باشد . و يا مثل اين است كه يك نفر مى خواهد طبيب باشد اما پزشكى نخوانده باشد . از اينجا معلوم مى شود كه براى يك نفر مبلغ تا چه اندازه وسعت اطلاعات علمى و شناخت اسلام آنهم به صورت يك مكتب لازم است .
اسلام خودش يك مكتب است , يك اندام است , يك مجموعه هماهنگ است . يعنى تك تك شناختى هم فايده ندارد . بايد همه را در آن اندام و تركيبى كه وجود دارد , بشناسيم . ارزيابى ما درباره مسائل اسلامى بايد درست باشد . براى يك اندام , يك عضو به تنهايى ارزش ندارد . در اندام انسان , دست , پا , بينى , چشم , گوش , اعضاى درونى مثل معده , روده , قلب و مغز هر كدام , يك عضو هستند . ولى آيا ارزش اين اعضا در اين اندام با اينكه همه لازم و واجب هستند يكجور است ؟ آيا اگر لازم شد ما يك عضو را فداى ديگرى بكنيم , كدام عضو را فداى عضو ديگر مى كن يم ؟ آيا اگر لازم شد , قلب را فداى دست مى كنيم يا دست را فداى قلب ؟ معلوم است كه دست را فداى قلب مى كنيم . چون آدم بدون دست مى تواند زنده بماند ولى بدون قلب نمى تواند , بدون كبد يا بدون مغز و اعصاب نمى تواند زنده بماند . اسلام هم اينگونه است كه اين خودش بحثى است بنام اهم و مهم .
دومين شرط براى كسى كه حامل يك پيام است , اولا مهارت در بكار بردن وسائل تبليغ و ثانيا شناسائى آنهاست . يعنى بايد بداند چه ابزارى را مورد استفاده قرار بدهد و چه ابزارى را مورد استفاده قرار ندهد و بلكه خودش از نظر ابزارهاى طبيعى , چه ابزارى را داشته باشد و چه ابزارى را نداشته باشد .
در حدود دوازده سال پيش , سخنرانيهايى كردم تحت عنوان[ ( منبر و خطابه] ( كه در كتابى به نام گفتار عاشورا چاپ شده است . يك سلسله بحثها را من در آنجا ذكر كرده ام . در مورد خطبه , علماء اساسا كتاب نوشته اند . اصلا خطابه خودش يك فن است , ظاهرا اول كسى كه در اين فن كتاب نوشته ارسطو است , و مسلمين كه آثار ارسطو را ترجمه كردند , خطابه را جزء منطق قرار دادند . بعدها درباره خطابه خيلى حرفها گفتند , بوعلى سينا كتابى حدود پانصد صفحه درباره خطابه دارد كه در آن درباره شرايط خطيب مى گويد : بدون شك خطيب بايد يك سلسله شرايط طبيعى هم داشته باشد مثل سخنورى و قدرت بيان . اين خودش نعمتى از نعمتهاى بزرگ الهى است و براى تبليغ , داشتن اين هنر طبيعى لازم است . الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان ( 1 ) .
داستان بعثت موسى بن عمران به رسالت را شنيده ايد . بعد از ده سال كه دوباره مى خواهد به مصر برگردد , با همسرش حركت مى كند . شبى تاريك و بارانى است . زن حامله اش درد زايمان مى گيرد . هوا هم سرد است و بايد زنش را گرم كند ولى وسيله گرم كردن هم  ندارد . ناگهان در نقطه اى از آن بيابان نورى را مى بيند ( در وادى طور , وادى سينا ) . فكر مى كند آتش است . مى رود آنجا , معلوم مى شود كه آتش نيست , جريان , جريان ديگرى است . در همانجا موسى بن عمران مبعوث مى شود , ندا مى رسد كه از اين به بعد رسول ما هستى يعنى مبلغ خدا هستى , پيام ما را بايد به فرعون و فرعونيان برسانى . موسى مى فهمد كه يك مبلغ , شرايطى دارد . پيغمبرى خودش را كافى نمى داند , تقاضاهايى دارد : رب اشرح لى صدرى ( 1 ) خدايا به من حوصله فراوان بده , شرح صدر بده آنچنانكه عصبانى نشوم , ناراحت نشوم , به تنگ نيايم , دريا دلم كن كه كار تبليغ دريادلى مى خواهد , و يسرلى امرى ( 2 ) اين ماموريت سنگين را بر من آسان گردان ( ببينيد كار تبل يغ را ما چقدر كوچك مى شماريم و موسى بن عمران چقدر بزرگ مى شمارد ) . م…يد اين مطلب مطلبى است راجع به پيغمبر اكرم . قرآن كريم به پيغمبر اكرم راجع به ماموريتش يعنى تبليغ اسلام و هدايت مردم مى فرمايد : انا سنلقى عليك قولا ثقيلا ( 3 ) عنقريب يك بار سنگين به دوش تو خواهيم گذاشت . بارى است كه به دوش پيغمبر سنگينى مى كند ! به دوش پيغمبران سنگينى مى كند ! چه مى گوئيم ما ؟ ! موسى عليه السلام در ادامه تقاضاهاى خود گفت : و احلل عقده من لسانى ( 4 ) خدايا گره را از زبان من باز كن , به من بيانى رسا و گوارا بده , سخنورى و ناطقه بده . يفقهوا قولى ( 5 ) به من قدرت تفهيم بده كه  آن حقيقتى را كه به من وحى مى كنى , به مردم القاء كنم و مردم بفهمند , درك كنند . رابطه اى بين من و مردم برقرار كن كه مردم مطلب را عينا آنطورى كه تو مى خواهى از من بگيرند نه اينكه من چيزى بگويم و آنها پيش خود چيز ديگرى خيال بكنند ( نه اينكه من نتوانم آنچه را كه دارم بيان كنم ) . قدرت و قوه بيان يك امر طبيعى است ( البته مقدارى از آن اكتسابى است ) , ولى امور طبيعى بايد با تمرين و اكتساب تقويت بشوند . مثل كارهاى ورزشى كه شخص بايد يك استعدادى داشته باشد و اين استعداد در اثر تمرينهاى ورزشى تكميل مى شود .
در عين حال خوشبختانه بايد گفت كه در جهان شيعه در اثر بركت امام حسين عليه السلام خطباى بسيار قوى و نيرومند و عاليقدر , چه از نظر بيان و چه از نظر غير بيان ظهور كرده اند و الحمد لله الان هم چنين افرادى هستند كه انصافا از نظر نطق و سخنورى آيتى هستند . من در نظر ندارم اسم كسى را ببرم , ولى چنين اشخاصى وجود دارند و جاى تشكر است و افراد زحمت كشيده اى هستند و انصاف اين است كه در كار خودشان به اندازه اى كه شرايط برايشان مساعد بوده , زحمات زيادى كشيده اند .
موسى عليه السلام در ادامه سخنانش مى گويد : و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى ( 1 ) خدايا من فكر مى كنم كه به تنهايى از عهده كار تبليغ و هدايت مردم بر نمىآيم , شريك و همكار مى خواهم . اما من  بدبخت هنوز اين طور احساس نمى كنم , هنوز خيال مى كنم كه به تنهايى كافى هستم . همكار يعنى چه ؟ همفكر يعنى چه ؟ همگام يعنى چه ؟ من بايد به تنهايى كار بكنم . ولى موسى مى گويد : خدايا كار تبليغ است , كار هدايت است , كار ارشاد مردم است , من پيغمبر به تنهايى از عهده اين كار برنمىآيم , خدايا براى من يك شريك , كمك و معاون بفرست . كانديد هم مى كند , برادرم هارون از هر جهت مرد لايقى است , خدايا او را به كمك من بفرست . كى نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا ( 1 ) براى چه ؟ اخلاص خودش را ذكر مى كند : خدايا ما هيچ هدفى نداريم جز اينكه مسبح تو را در دنيا زياد بكنيم , حق پرست را در دنيا زياد كنيم . براى اين است كه من اين تقاضاها را از تو دارم و اين كمكها را از تو مى خواهم .
قرآن عين همينها را درباره پيغمبر اكرم ذكر مى كند ولى به صورت امور تحقق يافته . در مورد موسى به صورت خواسته او ذكر مى كند كه البته مستجاب شد . معلوم مى شود كه خدا پيغمبر را نيز براى همين هدف و رسالت و ايده , م…يد كرد به همان خواستهاى موسى بن عمران . مى فرمايد : بسم الله الرحمن الرحيم الم نشرح لك صدرك ( 2 ) اى پيامبر , اى حبيب ما , آيا ما سينه ترا باز نكرديم ؟ ( سينه باز در عربى كنايه از روح وسيع است ) آيا روح تو را وسيع نكرديم ؟ ترا دريا دل نكرديم ؟ و وضعنا عنك وزرك ( 3 ) . و زر يعنى بار سنگين , به گناه هم كه وزر مى گويند به خاطر اين است كه گناه برخلاف حسنه ( كار خوب ) كه براى انسان حكم بال و نيرو را دارد و انسان را پرواز مى دهد و به او نيرو مى بخشد , بر عكس حكم بار را دار