از و زنبيلى انگور و يكبزغاله نر ديگر را خورد.(243)
تـنـوخـى گـفـتـه اسـت : هـنـگـامـى كـه عـبـيـدالله زيـاد، پـس ازقتل حسين (ع )، كاخ سفيدش را در بصره ساخت ، روى درآن تصويرسـرهـاى بـريـده را حـك كـرد و در راهروى آن صورت يك شير و يكقـوچ و يـك سـگ را كـشـيـد و گفت : شيرى عبوس ، قوچى شاخ ‌زن وسگى پارس ‍ كننده !
عـربـى كـه از آنـجا مى گذشت با ديدن اين منظره گفت : صاحب اينكاخ جز يك شب ناتمام در آن نخواهد زيست .
چـون خـبـر بـه ابـن زياد رسيد. فرمان داد تا آن اعرابى را زدند وبـه زندان افكندند. هنوز شب را به صبح نبرده بود كه پيك پسرزبـيـر بـراى گـرفـتن بيعت نزد قيس بن سكون و ديگر بزرگانبـصـره آمـد و مـردم را بـه فـرمـانـبـردارى از او فـراخواند؛ و آنانپـذيـرفتند همان شب برخى از مردم درباره حمله به ابن زياد باهمبه مشورت پرداختند. گروهى كه كارى را از وى به دست داشتند اورا هـشـدار دادند و او در همان شب از خانه اش گريخت و به قبيله اَزْدپناهنده شد پس از پناه دادن به او جنگ مشهور آنان و بنى تميم بهخـاطـر وى بـرپـاگـشـت . سـرانـجـام او را بـيـرون رانـده بـه شامفـرسـتـادنـد. به دنبال آن زندان شكسته شد و اعرابى بيرون آمد،ابـن زيـاد هـم بـه خـانـه بـاز نـگـشـت تـا آن كـه در جـنـگ خازر بهقتل رسيد.(244)
هـنـگـامـى كـه ابـن زيـاد ـ پـس از فـاجـعه كربلا ـ ديد كه جز غضبخـداونـد و خـشـم مـردم عـليـه خـودش چـيـزى فـرا چـنـگ نـيـاورده است،(245) كـوشـيـد تـا از مـسـؤ وليـتقتل امام (ع ) طفره برود. او ادعا مى كرد و مى گفت :
((دليـل كشته شدن حسين به دست من اين بود كه يزيد پيشنهاد كردكـه يـا او را بـكـشـم و يـا خـودم كـشـتـه شـوم و مـنقتل او را برگزيدم !)).(246)
پس از رسيدن خبر مرگ يزيد، عبيد الله كه در آستان اسارت بود،گـريخت و از راه خشكى به شام رفت . در آنجا به مروان پيوست وهمراهش جنگيد. مروان پس از پيروزى ، وى را به عراق بازگرداند.چـون به سرزمين عراق رسيد، مختار، ابراهيم ، پسر مالك اشتر، رابه جنگ وى فرستاد. دو گروه در نزديكى زاب با يكديگر درگيرشدند و ابراهيم اشتر با نواختن يك ضربت جانانه بر عبيد الله اورا دو نـيـم كـرد؛ و ايـن در روز عـاشـوراىسال 67 ه‍ بود.(247)
سـر عـبـيـدالله را هـمـراه سـرهـاى ديـگـر فـرمـانـدهـانـش نزد مختارفـرسـتـادند؛ و در حياط كاخ انداختند. در اين هنگام مارى باريك آمد واز هـمـه سـرهـا گـذشـت تـا آن كـه وارد دهان عبيدالله زياد شد و ازسـوراخ بـيـنى او بيرون آمد. بار ديگر از بينى او وارد و از دهانشخارج گشت و اين كار را چندين بار تكرار كرد. اين روايت را ترمذىدر ((جامع )) خويش نقل كرده است .(248)
[در نـقـلى اسـت كـه ] سـرش را بـريـدنـد و سـپـس جنازه اش را آتشزدند.(249)
ايـن طـاغـوت در هـنـگـام مـرگ ، نـسـلى از خـود بـاقـى نـگـذاشـت.(250)
چـرا كـه خـداوند متعال در قرآن كريم فسادكنندگان در زمين و قطعرحم كنندگان را نفرين كرده و فرموده است :
((فـَهـَلْ عـَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ اءَنْ تُفْسِدُوا فِي الاَْرْضِ وَتُقَطِّعُوااءَرْحـَامـَكـُمْ # اءُوْلَئِكَ الَّذِيـنَ لَعـَنـَهـُمُ اللّهَُ فـَاءَصـَمَّهـُمْ وَ اءَعـْمـَىاءَبْصَارَهُمْ))(251)
آيـا اگـر بـه حـكومت رسيديد، مى خواهيد در زمين فسادكنيد و پيوندخويشاونديتان را ببريد.
گـمـان نـمـى كـنـيـم كه هيچ مسلمان دانا و آگاهى در اين كه يزيد وعـبيدالله زياد و امثال آنان از مصاديق بارز مفهوم مفسد فى الارض وقـطـع كـنـنـدگـان رحـم بـوده انـد، تـرديـد داشـتـه بـاشـد وحـال آن كـه ايـنـان دسته گل پيامبر(ص ) و ياران و خاندانش را بهبـدتـريـن شـكـل بـه شـهـادت رسـانـدنـد و حـرمرسـول خدا را به بدترين صورت و با روى باز در برابر چشمنـامحرمان و دشمنان از كربلا به شام بردند. آيا در نزد خداوند ومـؤ مـنـان خـويـشـاوندى عزيزتر و شايسته تر به پيوند، از رحمرسـول خـدا(ص ) وجـود دارد؟ آيا فسادى بيشتر، بزرگ تر و زشتتر از آنچه يزيد و عبيدالله و امثالشان مرتكب شدند وجود دارد؟
با اين همه ، ذهبى ، در عين شدّت پارسايى و تقواى خود مى گويد:((شيعيان جز به لعن او و ديگران خشنود نمى شوند؛ و ما به خاطرخـداونـد بـا آنـان دشـمـنى مى ورزيم ! از آنان بيزارى مى جوييم ،ولى لعـنـتـشـان نـمـى كـنـيـم و سـر و كـارشـان بـا خـداونـد اسـت!))(252) بايد گفت :
نيش عقرب نه از ره كين است
اقتضاى طبيعتش اين استآيا حكومت مركزى اموى والى مكّه را تغيير داد؟
برخى از مورخان بر اين باورند كه هنگام مرگ معاويه ، وليد بنعتبة بن ابى سفيان والى مدينه ، يحيى بن حكيم بن صفوان بن اميه(253) والى مكه ، نعمان بن بشير انصارى والى كوفهو عبيدالله بن زياد والى بصره بود.(254)
مـفـهـوم ايـن سـخـن ايـن اسـت كـه حـكومت مركزى در دمشق ، ضمن اتخاذتصميم هاى تازه پس از ورود امام حسين (ع ) به مكه مكرمه يحيى بنحـكـيـم را از واليـگـرى آن شـهـر بـركنار كرد و عمرو بن سعيد بناشدق را به جاى او گمارد.
ولى شـمـار ديـگـرى از مـورخان نقل كرده اند كه والى مكه در هنگاممـرگ مـعـاويه (255)، خود عمرو بن سعيد بن عاص اشدقبـود؛ كـه يـزيـد بـه دنـبال عزل وليد بن عتبه از منصب واليگرىمدينه ، واليگرى مكه و مدينه را يكجا به او سپرد.
مؤ يد اين ديدگاه روايتى است كه مى گويد: هنگام ورود امام حسين (ع) بـه مكه عمرو بن سعيد به وى گفت : تصميم شما چيست ؟ فرمود:به خدا و اين خانه پناه آورده ام .(256) دقت كنيد!
بركنارى وليد بن عتبه (257) از واليگرى مدينه
وليـد بـن عـتـبـه از امـويـانـى بـود كـه بـا اخـلاص و آگـاهـىكـامـل در خـدمـت حكومت آنان بود؛ ولى با آن كه به بنى اميه منسوببود و با تمام وجود در راه برترى بخشيدن بنى اميه بر ديگرانمـى كـوشيد، در عين حال آرزو مى كرد كه با بنى هاشم و به ويژهاهـل بيت (ع ) برخورد نداشته باشد، و اميد به سلامت رهيدن از چنينكارى را داشت .
نـظـر وليـد، بـه ويـژه در مـوضـع گيرى نسبت به امام حسين (ع )،درسـت هـمان نظر معاويه بود كه اعتقاد داشت ، رويارويى آشكار باامـام حـسـيـن (ع ) بـه سـود حـكـومـت امـوى نـيـسـت ؛ هـر چـنـدنـقـل مـى شـود كـه وى قـايـل بـه حـرمـت و مـنـزلتاهـل بـيـت (ع ) در نـزد خـداونـد بـوده اسـت ! و بـه هـمـيـندليل در مقابل امام حسين (ع ) موضعى مسامحه آميز و نرم گرفت . اينكـار خـشـم دولت مـركزى اموى دمشق را عليه وليد برانگيخت ؛ و درنـتـيـجـه در رمـضـان هـمـان سـال (258) يـزيـد او را ازواليـگـرى مـديـنـه بـركنار كرد؛ و ولايت آن شهر را نيز بر قلمروعمرو بن سعيد اشدق ، والى مكه مكرمه ، افزود.
نامه يزيد به عبدالله بن عبّاس
از جـمـله تـصـمـيـم هـايـى ، كه پس از رسيدن امام حسين (ع ) به مكهمـكـرمـه بـه وسـيـله حـكـومـت مركزى بنى اميه در شام گرفته شد،فـرسـتـادن نـامه براى كسانى از بزرگان امت اسلامى ، به ويژهبنى هاشم ، بود كه احتمال مى رفت بتوانند در تصميم گيرى امامحـسـين (ع ) تاءثيرگذار باشند.(259) در ا