 , فرياد زد : اميرى حسين و نعم الامير { سرور فؤاد البشير النذير ( 1 ) اى مردم اگر مى خواهيد مرا بشناسيد , من آن كسى هستم كه آقاى او حسين است , من آن كسى هستم كه او مايه خوشحالى قلب پيغمبر است , سرور فؤاد البشير النذير . مى بينيد بچه , بزرگ , شيرخوار , هر كدام در اين حادثه , مقامى دارند ( مقام عجيبى ) , حالا مقام اهل بيت پيغمبر , وظيفه و رسالتى كه زنها از نظر تبليغ داشتند , به جاى خود ( و در همه اينها خاندان اباعبدالله , خودشان از همه پيش هستند ) .
اينجا مرثيه اى از يكى از فرزندان امام حسين عليه السلام مى گويم , جناب قاسم برادرى دارد به نام عبدالله ( امام حسن ده سال قبل از امام حسين شهيد شد , مسموم شد و از دنيا رفت . سن اين طفل را هم ده سال نوشته اند . يعنى وقتى كه پدر بزرگوار از دنيا رفته , او تازه بدنيا آمده و شايد بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چيزى يادش نبود . و در خانه اباعبدالله بزرگ شده بود و اباعبدالله , هم براى او عمو بود و هم به منزله پدر ) . ابا عبدالله به عمه اين طفل , به خواهر بزرگوارش زينب سپرده بود كه مراقب اين بچه ها بالخصوص باشند . اين پسر بچه ها مرتب تلاش مى كردند كه خودشان را به وسط معركه برسانند ولى مانع مى شدند .
نمى دانم در آن لحظات آخر كه اباعبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند , چطور شد كه يك مرتبه اين طفل ده ساله از خيمه بيرون زد و تا زينب سلام الله عليها دويد كه او را بگيرد , خودش را از دست زينب رها كرد و گفت والله لا افارق عمى ( 1 ) به خدا قسم من از عمويم جدا نمى شوم . به سرعت خودش را رساند به اباعبدالله در حالى كه ايشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حركت برايشان خيلى كم بود . اين طفل آمد و آمد تا خودش را به دامن عموى بزرگوار انداخت . اباعبدالله او را در دامن گرفت . شروع كرد به صحبت كردن با عمو , در همان حال يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به اباعبدالله بزند . اين بچه ديد كه كسى آمده به قصد كشتن اباعبدالله , شروع كرد به بدگويى كردن : اى پسر زناكار ! تو آمده اى عموى مرا بكشى ؟ به خدا قسم من نمى گذارم . او كه شمشيرش را بلند كرد , اين
طفل دست خودش را سپر قرار داد , در نتيجه بعد از فرود آمدن شمشير , دستش به پوست آويخته شد . در اين موقع فرياد زد : يا عماه ! عمو جان ! ديدى با من چه كردند ؟ ! و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم

1- سوره احزاب آيه 39 .
1- سوره توبه , آيه 111 .
1- مولى از لغاتى است كه در زبان عربى , معانى متعددى دارد . گاهى به معنى آزاد شده و بسيارى اوقات به معنى كسى است كه با شخص يا قوم ديگر عقد ولا داشته باشد , يعنى هم پيمان شده كه مجاور آنها باشد يا از يكديگر دفاع كنند . اگر مى گفتند فلان كس از موالى است , يعنى از كسانى است كه هم پيمان است . اينكه مى گويند مولى يعنى برده , درست نيست . وقتى مى گويند اعراب ايرانيان را موالى مى خواندند , مسلما منظور بردگان نبوده است , به ايرانيان كه برده نمى گفتند .
2 در زيارت ناحيه مقدسه شوذب مولى شاكر نام برده شده است .
3 بحار الانوارج 44 ص 367 , مقتل الحسين مقرم ص 193 , اللهوف ص 25 , كشف الغمه ج 2 ص 29 .
1- نظير اين عبارت در مقتل مقرم ص 357 و قمام زخار ص 262 مى باشد .
1- سوره فجر آيه 27 تا 30 .
1- بحار الانوارج 45 ص 53 .
2- ارشاد شيخ مفيد ص 235 , مقتل الحسين مقرم ص 280 .
3- به مدارك ص 47 رجوع شود .
4- به مدارك ص 155 رجوع شود .
5- به مدارك ص 47 رجوع شود .
1- سوره توبه آيه 128 .
1- سوره بقره آيه 194 .
2- وقعه الصفين تاليف نصر بن مزاحم المنقرى ص 315 .
1- سوره الدهر , آيه 8 .
2 و 1- ينابيع الموده ج 2 ص 165 , بحارالانوارج 45 ص 41 .
1- سوره مطففين آيه 18 .
3 و 2- بحار الانوارج 45 ص 30 .
1- تمامى بيت اين است : انا عجوز سيدى ضعيفه { خاويه باليه نحيفه بحار الانوارج 45 ص 28 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 104 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 ص 22 , مقتل مقرم ص 315 .
2- بحار الانوارج 45 ص 27 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 ص 22 .
1- بحار الانوارج 45 صفحه 27 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 صفحه 104 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 صفحه 22 .
1- بحار الانوارج 45 صفحه 53 , اعلام الورى صفحه 243 , ارشاد شيخ مفيد صفحه 241 .

امام حسين (ع) در دوران امامت
(پس از شهادت امام حسن (ع) در سال پنجاه هجرى ، امام حسين (ع) به مقام امامت رسيد و امامت او يازده سال به طول انجاميد كه حدود ده سال آن در زمان خلافت معاويه بود).
امامت امام حسين (ع) پس از شهادت امام حسن (ع) به دليل آنچه قبلا بيان شد، ثابت است و اطاعت از او بر همه مردم واجب خواهد بود هرچند به خاطر تقيه ، مردم را به امامت خود دعوت نكند و بر اساس پيمان صلحى كه بين او و معاويه بود، مى بايست به آن وفا كند. روش امام حسن (ع) در زمان معاويه همانند روش پدرش ‍ امير مؤ منان على (ع) بود، در اين جهت كه على (ع) با اينكه بعد از رسول خدا (ص) امام برحق بود، خاموش نشست (يعنى جنگ نكرد).
همچنين روش امام حسين (ع) در اين دوران ، همانند روش برادرش امام حسن (ع) پس از برقرارى صلح با معاويه بود كه با ترك جنگ و خوددارى زندگى مى كرد، اتخاذ اينگونه روش - در برهه اى از زمان - به پيروى از روش رسول خدا (ص) بود در آن وقت كه آن حضرت در مكه ((در شعب ابوطالب )) توسط مشركان محصور بود (كه ناگزير شد سه سال يعنى از سال هفتم تا نهم بعثت در آن شعب با خاموشى بسر برد) و يا در ماجراى هجرت و بيرون آمدن از مكه ، در غار پنهان شد و خود را از ديد مشركان ، پنهان ساخت .جلسه ششم : نقش اهل بيت سيدالشهدا در تبليغ نهضت حسينى

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين , الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى بالله حسيبا ( 1 ) براى بحث راجع به نقش اهل بيت مكرم سيدالشهداء در تبليغ نهضت حسينى و اسلام , ابتدا بايد دو مقدمه را به عرض شما برسانم . يكى اينكه طبق روايات و همچنين براساس معتقدات ما كه معتقد به امامت حضرت سيدالشهداء هستيم , تمام كارهاى ايشان از روز اول حساب شده بوده است , و ايشان بى حساب و منطق و بدون دليل , كارى نكرده اند . يعنى نمى توانيم بگوئيم كه فلان قضيه , اتفاقا و تصادفا رخ داده , بلكه همه اينها روى حساب بوده است . و اين مطلب گذشته از اينكه از نظر قرائن تاريخى روشن است , از نظر منطق و روايات و براساس اعتقاد ما مبنى بر امامت حضرت سيدالشهداء نيز تاييد مى شود .
يكى از مسائلى كه هم تاريخ درباره آن صحبت كرده و هم اخبار و احاديث از آن سخن گفته اند , اين است كه چرا اباعبدالله در اين سفر پر خطر , اهل بيتش را همراه خود برد ؟ خطر اين سفر را همه پيش بينى مى كردند , يعنى يك امر غير قابل پيش بينى حتى براى افراد عادى نبود . لهذا قبل از آنكه ايشان حركت بكنند تقريبا مى شود گفت تمام كسانى كه آمدند و مصلحت انديشى كردند , حركت دادن اهل بيت به همراه ايشان را كارى بر خلاف مصلحت تشخيص دادند , يعنى آنها با حساب و منطق خودشان كه در سطح عادى بود و به مقياس و معيار حف