چهل سالگى ادعا مى كند كه من مرجع تقليد هستم , ديگر نمى داند كه نه آقا , درس خواندن خيلى لازم است , چهل , پنجاه سال درس خواندن لازم است تا كسى به اين پايه برسد كه بتوان او را مجتهد , فقيه , مفتى و شايسته براى استنباط و استخراج احكام فقهى و شرعى دانست . مثلا اگر مى گويند مرحوم آيت الله بروجردى , شما اجمالا و بطور سربسته مى دانيد كه اين مرد چندين سال زحمت كشيده است , تا نزديك سى سالگى در اصفهان بوده , در اين شهر اساتيد بزرگى ديده , فقه و اصول و فلسفه و منطق را تحصيل كرده است . در حالى كه در اصفهان يك استاد محقق و مجتهد بوده و به مقام اجتهاد رسيده است , به نجف مى رود و در حوزه درس مرحوم آيت الله آخوند خراسانى شركت مى كند و سالها يكى از بهترين شاگردان ايشان بوده است .
مرحوم آقا سيد محمد باقر قزوينى يكى از علماى قم بود , پير مرد بود و تقريبا سالهاى اولى كه ما در قم بوديم , يعنى سى سال پيش فوت كرد .
ايشان نقل مى كرد كه ما در درس مرحوم آخوند خراسانى بوديم ( آخوند خراسانى از آن مدرسهايى است كه در جهان اسلام كم نظير بوده , يعنى اولا در اصول , ملاى فوق العاده و از اساتيد اين علم است و ثانيا در فن استادى بى نظير بوده , در بيان و تحقيق و تقرير , عجيب بوده , در حوزه درسش هزار و دويست نفر شركت مى كرده اند كه شايد پانصد تاى آنها مجتهد بوده اند . مى گويند صداى رسايى داشت به طورى كه صدايش بدون بلند گو فضاى مسجد را پر مى كرد . يك شاگرد اگر مى خواست اعتراض بكند , حرف بزند , بلند مى شد تا بتواند حرفش را به استاد برساند ) يك وقت همين مرحوم آيت الله بروجردى كه در آن وقت جوان بود , بلند شد , اعتراض به حرف استاد داشت , حرف خودش را تقرير كرد ( ايشان هم بسيار خوش تقرير بوده اند , ما در پير مردى ايشان اين را ديديم . البته دهانشان كمى لرزش داشت ولى مى گفتند در جوانيشان عجيب بوده اند ) مرحوم آخوند گفت يكبار ديگر بگو , بار ديگر گفت , آخوند فهميد راست مى گويد , ايرادش وارد است , گفت الحمدالله نمردم و از شاگرد خودم استفاده كردم . تازه اين مرد بعد از چند سال نجف ماندن بر مى گردد به ايران . مگر در اين موقع به مقام مرجعيت تقليد مى رسد ؟ نه , تازه سى سال ديگر يكسره كار مى كند .
من در سال بيست و دو اين توفيق را پيدا كردم كه رفتم بروجرد در خدمتشان ( ايشان در زمستان بيست و سه آمدند به قم و در سال بيست و دو هنوز در بروجرد بودند ) , ماه شعبان بود , پانزدهم شعبان كه شد طبق سنت , آن درسى را كه مى گفتند ( خارج مكاسب بود ) تعطيل كردند , گفتند اين پانزده روز را مى خواهم يك بحث كوچكى بكنيم و يادم هست بحث مسيحيت را پيش كشيدند و گفتند من اين مسئله را در حدود چهل و چند سال پيش كه در اصفهان بودم يكبار مطالعه كرده ام , تحقيق كرده و نوشته ام ( و نوشته ام را دارم ) , و بعد از آن ديگر به اين مسئله مراجعه نكرده ام . حالا مى خواهم بعد از چهل و چند سال بار ديگر روى اين مسئله مطالعه بكنم . بعد خودشان گفتند مى خواهم به نوشته هاى خودم مراجعه نكنم بلكه از نو مطالعه بكنم و سپس مراجعه كنم , ببينم آيا با آن وقت فرق كرده يا نه ؟ بعد از ده پانزده روز كه بحث كردند , رفتند آن جزوه خودشان را آوردند . وقتى خواندند ديدند تمام آنچه كه حالا به ذهنشان رسيده است , در چهل و چند سال پيش نيز رسيده , با اين تفاوت كه ذهن حالا پخته تر و ورزيده تر شده و آن وقت اصوليتر و قاعده اى تر بوده , حالا به متن اسلام واردتر است . گفتند از نظر تحقيق فرق نكرده , فقط ذهن ما فقاهتى تر شده است . حالا ببينيد اين , مقام يك مرجع تقليد است و بايد هم چنين باشد . و من از اين مى ترسم كه جامعه ما اين را فراموش بكند , مردم , افرادى را كه صلاحيت ندارند , بپذيرند ولى اين مقام محفوظ است و بايد هم محفوظ باشد .
اگر بگويم مقام تبليغ اسلام , رساندن پيام اسلام به عموم مردم , معرفى و شناساندن اسلام به صورت يك مكتب , از مرجعيت تقليد كمتر نيست , تعجب نكنيد . مقامى است در همان حد . البته براى مرجعيت تقليد يك چيزهايى لازم است كه براى يك مبلغ لازم نيست , ولى جامعه ما به اين مسئله كه مى رسد , همه چيز را فراموش مى كند . شما ببينيد در جامعه ما سرمايه مبلغ شدن چيست و مبلغ شدن از كجا شروع مى شود ؟ اگر كسى آواز خوبى داشته باشد و بتواند چهار تا شعر بخواند , كم كم به صورت يك مداح در مىآيد , مى ايستد پاى منبرها و شروع مى كند به مداحى و مرثيه خواندن . بعد شما مى بينيد كه يك شالكى هم به سر خودش بست و آمد روى پله اول منبر نشست . مدتى به اين ترتيب سخن مى گويد , بعد , از كتاب جودى , جوهرى , جامع التفصيل , حكايتى , قصه اى نقل مى كند و يا به اصطلاح از صدرالواعظين نقل مى كند كه وقتى از او مى پرسى از كجا نقل مى كنى ؟ مى گويد از صدرالواعظين يا لسان الواعظين . هر كس خيال مى كند كتابى است به نام صدرالواعظين , وقتى كه دقت مى كنيم مى فهميم كه مى خواهد بگويد از سينه ديگران , از زبان ديگران شنيده ام . چند تا از اين ياد بگير , چند تا از ديگرى , دروغ , راست , اصلا خبر ندارد قضيه چه هست . كم كم چهار تا پا منبرى جور مى كند و از پله پائين مىآيد پله بالاتر , كم كم مىآيد بالاتر , و عوام مردم را جمع مى كند . و اكثر بانيان مجالس فقط روى يك مسئله تكيه مى كنند و آن جمعيت كشيدن است كه چه كسى بهتر مى تواند جمعيت جمع بكند . بابا آخر اين  جمعيت كشيدن براى حرف حسابى گفتن است . بعد كه جمعيت جمع شد , چه حرفى مى گويد ! اين خيانت است به اسلام . خيانت است نسبت به اسلام كه از يك آواز گرم مطلب شروع بشود . و اين قاعده اى است كه عموميت دارد و در بسيارى از جاها كه ما بوده ايم , معيار و ملاك همين بوده است و از امثال چنين چيزى مطلب شروع مى شده است و واى به حال ما در اين عصر , در عصر علم , در عصر شك و ترديد , در عصر شبهه , در عصرى كه براى اسلام اينهمه مخالف خوانيها هست و روزى نيست كه در روزنامه ها يا مجلات آدم يك چيزى بر عليه اسلام نبيند يا در مقالات راديوئى يك گوشه اى نشنود .
چرا روزنامه ها درباره كلمه مهرجو درست كرده اند ؟ ! در چنين عصرى تو بايد بلد باشى حرف خودت را خوب بزنى , استدلال بكنى . اگر در اعصار گذشته , مبلغ شرايط سخت و سنگينى داشت , در زمان ما آن شرايط , ده برابر و صد برابر شده است .
اولين شرط براى يك نفر مبلغ , شناسايى خود مكتب است , شناسايى ماهيت پيام است . يعنى كسى كه مى خواهد پيامى را به جامعه برساند بايد خودش با ماهيت آن پيام آشنا باشد . بايد فهميده باشد كه هدف اين مكتب چيست , اصول و پايه هاى اين مكتب چيست , راه اين مكتب چيست و به كجا مى رسد , اخلاق و اقتصاد و سياست اين مكتب چيست , معارف اين مكتب چيست , توحيد و معاد اين مكتب چيست , احكام و مقررات اين مكتب چيست . آخر مگر كسى مى تواند 1 اشاره به زمان طاغوت است .
پيامى را به مردم برساند بدون آنكه خودش آن پيام را شناخته و درك كرده باشد ؟ اين مثل اين است كه بگوئيم يك نفر مرجع تقليد باشد اما فقه نخوانده باشد . چطور مى شود كسى مرجع تقليد باشد و بخواهد بر اساس فقه فتوى بدهد و فقه نخوانده 