بن عبدود را نقل مى كند كه على عليه السلام روى سينه عمرو مى نشيند و او روى صورت حضرت آب دهان مى اندازد , بعد حضرت از جا حركت مى كند و مى رود و بعد مىآيد . اينجاست كه ملاى رومى شروع مى كند به مديحه سرايى و يك شعرش كه راجع به على عليه السلام است چنين است : در شجاعت شير ربا نيستى { در مروت خود كه داند كيستى در شجاعت , تو شير خدا هستى , در مروت كسى نمى تواند تو را توصيف بكند كه چقدر جوانمرد و آقا هستى . مروت اين است كه انسان به دشمنان خودش هم محبت بورزد . حافظ مى گويد : آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است { با دوستان مروت با دشمنان مدارا ولى فرمان اسلام از اين بالاتر است , اگر نزديكتر مى شد به اسلام چنين مى گفت : با دوستان مروت , با دشمنان هم مروت و مردانگى .
اينكه اباعبدالله در وقتى كه دشمنش تشنه است , به او آب مى دهد , معنايش مروت است . اين بالاتر از شجاعت است همان طور كه على عليه السلام اين كار را كرد .
صبح عاشورا بود , اول كسى كه دويد بطرف خيمه هاى حسين بن على عليه السلام تا ببيند اوضاع از چه قرار است , شمر بن ذى الجوشن بود . وقتى از پشت خيمه ها آمد ديد خيمه ها را جمع كرده و خندقى هم كنده اند و خار جمع كرده و آتش زده اند . خيلى ناراحت شد كه از پشت نميشود حمله كرد , شروع كرد به فحاشى . يكى از اصحاب گفت آقا ! اجازه بدهيد همينجا[ يك تير] حرامش كنم , فرمود : نه ! گفت آقا من او را مى شناسم كه چه جنس كثيفى دارد , چقدر فاسق و فاجر است . فرمود مى دانم ولى ما هرگز شروع به جنگ نمى كنيم , ولو اينكه به نفع ما باشد .
اين دستور اسلام بود . در اين زمينه داستانها داريم , از جمله داستان و بلكه داستانهاى اميرالم…منين در صفين است كه يكى از آنها را برايتان نقل مى كنم , مردى است به نام كريب بن صباح از لشكر معاويه . آمد و مبارزه طلبيد . يكى از شجاعان لشكر اميرالم…منين كه جلو بود رفت به ميدان ولى طولى نكشيد كه كريب اين مرد صحابى اميرالم…منين را كشت و جنازه اش را انداخت به يك طرف و دوباره مبارز طلبيد . يك نفر ديگر آمد , او را هم كشت . بعد از اينكه كشت فورا از اسب پريد پائين و جنازه اش را انداخت روى جنازه اولى . باز گفت مبارز مى خواهم . چهار نفر از اصحاب على عليه السلام را به همين ترتيب كشت . مورخين نوشته اند بازو و انگشتان اين مرد , بقدرى قوى بود كه سكه را با دستش مى ماليد و اثر سكه محو مى شد . همچنين نوشته اند اين مرد آن قدر از خود چابكى و سرعت نشان داد و در شجاعت و زورمندى هنرنمايى كرد كه افرادى از اصحاب على كه در صفوف جلو بودند , به عقب رفتند تا در رو دربايستى گير نكنند . اينجا بود كه على عليه السلام خودش آمد و با يك گردش , او را كشت و جنازه اش را انداخت به يك طرف . الا رجل , دومى آمد , دومى را هم كشت و فورا جنازه اش را انداخت روى اولى . دوباره گفت الا رجل , تا چهار نفر . ديگر كسى جرات نكرد بيايد , آن وقت على عليه السلام آيه قرآن را خواند : فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقواالله ( 1 ) بعد گفت اى اهل شام ! شما اگر شروع نكرده بوديد , ما هم شروع نمى كرديم . چون شما چنين كرديد , ما هم اين كار را كرديم ( 2 ) . اباعبدالله هم چنين بود . در تمام روز عاشورا , مقيد بود كه جنگ را , آنها كه به ظاهر مسلمان و گوينده شهادتين بودند شروع كنند . گفت بگذاريد آنها شروع بكنند , ما هرگز شروع نمى كنيم .
مىآئيم سراغ ايثار , يكى ديگر از عناصر اخلاقى موجود در اين حادثه . چه نمايشگاه ايثارى بوده است كربلا ! شما ببينيد آيا براى ايثار , تجسمى بهتر از داستان جناب ابوالفضل العباس مى توان پيدا كرد ؟ يك نمونه از صدر اسلام برايتان عرض مى كنم ولى آنجا قهرمان چند نفرند نه يك نفر . شخصى مى گويد در يكى از جنگهاى اسلامى , از ميان مجروحين عبور مى كردم , آدمى را ديدم كه افتاده و لحظات آخرش را طى مى كند , و مجروح چون معمولا خون زياد از بدنش مىآيد , بيشتر تشنه مى شود .
مى گويد من فورا فهميدم كه اين شخص به آب احتياج دارد . رفتم يك ظرف آب آوردم كه به او بدهم , اشاره كرد كه آن برادرم مثل من تشنه است آب را به او بدهيد . رفتم سراغ او , او هم اشاره كرد به يك نفر ديگر كه آب را به او بدهيد . رفتم سراغ او ( بعضى نوشته اند سه نفر بوده اند و بعضى نوشته اند ده نفر ) , تا سراغ آخرى رفتم ديدم تمام كرده است , برگشتم به ماقبل آخر ديدم او هم تمام كرده , ما قبل او هم تمام كرده , به اولى كه رسيدم ديدم او هم تمام كرده است . بالاخره من موفق نشدم به يك نفر از اينها آب بدهم , چون به سراغ هر كدام كه رفتم گفت برو به سراغ ديگرى .
اين را مى گويند ايثار كه يكى از باشكوهترين تجليات عاطفى روح انسان است .
چرا سوره هل اتى نازل مى شود كه در آن مى فرمايد : و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا , انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا ( 1 ) . براى ارج نهادن به ايثار . تجلى دادن اين عاطفه انسانى و اسلامى , يكى از وظايف حادثه كربلا بوده است و گويى اين نقش به عهده ابوالفضل العباس گذاشته شده بود . ابوالفضل بعد از آنكه چهار هزار مامور شريعه فرات را دريده است . وارد آن شده و اسب را داخل آب برده است به طورى كه آب به زير شكم اسب رسيده و ابوالفضل مى تواند بدون اينكه پياده شود , مشكش را پر از آب بكند .
همينكه مشك را پر از آب كرد , با دستش مقدارى آب برداشت و آورد جلوى دهانش كه بنوشد , ديگران از دور ناظر بودند , آنها همين قدر گفته اند ما ديديم كه ننوشيد و آب را ريخت . ابتدا كسى نفهميد كه چرا چنين كارى كرد . تاريخ مى گويد : فذكر العطش الحسين ( 1 ) عليه السلام يادش افتاد كه برادرش تشنه است , گفت شايسته نيست حسين در خيمه تشنه باشد و من آب بنوشم . حالا تاريخ از كجا مى گويد ؟ از اشعار ابوالفضل , چون وقتى كه بيرون آمد , شروع كرد به رجز خواندن , از رجزش فهميدند كه چرا ابوالفضل تشنه آب نخورد , رجزش اين بود : يا نفس من بعد الحسين هونى { فبعده لا كنت ان تكونى خودش با خودش حرف مى زند , خودش را مخاطب قرار داده مى گويد : اى نفس عباس مى خواهم بعد از حسين زنده نمانى , تو مى خواهى آب بخورى و زنده بمانى ؟ عباس ! حسين در خيمه اش تشنه است و تو مى خواهى آب گوارا بنوشى ؟ به خدا قسم , رسم نوكرى آقايى , رسم برادرى , رسم امام داشتن , رسم وفادارى چنين نيست . همه اش سراسر وفا بود . مردى است به نام عمروبن قرضه بن كعب انصارى كه از اولاد انصار مدينه است . او از آن كسانى است كه ظاهرا در وقت نماز اباعبدالله بوده و خودش را سپر اباعبدالله كرده بود . آنقدر تير به بدن اين مرد خورد كه ديگر افتاد . لحظات آخرش را طى مى كرد , اباعبدالله خودشان را رساندند به بالينش , تازه شك مى كند درباره خودش كه به وظيفه خود عمل كرده يا خير , مى گويد : اوفيت يا اباعبدالله ؟ آيا من توانستم وفا بكنم يا نه ؟ .
مى رويم سراغ مساوات اسلامى , برادرى و برابرى اسلامى . كسانى كه اباعبدالله , خود را به بالين آنها رسانده است , عده معدودى هستند . دو نفر از آنها افرادى هستند كه ظاهرا مسلم است كه قبلا برده بوده اند ,