . بعد خودشان برگشتند به خيام حرم , اينجاست كه طفل شير خوارشان را به دست ايشان مى دهند . اين طفل در بغل عمه اش زين