ظ جان اباعبدالله و خاندانش , تقريبا به اتفاق آراء به ايشان مى گفتند آقا ! رفتن خودتان خطرناك است و مصلحت نيست يعنى جانتان در خطر است , تا چه رسد كه بخواهيد اهل بيتتان را هم با خودتان ببريد . اباعبدالله جواب داد نه , من بايد آنها را ببرم . به آنها جوابى مى داد كه ديگر نتوانند در اين زمينه حرف بزنند . به اين ترتيب كه جنبه معنوى مطلب را بيان مى كرد , كه مكرر شنيده ايد كه ايشان استناد كردند و به ر…يايى كه البته در حكم يك وحى قاطع است . فرمود : در عالم ر…يا جدم به من فرموده است : ان الله شاء ان يراك قتيلا ( 1 ) گفتند پس اگر اين طور است , چرا اهل بيت و بچه ها را همراهتان مى بريد ؟ پاسخ دادند اين را هم جدم فرمود : ان الله شاء ان يرهن سبايا ( 1 ) , اينجا يك توضيح مختصر برايتان عرض بكنم : اين جمله ان الله شاء ان يرك قتيلا يا ان الله شاء ان يراهن سبايا يعنى چه ؟ اين مفهومى كه الان من عرض مى كنم , معنايى است كه همه كسانى كه آنجا مخاطب اباعبدالله بودند , آن را مى فهميدند , نه يك معمايى كه امروز گاهى در السنه شايع است . كلمه مشيت خدا , يا اراده خدا كه در خود قرآن بكار برده شده است در دو مورد بكار مى رود كه يكى را اصطلاحا اراده تكوينى و ديگرى را اراده تشريعى مى گويند . اراده تكوينى يعنى قضاء و قدر الهى است كه اگر چيزى قضا و قدر حتمى الهى به آن تعلق گرفت , معنايش اين است كه در مقابل قضا و قدر الهى ديگر كارى نمى شود كرد .
معناى اراده تشريعى اين است كه خدا اين طور راضى است , خدا اين چنين مى خواهد . مثلا اگر در مورد روزه مى فرمايد : يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر ( 2 ) يا در مورد ديگرى كه ظاهرا زكات است , مى فرمايد : يريد ليطهركم ( 3 ) مقصود اين است كه خدا كه اين چنين دستورى داده است , اين طور مى خواهد يعنى رضاى حق در اين است . خدا خواسته است تو شهيد باشى , جدم به من گفته است كه رضاى خدا در شهادت توست . جدم به من گفته است كه خدا خواسته است اينها اسير باشند , يعنى اسارت اينها رضاى حق است , مصلحت است و رضاى حق هميشه در مصلحت است و مصلحت يعنى آن جهت كمال فرد و بشريت .
در مقابل اين سخن , ديگر كسى چيزى نگفت , يعنى نمى توانست حرفى بزند , پس اگر چنين است كه جد شما در عالم معنى به شما تفهيم كرده اند كه مصلحت در اين است كه شما كشته بشويد , ما ديگر در مقابل ايشان حرفى نداريم . همه كسانى هم كه از اباعبدالله اين جمله ها را مى شنيدند , اين جور نمى شنيدند كه آقا اين مقدر است و من نمى توانم سرپيچى بكنم .
اباعبدالله , هيچوقت به اين شكل تلقى نمى كرد . اين طور نبود كه وقتى از ايشان مى پرسيدند چرا زنها را مى بريد , بفرمايد اصلا من در اين قضيه بى اختيارم , و عجيب هم بى اختيارم . بلكه به اين صورت مى شنيدند كه با الهامى كه از عالم معنا به من شده است , من چنين تشخيص داده ام كه مصلحت در اين است , و اين كارى است كه من از روى اختيار انجام مى دهم ولى براساس آن چيزى كه آن را مصلحت تشخيص مى دهم . لذا مى بينيم كه در موارد مهمى , همه يك جور عقيده داشتند , اباعبدالله عقيده ديگرى در سطح عالى داشت , همه يك جور قضاوت مى كردند , امام حسين عليه السلام مى گفت : اين جور نه , من طور ديگرى عمل مى كنم . معلوم است كه كار اباعبدالله يك كار حساب شده است , يك رسالت و يك ماموريت است . اهل بيتش را به عنوان طفيلى همراه خود نمى برد كه خوب , من كه مى روم , زن و بچه ام هم همراهم باشند . غير از سه نفر كه ديشب اسم بردم , هيچيك از همراهان اباعبدالله , زن و بچه اش همراهش نبود . آدم كه به يك سفر خطرناك مى رود , زن و بچه اش را كه نمى برد . اما اباعبدالله , زن و بچه اش را برد , نه به اعتبار اينكه خودم مى روم , پس زن و بچه ام را هم ببرم ( خانه و زندگى و همه چيز امام حسين عليه السلام در مدينه بود ) , بلكه آنها را به اين جهت برد كه رسالتى در اين سفر انجام بدهند . اين يك مقدمه .
مقدمه دوم : بحثى درباره[ ( نقش زن در تاريخ] ( مطرح است كه آيا اساسا زن در ساختن تاريخ نقشى دارد يا ندارد و اصلا نقشى مى تواند داشته باشد يا نه ؟ بايد داشته باشد يا نبايد داشته باشد ؟ همچنين از نظر اسلام اين قضيه را چگونه بايد بر آورد كرد ؟ زن يك نقش در تاريخ داشته و دارد كه كسى منكر اين نقش نيست و آن نقش غير مستقيم زن در ساختن تاريخ است . مى گويند زن , مرد را مى سازد و مرد تاريخ را , يعنى بيش از مقدارى كه مرد در ساختن زن مى تواند تاثير داشته باشد , زن در ساختن مرد تاثير دارد . اين خودش مسئله اى است كه نمى خواهم امشب درباره آن بحث بكنم . آيا مرد روح و شخصيت زن را مى سازد , اعم از اينكه زن به عنوان مادر باشد يا به عنوان همسر , يا نه , اين زن است كه فرزند و حتى شوهر را مى سازد ؟ ( مخصوصا در مورد شوهر ) آيا زن بيشتر شوهر را مى سازد يا شوهر بيشتر زن را ؟ حتما تعجب خواهيد كرد كه عرض بكنم آنچه كه تحقيقات تاريخى و ملاحظات روانى ثابت كرده است اين است كه زن در ساختن شخصيت مرد بيشتر م…ثر است تا مرد در ساختن شخصيت زن بدين جهت است كه تاثير غير مستقيم زن در ساختن تاريخ , لامنكر و غير قابل انكار است . اينكه زن , مرد را ساخته است و مرد , تاريخ را , خودش داستانى است و يك مبحث خيلى مفصل .
حال ببينيم نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ چگونه است و چگونه بايد باشد و چگونه مى تواند باشد ؟ به سه شكل مى تواند باشد . يكى اينكه اساسا زن , نقش مستقيم در ساختن تاريخ نداشته باشد , يعنى نقش زن , منفى محض باشد . در بسيارى از اجتماعات براى زن جز زائيدن و بچه درست كردن و اداره داخل خانه , نقشى قائل نبوده اند , يعنى زن در اجتماع بزرگ , نقش مستقيم نداشته , نقش غير مستقيم داشته است , به اين ترتيب كه او در خانواده م…ثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع م…ثر بوده است . يعنى زن , مستقيما بدون اينكه از راه مرد تاثيرى داشته باشد , به هيچ شكل تاثيرى در بسيارى از اجتماعات نداشته است . ولى در اين اجتماعات زن على رغم اينكه نقشى در ساختن تاريخ و اجتماع نداشته است . بدون شك و برخلاف تبليغاتى كه در اين زمينه مى كنند , به عنوان يك شىء گرانبها زندگى مى كرده است . يعنى به عنوان يك شخص , كمتر م…ثر بوده , ولى يك شىء بسيار گرانبها بوده و به دليل همان گرانبهائيش , بر مرد اثر مى گذاشته است . ارزان نبوده كه توى خيابانها پخش باشد و هزاران اماكن عمومى براى بهره گيرى از او وجود داشته باشد , بلكه فقط در دائره زندگى خانوادگى مورد بهره بردارى قرار مى گرفته است . لذا قهرا براى مرد خانواده يك موجود بسيار گرانبها بوده , چون تنها موجودى بوده كه احساسات جنسى و عاطفى او را اشباع مى كرده است و طبعا و بدون شك مرد , عملا در خدمت زن بوده است , ولى زن شىء بوده , شىء گرانبها , مثل الماس كه يك گوهر گرانبهاست , شخص نيست , شىء است ولى شىء گرانبها .
شكل ديگر تاثير زن در تاريخ كه اين شكل در جوامع قديم زياد بوده , اين است كه زن عامل م…ثر در تاريخ باشد , نقش مستقيم در تاريخ داشته باشد و به عنوان شخص م…ثر باشد نه به عنوان شىء , اما شخص بى بهاء , شخص بى ارز