 خواهر مقدس اباعبدالله است . حضرت اين طفل را در بغل مى گيرد .
اباعبدالله نفرمود خواهرجان چرا در ميان اين بلوا , در فضايى كه هيچ امنيتى ندارد و از آن طرف تير پرتاب مى شود و دشمن كمين كرده اين طفل را آوردى , بلكه او را در بغل گرفت و در همين حال تيرى از سوى دشمن مىآيد و به گلوى طفل مقدس اصابت مى كند . اباعبدالله چه مى كند ؟ ببينيد رنگ آميزى چگونه است ؟ تا اين طفل اين چنين شهيد مى شود , دست مى برد و يك مشت خون پر مى كند و به طرف آسمان مى پاشد كه اى آسمان ببين و شاهد باش ! در آن لحظات آخر كه ضربات زيادى بر بدن مقدس اباعبدالله وارد شده بود كه ديگرى روى زمين افتاده بود و بر روى زانوهايش حركت مى كرد و بعد از مقدارى حركت , مى افتاد و دوباره بر مى خواست , ضربتى به گلوى ايشان اصابت مى كند . نوشته اند باز دست مباركش را پر از خون كرد و به سر و صورتش ماليد و گفت من مى خواهم به ملاقات پروردگار خود بروم . اينها صحنه هاى تكان دهنده صحراى كربلاست , قضايايى است كه پيام  امام حسين را براى هميشه در دنيا جاويد و ثابت و باقى ماندنى مى كند . در عصر تاسوعا دشمن حمله مى كند . حضرت , برادرشان ابوالفضل را مى فرستند و به او مى فرمايند : من مى خواهم امشب را با خداى خودم راز و نياز كنم و نماز بخوانم , دعا و استغفار كنم , تو به هر زبانى كه مى خواهى امشب اينها را منصرف كن تا فردا . البته با آنها خواهيم جنگيد . آنها بالاخره منصرف مى شوند . اباعبدالله عليه السلام در شب عاشورا چندين كار انجام داد كه تاريخ نوشته است .
يكى از كارها اين بود كه به اصحاب ( مخصوصا افرادى كه اهل اين فن بودند ) دستور داد كه همين امشب , شمشيرها و نيزه هايتان را آماده كنيد , و خودشان هم سركشى مى كردند . مردى بود به نام جون كه اهل اين كار يعنى اصلاح اسلحه بود . حضرت مى رفتند و از كار او سركشى مى كردند . كار ديگرى كه اباعبدالله در آن شب كردند , اين بود كه دستور دادند كه همان شبانه خيمه ها را كه از هم دور بودند نزديك يكديگر قرار دهند , و آنچنان نزديك آوردند كه طنابهاى خيمه ها در داخل يكديگر فرو رفت بگونه اى كه عبور يك نفر از بين دو خيمه ممكن نبود . بعد هم دستور دادند خيمه ها را به شكل هلال نصب كنند و همان شبانه در پشت خيمه ها گودالى حفر كنند بطورى كه اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت حمله نكند . همچنين دستور داد مقدارى از خار و خاشاكهايى كه در آنجا زياد بود را انباشته كنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند كه تا اينها زنده هستند , دشمن نتواند از پشت خيمه ها بيايد يعنى فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت  سرشان اطمينان داشته باشند . كار ديگر حضرت اين بود كه همه اصحاب را در يك خيمه جمع كرد و براى آخرين بار اتمام حجت نمود . اول تشكر كرد , تشكر بسيار بليغ و عميق , هم از خاندان و هم از اصحاب خودش . فرمود : من اهل بيتى بهتر از اهل بيت خودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم .
در عين حال فرمود : همه شما مى دانيد كه اينها جز شخص من به كس ديگرى كارى ندارند , هدف اينها فقط من هستم , اينها اگر به من دست بيابند به هيچيك از شما كارى ندارند . شما مى توانيد از تاريكى شب استفاده كنيد و همه تان برويد , بعد هم فرمود هر كدام مى توانيد دست يكى از اين بچه ها و خاندان مرا بگيريد و ببريد . تا اين جمله را فرمود , از اطراف شروع كردند به گفتن اينكه : يا اباعبدالله ما چنين كارى بكنيم ؟ ! بداهم بهذا القول العباس بن على ( 1 ) عليه السلام اول كسى كه به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود . اينجا است كه باز سخنانى واقعا تاريخى و نمايشنامه اى مى شنويم . هر كدام به تعبيرى حرفى مى زنند , يكى مى گويد آقا ! اگر مرا بكشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاكسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده بكنند و هفتاد بار چنين كارى را تكرار بكنند , دست از تو بر نمى دارم , اين جان نا قابل ما قربان تو نيست . آن يكى مى گويد اگر مرا هزار بار بكشند و زنده كنند , دست از دامن تو بر نمى دارم . حضرت هر كارى كه لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند , انجام داد .
مردى بود كه اتفاقا در همان ايام محرم به او خبر رسيد كه پسرت در فلان جنگ به دست كفار اسير شده , خوب جوانش بود , و معلوم نبود چه بر سرش مىآيد . گفت من دوست نداشتم كه زنده باشم و پسرم چنين سرنوشتى پيدا بكند . خبر رسيد به اباعبدالله كه براى فلان صحابى شما چنين جريانى رخ داده است . حضرت او را طلب كردند , از او تشكر نمودند كه تو مرد چنين و چنان هستى . پسرت گرفتار است , يك نفر لازم است برود آنجا پولى , هديه اى ببرد و به آنها بدهد تا اسير را آزاد بكنند . كالاهايى , لباسهايى در آنجا بود كه مى شد آنها را تبديل به پول كرد . فرمود اينها را مى گيرى و مى روى در آنجا تبديل به پول مى كنى بعد مى دهى بچه ات را آزاد مى كنى . تا حضرت اين جمله را فرمود , او عرض كرد : اكلتنى السباع حيا ان فارقتك ( 1 ) درنده هاى بيابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنين كارى بكنم . پسرم گرفتار است , باشد , مگر پسر من از شما عزيزتر است ؟ ! در آن شب بعد از آن اتمام حجتها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد , يكدفعه صحنه عوض شد , امام عليه السلام فرمود حالا كه اين طور است , بدانيد كه ما كشته خواهيم شد . همه گفتند الحمدلله , خدا را شكر مى كنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد , اين براى ما مژده است , شادمانى است .
طفلى در گوشه اى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت . اين طفل پيش خودش شك كرده كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مى شود يا نه .
از طرفى حضرت فرمود تمام شما كه در اينجا هستيد , ولى ممكن است من چون كودك و نابالغ هستم مقصود نباشم . رو كرد به اباعبدالله و گفت : يا عماه ! عمو جان ! و انا فى من قتل ؟ آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود ؟ نوشته اند اباعبدالله در اينجا رقت كرد و به اين طفل كه جناب قاسم بن الحسن است , جوابى نداد . از او س…الى كرد , فرمود : پسر برادر ! تو اول به س…ال من جواب بده تا بعد من به س…ال تو جواب بدهم , اول بگو : كيف الموت عندك ؟ مردن پيش تو چگونه است , چه طعم و مزه اى دارد ؟ عرض كرد : يا عماه احلى من العسل , از عسل براى من شيرينتر است . تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مى شوم , مژده اى به من داده اى . فرمود بله فرزند برادر , اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد , بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت . گفت خدا را شكر , الحمد لله كه چنين حادثه اى رخ مى دهد . حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن اباعبدالله , فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مىآيد . بعد از شهادت جناب على اكبر , همين طفل سيزده ساله مىآيد خدمت اباعبدالله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است , اسلحه اى به تنش راست نمىآيد . زرهها را براى مردان بزرگ ساخته اند نه براى بچه هاى كوچك . كلاه خودها براى سرافراد 282 بزرگ مناسب است نه براى بچه كوچك . عرض ك