ش , شخصى كه حريم ميان او و مرد برداشته شده است . دقايق روانشناسى ثابت كرده است كه ملاحظات بسيار دقيقى يعنى طرحى در خلقت بوده براى عزيز نگه داشتن زن . هر وقت اين حريم بكلى شكسته و اين حصار خرد شده است , شخصيت زن از نظر احترام و عزت پائين آمده است . البته از جنبه هاى ديگرى ممكن است شخصيتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد , عالمه شده باشد , ولى ديگر آن موجود گرانبها براى مرد نيست . از طرف ديگر زن نمى تواند زن نباشد . جزء طبيعت زن اين است كه براى مرد گرانبها باشد . و اين را هم اگر از زن بگيريد , تمام روحيه او متلاشى مى شود . آنچه براى مرد در رابطه جنسى ملحوظ است , در اختيار داشتن زن به عنوان يك موجود گرانبهاست , نه در اختيار يك زن بودن به عنوان يك موجود گرانبها براى او . ولى آنچه در طبيعت زن وجود دارد اين نيست كه يك مرد او را به عنوان يك شىء گرانبها داشته باشد , بلكه اين است كه خودش به عنوان يك شىء گرانبها مرد را در تسخير داشته باشد .
آنجا كه زن از حالت اختصاص خارج شد ( لازم نيست كه اختصاص به صورت ازدواج رواج داشته باشد ) , يعنى وقتى كه زن ارزان شد , در اماكن عمومى بسيار پيدا شد , هزاران وسيله براى استفاده مرد از زن پيدا شد , خيابانها و كوچه ها جلوه گاه زن شد كه خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانى و تماشاكردن , از نظر استماع موسيقى صداى زن , از نظر لمس كردن , حداكثر بهره بردارى را از زن بكند , آنجاست كه زن از ارزش خودش , از آن ارزشى كه براى مرد بايد داشته باشد , مى افتد . يعنى ديگر شىء گرانبها نيست ولى ممكن است مثلا باسواد باشد , درسى خوانده باشد , بتواند معلم باشد و كلاسهايى را اداره بكند , يا طبيب باشد , همه اينها را مى تواند داشته باشد ولى در اين شرايط ( ارزان بودن زن ) آن ارزشى كه براى يك زن در طبيعت او وجود دارد , ديگر برايش وجود ندارد . و در واقع در اين وقت است كه زن به شكل ديگر ملعبه جامعه مردان مى شود بدون آنكه در نظر فردى از افراد مردان , آن عزت و احترامى را كه بايد داشته باشد دارا باشد .
جامعه اروپائى به اين سو مى رود . يعنى از يك طرف به زن از نظر رشد برخى استعدادهاى انسانى از قبيل علم و اراده شخصيت مى دهد ولى از طرف ديگر ارزش او را از بين مى برد . شكل سومى هم وجود دارد و آن اين است كه زن به صورت يك[ ( شخص گرانبها] ( دربيايد , هم شخص باشد و هم گرانبها . يعنى از يك طرف شخصيت روحى و معنوى داشته باشد , كمالات روحى و انسانى نظير آگاهى داشته باشد .
( علم و آگاهى , يك پايه شخصيت زن است , مختار بودن و از خود اراده داشتن , اراده قوى داشتن , شجاع و دلير بودن , يك ركن ديگر شخصيت زن است . خلاق بودن , ركن ديگر شخصيت معنوى هر انسانى از جمله زن است .
پرستنده بودن , با خداى خود به طور مستقيم ارتباط داشتن و مطيع خدا بودن , حتى روابط معنوى در سطح عالى , در آن سطحى كه انبياء با خدا داشته اند با خدا داشتن , از چيزهايى است كه به زن شخصيت مى دهد . ) و از طرف ديگر , زن در اجتماع مبتذل نباشد . يعنى آن محدوديت نباشد و آن اختلاط هم نباشد , نه محدوديت و نه اختلاط بلكه حريم . حريم مسئله اى است بين محدوديت زن و اختلاط زن و مرد .
وقتى كه ما به متن اسلام مراجعه مى كنيم , مى بينيم نتيجه آنچه كه اسلام در مورد زن مى خواهد , شخصيت است و گرانبها بودن . در پرتو همين شخصيت و گرانبهائى , عفاف در جامعه مستقر مى شود , روانها سالم باقى مى مانند , كانونهاى خانوادگى در جامعه سالم مى مانند , و رشيد از كار در مىآيد .
گرانبها بودن زن به اين است كه بين او و مرد در حدودى كه اسلام مشخص كرده , حريم باشد , يعنى اسلام اجازه نمى دهد كه جز كانون خانوادگى , يعنى صحنه اجتماع , صحنه بهره بردارى و التذاذ جنسى مرد از زن باشد چه به صورت نگاه كردن به بدن و اندامش , چه به صورت لمس كردن بدنش , چه به صورت استشمام عطر زنانه اش و يا شنيدن صداى پايش كه اگر به اصطلاح به صورت مهيج باشد , اسلام اجازه نمى دهد . ولى اگر بگوئيم علم , اختيار و اراده , ايمان و عبادت و هنر و خلاقيت چطور ؟ مى گويد بسيار خوب , مثل مرد . چيزهايى را شارع حرام كرده كه به زن مربوط است , آنچه را كه حرام نكرده , بر هيچكدام حرام نكرده است . اسلام براى زن , شخصيت مى خواهد , نه ابتذال .
بنابراين تاريخ از نظر اينكه در ساختن آن , تنها مرد دخالت داشته باشد يا مرد و زن با يكديگر دخالت داشته باشند , سه گونه مى تواند باشد . يك تاريخ , تاريخ مذكر است , يعنى تاريخى كه به دست جنس مذكر بطور مستقيم ساخته شده است و جنس مؤنث هيچ نقشى در آن ندارد . يك تاريخ , تاريخ مذكر مؤنث است اما مذكر مؤنث مختلط , بدون آنكه مرد در مدار خودش قرار بگيرد و زن در مدار خودش . يعنى تاريخى كه در آن اين منظومه بهم خورده است , مرد در مدار زن قرار مى گيرد و زن در مدار مرد كه ما اگر طرز لباس پوشيدن امروز بعضى از آقا پسرها و دختر خانمها را ببينيم , مى بينيم كه چطور اينها دارند جاى خودشان را با يكديگر عوض مى كنند . نوع سوم , تاريخ مذكر م…نث است كه هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن , ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . ما وقتى به قرآن كريم مراجعه مى كنيم , مى بينيم تاريخ و مذهب و دين آنطور كه قرآن كريم تشريح كرده است يك تاريخ مذكر م…نث است و به تعبير من يك تاريخ م…نث است , يعنى مذكر و م…نث هر دو , اما نه به صورت اختلاط بلكه به اين صورت كه مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش .
قرآن كريم مثل اينكه عنايت خاص دارد كه همين طور كه صديقين و قديسين تاريخ را بيان مى كند , صديقات و قديسات تاريخ را هم بيان بكند . در داستان آدم و همسر آدم نكته اى است كه من مكرر در سخنرانيهاى چند سال پيش خود گفته ام و باز يادآورى مى كنم . يك فكر بسيار غلط را مسيحيان در تاريخ مذهبى جهان وارد كردند كه واقعا خيانت بود . ( در مسئله زن نداشتن عيسى و ترك ازدواج و مجرد زيستن كشيشها و كاردينالها ) . كم كم اين فكر پيدا شد كه اساسا زن عنصر گناه و فريب است , يعنى شيطان كوچك است .
مرد به خودى خود گناه نمى كند و اين زن است , شيطان كوچك است كه هميشه وسوسه مى كند و مرد را به گناه وا مى دارد . گفتند اساسا قصه آدم و شيطان و حوا , اين طور شروع شد كه شيطان نمى توانست در آدم نفوذ بكند لذا آمد حوا را فريب داد و حوا آدم را فريب داد , و در تمام تاريخ هميشه به اين شكل است كه شيطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه مى كند . اصلا داستان آدم و حوا و شيطان در ميان مسيحيان به اين شكل درآمد , ولى قرآن درست خلاف اين را مى گويد و تصريح مى كند , و اين عجيب است .
قرآن , وقتى داستان آدم و شيطان را ذكر مى كند , براى آدم اصالت و براى حوا تبعيت قائل مى شود . اول كسى كه مى فرمايد ما گفتيم , مى گويد ما به اين دو نفر گفتيم كه ساكن بهشت شويد ( نه فقط به آدم ) . لا تقربا هذه الشجره ( 1 ) به اين درخت نزديك نشويد ( حالا آن درخت هر چه هست ) بعد مى فرمايد : فوسوس لهما الشيطان ( 1 ) شيطان اين دو را وسوسه كرد . نمى گويد كه يكى را وسوسه كرد و او ديگرى را 